11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
@normah | حافظ
🟣
● سعدی حکایت میآورد از فقیری که
همسایه ثروتمندی داشت. و زمانی که
همسر این فقیر اعتراض کرده و او را با
همسایه اش قیاس میکند، در پاسخ می
گوید: با اینکه من تلاش میکنم، خواسته
خداوند سبحان در همین مقدار از روزی
است و اختیار آن در دست من نیست تا
خود را خوشبخت کنم.
که من دست قدرت ندارم به هیچ
به سرپنجه دست قضا بر مپیچ
نکردند در دست من اختیار
که من خویشتن را کنم بختیار
● حافظ میگوید: این نکته را از من بشنوید
که دچار رنج و بلا میشوید اگر طلب روزی
ننهاده کنید. در "نکته" معنای گفتن و رفتن
است و نباید در آن اصرار کرد؛ همانگونه که
نباید در روزی ننهاده اصرار نمود.
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
● و در تاریخ بیهقی آمده است:
و حریص را راحت نیست؛ زیرا او چیزی
میطلبد که شاید وی را ننهاده اند.
____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ___
🟣
● در اصطلاح امروزی گفته میشود: «من
دورامو زدم و بهتر از تو پیدا نکردم» و حال
سعدی میگوید:
خیال در همه عالم برفت و بازآمد
که از حضور تو خوشتر ندید جایی را
● و سعدی باز میگفت:
گرد همه بوستان بگشتیم
بر هیچ درخت از این ثمر نیست
____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ___
نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی
@normah | شهریار
🟣
گفته اند: خواجه و دولتمردی در نیشابور
نزد ابوسعید ابوالخیر آمد و خواست که در
جرگه شاگردان وی باشد و ابوسعید از او
چند درخواست کرد، از جمله آنکه پیاده به
بازار برود و برای شاگردان شیخ طعامی را
بخرد و چون طعام را آورد، ابوسعید به او
گفت: حال به بازار برگرد ببین چند نفر خواجه
شهر را دیدهاند که پیاده دنبال غذا رفته
است و چون او جویای احوال شد، همه
گفتند که ما تو را ندیدیم و او دوباره برگشت
و ابوسعید به او گفت: فقط تو هستی که
خود را میبینی، وگرنه کسی تو را نمیبیند.
ای حسن! آن تویی کی خود را میبینی،
و الا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست
____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ___
🟣
● محبوبان الهی فقط در چند دقیقه و با
جملات بسیار ساده و بدون پیچیدگی، در
دلهای دیگران نفوذ میکنند؛ دقیقا مانند
یک پزشک حاذق که فقط با چند خط نسخه
بیمار خود را درمان می کند.
آنها حتی نیازی به موعظه هم ندارند و
همین که سلام میدهند، وجود آدمی در
مقابل لطافت آن سلام فرو میریزد.
من ز سلام گرم او، آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او، آب شوند سنگها
● به تعبیر حافظ، لطیفهای نهانی که نه از
لب لعل و خط نگاری برآمده، بلکه لبریز از
عشق الهی ایست که برمیخیزد و در قلب
آدمی مینشیند. حسن ظاهری زوال
پذیر است اما ملاحت آنها نه.
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست
____ نـــــــورمـــــــاه | @normah ___