من هیچ علاقه ای به شستن ظرف ها ندارم،
مهریه ام ۱۴ تا سکه +کربلا و مکهست،
بارها به همسرم پیشنهاد دادم که ،
من مهریهامو میبخشم بیا یه ظرفشویی بخر.
حالا همیشه مذاکراتمون اینجا رها میشه هردومون میریم پی زندگی هامون😂
امروز ناهار اومدیم خونه ی مادرشوهرم،
نورا گیر داده که مادرجون بیا بریم بازی کنیم،
مامان بهش میگه بذار ظرفا رو بشورم میام
این دختر زبوندرازم برمیگرده به مادرجونش میگه؛ تو بیا مامان زهرا ظرفها رو میشوره ...
من ؛😳😒🥵
بلند شدم ظرفا رو بشورم
سر راهش خم شد سفره رو جمع کنه،
باز گفت مامان ول کن مامان زهرا برمیداره .
من؛ نورا تو رو درد نگیره 😂😂😂
مادرشوهرم😂😂😂😂😂😂😂
وانمیده که ...
باید برم یه فص نورا رو کتک بزنم برای حرف زدنای بیخودش😂😂😂
#نوراچی
بیوی کانالم رو خوندید؟
اول بخونید بعد عضوبشید.
نظری بود لینک ناشناس بذارید
ممنون🙏
#پیامناشناستون :))
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1kziv6&btn=برام.بنویس
🍃 روح و ریحون 🍃
یه درد و دل طولانی برای این روزهایی که گذشت؛👇
یه درد دل طولانی برای این روزهایی که گذشت؛
اینکه بلاها نعمت هستند، میتونه از قشنگیِ یه اتفاقِ تلخ باشه.
از ۱۸ دی بگم تا الان روزهای تلخی رو گذروندیم.
یادم میآد ۱۹ ام یکی از سختترین شبهای عمرم بود، اولین بارم بود که چقدر ترسیده بودم. تا تلفنها وصل بشه چقدر از شدت اضطراب گریه کرده بودم.
ترس؟ آره ترس، جنگ ۱۲ روزه خیلی مردانهتر بود؛ چون اگه قرار بود کسی جانشو از دست بده با یه بمب راحت میشد.
ولی ۱۸ و ۱۹ داعشیوار میکشتن.
نگران عزیزام بودم نکنه گیر کنن بین این جماعتی که رحم براشون معنا نشده بود.
نگران کسایی بودم که فکر میکردم اگه نباشن من نمیتونم بدونشون نفس بکشم...
تازه یه تجربهای هم که داشتم برای یه رفیقم که مدتها بود راهمون جدا شده بود و بین جمعیت گیر کرده بود و من فقط داستان رو بعد از نجاتش از اون معرکه شنیدم، گریه میکردم. باورم نمیشد که چقدر شنیدنش میتونه منو اذیت کنه...
اون روزها گذشت و تا الان کسایی هوای من رو داشتن که حتی فکرشم نمیکردم تو این روزهای تنهایی و سختم حال من رو بپرسن؛ ولی روزگار بهم نشون داد،
بهم نشون داد کسایی که فکر میکردم چقدر براشون مهمم حتی یکبار حالمو نپرسیدن،
یکبار نخواستن جویای من بشن که این روزها داره بهم چی میگذره، در حالی که من هر ثانیه یه نگرانیِ ......... براشون داشتم یا متأسفانه دارم!
حتی فکرشم نمیکردند شاید مرگ مهمون ما هم بشه...
میگفتن انتظار رنجه و این جنگ بهم فهموند رها کن دیگه این انتظار رو، بریز تو آشغالی.
خلاصه شاید تشکر از این آدمها خیلی سخت باشه،
چون تو روزهایی که هر آن فکر میکردیم شاید ما هم جزو کسایی باشیم که رفتن و یه روزم ما نباشیم و فکر مرگ زندگیمون رو پر کرده بود، منو تنها نذاشتن؛ حتی اندازه ی یه پیام: «نمیآی همو ببینیم؟»؛ غم رو از من دور کردن. حتی به اندازهی یه پیام که: «حالت خوبه؟ من حواسم بهت هست»... نذاشتن تو تنهاییهام تنهاتر بشم...
خواستم این پیامو اینجا بذارم چه بمونیم چه بریم؛ بگم بهشون دمتون گرم رفیق، ممنونم که بودی 🤍 تکتکتون 🫂
---
به یه جایی رسیدم که دلم میخواد بله ام رو بخاطر کارآنلاین(کانالخبری) دلیت کنم
🤣🤣🤣
فقط کافیه نیم ساعت عقب بیوفتی انکار ده روز که خبر نخوندی🥴
پیرمرد با یک دستش علم را میچرخاند و با دست دیگر به عصایش تکیه داده است؛
او با همان دستانِ عصابهدستش معجزه به پا میکند، نور میبخشد به امیدِ دلِ خستهی یک جوان که در معرکه ایستاده است!
او با لشکرِ دو نفرهاش، عشق میبخشد به مادری خسته؛ با حجمِ شیطنتهای فرزندش که تنها در میدان ایستاده است.
او نمیداند که با حضورش چهها میکند؛
با رقصِ قشنگِ پرچمش، لبخند را بر لبها مهمان و شکها را برای ادامهی حضور، به یقین تبدیل میکند.
او حتی معجزهی عشق را نشانمان میداد که: «یارِ خوب، تمامِ ماجراست... :)»
✍ #روایت_جنگ یا #روایت_ایستادگی
#روایت
#جنگ
@nor_ir
.
سالم باشید!
آدمهای سالم بدی نمیکنند و آزار نمیرسانند و خوبی هم اگر کردند، منت نمیگذارند.
آدمهای سالم طبیعی رفتار میکنند و زیادهروی نمیکنند؛ نه در دوست داشتن و نه در دوست نداشتن!!!
@nor_ir