تمام شد. از شامگاه فردا دیگر صدای نالهی زهرا بلند نمیشود، از فردا دیگر زهرا آرام و آسوده میخوابد، چشمان حسن، به کوچه و چشمان حسین، به در دوخته میشود، زینب به بستر خالی مادر خیره شده و اما علی، چه دردها که نکشید علی، چه بگویم از تنهاییِ علی .. او با غم بیشمار خفته در قلبش، باید تابوت را برای بانویش مهیا میکرد، بچهها را آرام میکرد و آرام و زیر لب روضه میخواند .. خانهی بیزهرا برایِ علی عذاب بود .. آری تمام شد، زهرا رفت و تمامِ خوشیها پایان پذیرفت. علی پیدرپی زیر لب میگوید آرام بخواب یارِ وفادارِ علی :)