🏴 اشعار #شب_چهارم_محرم
___
#حر_بن_ریاحی
#حضرت_زینب
من آن حرم که حریّت عطا کرده است مولایم
مخوانیدم دگـر حــرّ یزیـدی، حــر زهرایم
اگر چـه ذره ام، در دامـن پـرمهـر خورشیدم
اگرچـه قطـره بودم، وصـلِ دریا کرد دریایم
اگر دامـان مهـرش را نگیـرم، اوفتـد دستم
گر از کویش گذارم پای، بیرون، بشکند پایم
اگر عباس گوید دست و سر، سازم به قربانش
وگـر اکبــر پسنـدد، کشتـه ی آن قد و بالایم
ز چشمم اشک خجلت بود جاری، بخت را نازم
که هم بخشید، هـم اذن شهادت داد مولایم
تمنایم فقط ایـن است از ریحـانه ی زهرا
که با خون جبینم آبرو بخشد بـه سیمـایم
صـدای گریـه ی اصغـر ز قحـط آب، آبـم کرد
لـب خشکیده ی عبـاس، آتـش زد بـه اعضایم
چه بی رحمید اهل کوفه! من با چشم خود دیدم
ترک خورده است از هرم عطش لب های آقایم
تماشایی ست لبخندم اگر بـا چشم خود بینم
کـه مولایـم کنـد بـا پیکـر خـونین تماشایم
بسوزانید و خاکستـر کنیـد از پـای تـا فرقم
من آن پروانه ای هستم کز آتش نیست پروایم
ز خجلت خواست تا از تن شود روحم برون «میثم!»
حسین بـن علـی بـا یـک تبسـم کـرد احیایم
🔸شاعر:
#استاد_غلامرضا_سازگار
🏴🏴🏴
🏴 اشعار #شب_چهارم_محرم
___
#طفلان_حضرت_زینب
#حضرت_زینب
مرا قابل نمی دانی و یا اولاد خواهر را؟
قسم باید دهم یعنی تورا و جان مادر را؟
نگاهی کن تو قد و قامت این دو دلاور را
به سر بستند یا زهرا به بازو نام حیدر را
-
به رگ هاشان فقط خون علی می جوشد از غیرت
علی هیبت علی شوکت علی سیرت علی صولت
-
به زینب نه نگو جان یل ام البنین..باشد؟
خدارا خوش نمی آید که زینب شرمگین باشد
خجل از روی لیلا و رباب و آن و این باشد
نبینم پیش خواهر چشم هایت بر زمین باشد
-
چه فرقی می کند بی تو برایم زندگی اصلا؟
نباشی تو برادرجان چه کاری بهتر از مردن؟
-
برادر جان ز عمق دل برایت آه آوردم
چرا که تحفه ای ناچیز بهر شاه آوردم
دوتا گلدسته آوردم دو پاره ماه آوردم
تو اوج قله ای و من به دوشم کاه آوردم
-
فقط نه بچه های من سر زینب فدای تو
خودم هم میروم میدان فدایی شم به پای تو
-
به فکر من مباش اصلا چراکه غم ندارم من
تورا دارم..همین کافیست..چیزی کم ندارم من
به غیر از تو کس و کاری در این عالم ندارم من
مبادا با خودت گویی..خدا..مرهم ندارم من
-
نمرده خواهرت اشک غریبی تورا بیند
ببیند بی کسی ات را به حال خویش بنشیند؟
-
مشو راضی ببینند این دو اشک و آه زینب را
میان خیمه ها وضع حجاب نامرتب را..
به رخساره کبودی و نشانِ خونِ بر لب را
تن بی جان تو روی زمین و نعل مرکب را😭😭
نمی آرند طاقت دست های بسته ی من را
مشو راضی ببینند این دو پای خسته ی من را😭😭
🏴🏴🏴
🏴 اشعار #شام_غریبان
#حضرت_زینب
شد غرق در غم روزگارت عمه جانم
خیلی دلم شد بیقرارت عمه جانم😭
در پیش چشمت زیر خنجر دست و پا زد
در خاک و خون دار و ندارت عمه جانم😭
بر روی تل، در غربتِ شام غریبان
ایکاش بودم در کنارت عمه جانم😭
تنها و بی محرم شدی دیگر ندیدی
مرهم برای حال زارت عمه جانم😭
جانم فدایت! عصرِ عاشورا به سختی
دیدم گره خورده به کارت عمه جانم😭
مانند قلبت چند جای چادرت سوخت
در شعله هایِ پُر حرارت عمه جانم😭
چشم عمو عباسمان را دور دیدند
شد پیش چشمت خیمه غارت عمه جانم😭
لعنت بر آنکه بست دست خسته ات را
در بین آتش؛ با جسارت...عمه جانم😭
بین تمام داغ هایی را که دیدی
می سوزم از داغ اسارت عمه جانم😭😭😭
🏴🏴🏴
#حضرت_زینب سلام الله علیها
#مصائب_شام
#دروازه_کوفه #کاروان_اسرا
زینب و کوچه و بازار ، امان از کوفه
بین جمعیت و انظار ، امان از کوفه😭😭
حجة بن الحسن آقا دمِ دروازه ببین
عمه ات گشت گرفتار ، امان از کوفه😭😭
حرمله گشته عنان گیر و نگهبان خولی
شمر هم قافله سالار ، امان از کوفه😭😭
سنگهایی که ز گودال زیاد آمده بود
خورد او از در و دیوار ، امان از کوفه😭😭
آبروریزی این شهر کم از شام نبود
کم ندید از همه آزار ، امان از کوفه😭😭
آبرو داشت در این شهر به این روز افتاد
دختر حیدر کرار ، امان از کوفه😭😭
نشنود کاش پیمبر ، صدقه میدادند
همه بر عترت اطهار ، امان از کوفه😭😭
وسط خطبه او همهمه در شهر افتاد
دید بر نیزه سرِ یار ، امان از کوفه😭😭
چه سری خونی و خاکستری و خاک آلود
وای از لحظه دیدار ، امان از کوفه😭😭
تا رسید امّ حبیبه زخجالت شد آب
هیچ عزیزی نشود خار ، امان از کوفه😭😭
زینبِ پرده نشین حبس نشین شد آخر
داد از کوفیِ بی عار ، امان از کوفه😭😭
سختی حبس به دیده نشدن میارزید
سخت تر مجلس اغیار ، امان از کوفه😭😭
وامصیبت ، (دَخَلَت زینب علی اِبنِ زیاد)
پس کجا بود علمدار ، امان از کوفه😭😭
طعنه ها بود که بر اشک دو عینش میزد
با عصا بر لب و دندان حسینش میزد😭😭😭
سلام الله علیهم اجمعین
🏴🏴🏴
#حضرت_زینب #مصائب_شام
#کاروان_اسرا💔😭
با وجود خولی و شمر و سنان در راه شام😭😭
شام من شد تهمت و زخم زبان در راه شام 😭😭
آنچه با من کرد حرف ناسزا سیلی نکرد🍂
زیر بار غصه قدم شد کمان در راه شام😭😭
تا بیندازد سرت را از نوک نیزه مدام
حرمله با سنگ می کرد امتحان در راه شام😭😭
گیسوان دخترت همرنگ دندانت شده
دختر آواره ات شد نصف جان در راه شام😭😭
روی ناقه پلک های خسته ام یاری نکرد
خواب بودم لطمه خوردم ناگهان در راه شام😭😭
اینکه می لرزم به خود از ضعف هست از ترس نیست🍂
آخرش پیدا نشد یک لقمه نان در راه شام😭😭
حرف مرهم را نزن کار از مداوایم گذشت
بسکه خو کردم به درد استخوان در راه شام😭😭
سایه ی خیمه نصیب شمر و خولی شد ولی🍂
آه ناموس خدا بی خانمان در راه شام 😭😭
رفتی و دیگر ندیدی گردش ایام را
یک نفر مثل شبث شد ساربان در راه شام😭😭
از تو چه پنهان شبیه ریگ صحرا ریخته
مطرب و آوازه خوان و بد دهان در راه شام😭😭
کاش می مردم نمیرفتم ولی بزم شراب🍂
کاش می مردم شبیه بستگان در راه شام😭😭😭💔
🏴🏴🏴