قصه ی اشنایی ما از ولادت بی بی معصومه س شروع میشه ،
چندتا از تابلوهای هدیه ی روز دختر اضافه اومده بود ،
میخواستم بدم به رفقای مجرد ،
اما قسمت نبود انگاری،
وارد محوطه ی خونه بابام اینا شدم
دیدم دوتا دختر دارند باهم حرف میزنند،
منم بدون معطلی تابلوها رو دادم و رفتم بالا،
شب که گزارش ها رو بارگزاری میکردم،
دیدم دایرکت پیام دارم ازش،
بااینکه خیلی خسته بودم ،
و وقت خوابه نورا بود ،
دایرکتش رو باز کردم و جواب دادم ...
از اون شب فقط دارم بهش جواب میدم ،😂
انگیزش رو دوست دارم ،
خلاصه که افتادم تو دام سوالاش،
بهم میگه تو نور زندگیمی،
ولی کاش بودم،
ادم که ازظلمت خودش خبرداره ،
بهرحال همینکه تو دنیای تاریکم حتی همین که سو نوری باشم براش ،
یعنی مسیرم درست بوده تو راهی که برداشتم...
خدایا بما نوری ببخش که نه تنها زندگی خودمون رو روشنی ببخشیم که ،دنیای بقیه رو هم روشن کنیم...
شبتون بخیر
#روزمرگی
🍃 @nor_ir
اگر قرارباشد آسان بگیریم،
زندگی همین خوشی های کوچکِ زودگذر خواهد بود،
لحظاتی که گاهی حتی آن هارا بشمار نمی آوریم ...
همین خنده های حین عکاسی ،
که یک آن دخترت وارد پس زمینه سوژه ات میشود
و ناخنک میزند به محتوایات تصویر!
ما گاهی لحظاتِ زندگی را به حساب نمی آوریم ،لبخندهای کوتاه و از ته جان را
نگاه های پرعشقِ مادرانه را
طعم خوشِ کیک خیس را
ما اگر درحینشان عمیق زندگی میکردیم
دنبال خوشی و خوشبختیِ افسانه ای ِ دوراز انتظار نمیگشتیم ....
پ.ن؛
بفرما کیک خیس ،
به دست پخت مهنا خواهرزاده جان :)
🍃 @nor_ir