eitaa logo
ترمه | پایان
1.2هزار دنبال‌کننده
86 عکس
23 ویدیو
1 فایل
دیگر اشتباه نمی‌کنم‌ | بدفاز عشق یعنی به تخم ماهی‌ها، که هزاران نهنگ می‌میرند. در ستیز https://abzarek.ir/service-p/msg/4656091
مشاهده در ایتا
دانلود
تقریباً همه‌ی ما می‌دانیم چنگال دو‌حرفیِ پرحرفِ دائماً حاضر و متداوماً مزاحم که از قضا اسم‌های مختلفی هم دارد ولی خلاصتاً صدایش می‌زنند: غم، وقتی کسی را احاطه کند، دیگر هیچ‌وقت رها نمی‌کند. مثل بچه‌ای که یک کلمه‌ی زننده یاد گرفته و به او می‌گویند این حرف زشت را نزن! ولی او بیشتر تکرار می‌کند. غم خیلی خوب می‌داند که [ در هر رانشی، کششی نهفته‌ست‌. ] فلذا وقتی در خلوتمان‌ با او تنها می‌شویم و روبه‌روی آینه می‌ایستیم و از او خواهش می‌کنیم دست از سرمان بردارد، بیشتر ما را با دست‌های نامرئی و چسبناکش در آغوش می‌گیرد. غم همان دوست حسود و خیرنخواهی‌ست که شما را در باتلاق اعتیاد می‌اندازد. همان بد طینتِ بد ذاتی که رنگش چیزی بالاتر از سیاهی است. غم علت حیات و دلیلِ مرگ است. مایه‌ی بقاء و مانعِ بقاء است. تنها کسی‌ست که اگر بیاید، رفتنش غیرممکن است. و اگر کسی برود، آمدنش به زندگی شما حتمی‌ است. غم، دوحرفیِ کم‌حرفی که زیرزیرکانه‌ ما را از ریل زندگی به دره‌ی نامتناهیِ "ناتوانی" پرتاب می‌کند..
سامرا، غزه، حلب، تهران، چه فرقی می‌کند؟
ترمه | پایان
اینجا یک‌ساله شد.
تمام انسان‌ها و چنل‌هایی که این وقت شب حرف می‌زنن و فعالیت می‌کنن موجودات جالبین. خدا همه‌مونو‌ حفظ کنه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از هزارمن
عبارتِ "چه ها کشید علی از این جماعت سر به سجود به ظاهر متدین" این روزا بیشتر داره حقش رو ادا میکنه. کسانی هستند که به جای خدا چرتکه میندازن و لعن و نفرین قدر میکنن، سینه‌شون رو سپر میکنن و ایدئولوژیشون‌ رو با احتمالِ نفرت غسل میدن.
به من نگید ترمه، بگید دختره‌ی دیگر اشتباه نکنی.
گاهی هیچ نمی‌شود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همه‌چیز هست، ولی در جیب هیچ‌کدامشان دستی نیست برای تکان دادن به روی ما. نشسته‌ای روبه‌روی صفحه‌ای سفید، انگار روبه‌روی خودت. نه اخم داری، نه لبخند، نه دلت شکستگی خاصی دارد، نه قند توی دل کسی آب می‌شود. فقط هستی. و همین بودن، عین داستان است.
ترمه | پایان
گاهی هیچ نمی‌شود گفت. نه چون حرفی نیست، چون همه‌چیز هست، ولی در جیب هیچ‌کدامشان دستی نیست برای تکان
زندگی همیشه دنبال موضوع نمی‌گردد. گاهی لابلای نبودن‌ها، لابلای تردید، میان بوی نان داغی که نمی‌خوری، پیامکی که نمی‌رسد، صدایی که نمی‌شنوی، آرام راه می‌رود. مثل پرسه‌ی بی‌هدف یک گربه‌ی خیابانی که نه دنبال موش است، نه دنبال نوازش. فقط راه می‌رود که راه رفته باشد. و شاید این، دقیقاً همان‌جایی‌ست که باید دل داد به متن. به روزهایی که قهرمان ندارند، گره‌ی کور ندارند، حتی پایان خاصی ندارند. روزهایی که نه اوج دارند، نه سقوط. روزهایی که فقط هستند. روزهای سروش صحتی. و مگر بودن، خود کم موضوعی‌ست؟