eitaa logo
نوراشاپ 🇮🇷🇵🇸
1.2هزار دنبال‌کننده
11.3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
5 فایل
🔆نورا شاپ🔆 ✅️فروش انواع ظروف چینی و آشپزخانه ✅️نمایندگی رسمی چینی زرین ✅️همراه با8سال سابقه فروش آنلاین😎 💠برای ارتباط با ما👇 🆔️ @mombeny {ارسال به سراسر ایران} ادمین تبادل @atefe_9 🔺️پیام سنجاق شده رو چک‌کن😉
مشاهده در ایتا
دانلود
نیایش شبانه❤️ بارالها 🙏 💞آرام تویی ، بر همه احوالِ پریشان شده ی ما😔 این روزهای زمین محتاج حال ِ خوب محتاج اتفاق های لبخند دار محتاج گریه های از سر ذوق محتاج آرامش شبانه ی قبل از خواب محتاج بودن ِ واژه ی خداست ❤️ بارالها 🙏 آرامش وجودت را از ما نگیر🙏 آمیـــن یا رَبَّ 🙏 آدم اســت 🙏امشب برای هموطنان درگیر کرونا دعا کنیم 🙏شبتون آروم و در پناه خداوند متعال
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⦅ ازخــدآ‌خواستہ‌ام‌ همیشہ‌جیبـم‌پـرپول‌باشد تاگــرھ‌‌ازمشڪلـاتِ‌مـردم بگشــایــم. ⦆ شهیدابراهیم_هادی🕊 「💌@mahdiavaran 💌」
❪🌿🏡❫ «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» - شعرا/۸۹ مگر کسى که با روح و قلب پاک به سوىِ خدا آيد.🌱 وقتی خداوند مانع خواسته‌هایت می‌شود راضی باش، چون منعِ‌خدانعمت‌است!! در بدن بخشی است که اگه سالم باشد کل بدن سالم است و اگر فاسد باشد کل بدن فاسد می‌شود و آن قلب است💚 ♡ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ♡ 🌸@mahdiavaran🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زینب مجمع را که با انواع میوه ها تزئین شده بود، از دستش گرفت. دست حسین هم یک مجمع دیگر بود که درونش ماهی قزل آلای تزئین شده بود. مجمع ها را گذاشتند و دوباره رفتند پایین. دوتا تنگ بزرگ شیشه‌ای آجیل و شیرینی، یک کیک بزرگ و پارچه های تزیین شده هم آورده بودند. روح الله هر کدام را که می آورد، به زینب نگاه می‌کرد و می‌گفت: " من که نمیدونم اینجا چه خبره، اینا دیگه چیه؟" _ خب شب چلگی یعنی همین دیگه. _ یعنی تو می دونستی؟ _ خب آره، اما انتظار نداشتم بابات اینا این قدر تدارک ببینن. همه وسایل ها را چیدند روی میز. شام که خوردند، آقای قربانی یک سکه هم به عروسش هدیه داد. شب خاطره انگیزی شده بود برایشان. تنها ناراحتی زینب برای روح الله بود که باید دو روز دیگر بر می‌گشت پادگان. وقتی روح الله برگشت، به خاطر دو روز مرخصی که داشت، شیفت بندی هایشان عوض شده بود و از مهران جدا افتاده بود. از این بابت خیلی ناراحت شد، اما چاره ای نبود. ده روز دیگر ماندند و به تهران برگشتند. روح الله به محض آنکه به تهران آمد، با زینب قرار گذاشت بروند هیئت حاج آقا مجتبی. دلش پر می کشید برای شنیدن صدای حاج آقا. روح الله عادت داشت تمام کارهایش را درون دفتری که همیشه همراهش بود، بنویسد. اعتقاد داشت با این کار برنامه‌هایش نظم می‌گیرد و کارهایش را فراموش را نمی‌کند. یک سر رسید بر می‌داشت و هر چیزی را که برای خود لازم می دید، درون آن می نوشت. گاهی هم در میان برنامه ها و کارهایی که داشت، نکات اخلاقی را به خود متذکر می شد. آن شبی که با زینب هیئت حاج آقا رفتند، دفترش را به او داد تا برایش نگه دارد، اما یادش رفت آن را پس بگیرد. زینب به دفترش نگاه کرد. تمام صفحات با خط خوش نوشته شده بود. دلش نمی خواست بین نوشته‌هایش چیزی بنویسد، اما یک دفعه چیزی از دلش رد شد و شروع کرد به نوشتن. خطاب به خودش در دفتر شوهرش نوشت: با شوهرت خوش رفتاری کن، به امید تو میاد خونه. هرجا خدا تو زندگی ات کمرنگ بشه، زندگی تلخ میشه. اگر حالت خیلی بد بود، وقتی شوهرت میاد خونه، حتی برای یک ربع هم که شده، حال بد رو دور بریز، بهش خسته نباشید بگو. بعد یه مدت که گذشت، بهش بگو از چی حالت گرفته س. صدای سرفه های حاج آقا مجتبی زینب را به خود آورد. نفس عمیقی کشید و زیر نوشته‌هایش خطاب به روح‌الله نوشت: روح‌الله ! من دوستت دارم، این رو فراموش نکن. با من حرف بزن، حتی اگر نتونستم آرومت کنم، بازم با من حرف بزن. عیبام رو به خودم بگو، همون جوری که من سعی می‌کنم عیبات رو به خودت بگم. ببخشید که تو دفترت چیزی نوشتم با این دستخط بدم. شهید_مدافع_حرم شهید_روح_الله_قربانی _________________ 🌸@mahdiavaran🌸
هیئت که تمام شد، زینب با دیدن چشمان متورم و قرمز روح الله همه چیز را خواند. اصلاً حال و روز درستی نداشت. با هم راهی خانه شدند. روح الله آرام گفت: " دیدی چقدر حال حاج آقا بد بود؟ اصلا نمی تونست صحبت کنه." زینب لحن دلداری به خود گرفت: " ان شاء الله خدا سلامتی بهش بده. نگران نباش، عمر دست خداست." روح الله با صدای گرفته ای گفت: " حاج آقا رفتنیه زینب." زینب سکوت کرد و چیزی نگفت. تصور حال روح‌الله بعد از فوت حاج آقا برایش غیر ممکن بود. نمی‌دانست اگر چنین اتفاقی بیفتد، چطوری می تواند او را آرام کند. چهارشنبه ۱۲ دیماه ۱۳۹۱، زینب صبح زود رفت دانشگاه. ساعت حدود ۹ و نیم صبح، سرکلاس نشسته بود که موبایلش زنگ خورد. حسین بود که پشت سر هم زنگ می زد. زینب نگران شد و از کلاس آمد بیرون. موبایلش را جواب داد و گفت: " الو حسین ! چه کار داری؟ من سر کلاسم." حسین بریده بریده گفت: " زینب.... میگم یه خبر بد..... حاج آقا..... حاج آقا مجتبی...... فوت کرد....." هری دلش ریخت. گوشی هنوز دستش بود و ماتش برده بود. دستانش به وضوح می لرزید. فقط به روح‌الله فکر می‌کرد. حالش خیلی بد شد. خواست به روح الله زنگ بزند، اما نتوانست. رفت و آبی به صورتش زد و به کلاس برگشت. به استاد خیره شده بود، اما حواسش جای دیگری بود. نمی‌دانست روح‌الله فهمیده یا نه. چند دقیقه نگذشته بود که خودش زنگ زد. دوباره از کلاس بیرون آمد. نفس عمیقی کشید و تلفنش را جواب داد. صدای روح الله گرفته بود. انگار بغضی عمیق گلویش را فشار می‌داد و نمی‌گذاشت خوب حرف بزند. با صدایی که از بغض دورَگه شده بود، گفت: " دیدی زینب، بهت گفتم حاج‌آقا رفتنیه، دیدی حاج آقا رفت. تنها شدم..... بی کس شدم زینب......" بغضش ترکید. بلند بلند زد زیر گریه و گوشی را قطع کرد. زینب محکم چشمهایش را بسته بود. چقدر شنیدن صدای گریه روح الله برایش دردناک بود. شهید_مدافع_حرم شهید_روح_الله_قربانی ________________ 🌸@mahdiavaran🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹دعای فرج را با هم زمزمه میکنیم ....🤲🏻 _با صدای علی فانی 🌹@mahdiavaran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خـدايـا🙏 اميدمان به درگاه لطف و مهربانی توست🌺 الهی❤️ هیچ کسی را غرق در گرفتـاری نکن و رحمتت را برای همه عـزیزانم جاری کن🙏 آمیـــن یا رَبَّ ✨🙏 🌙الهی ماه رویاهاتون همیشه درخشان🌙 🌺به امید فرداهای بهتر,..🌺 🌙شب بر شما عزیزان خوش🌙 [°•♡@mahdiavaran♡•°]
•°🚙📮°• ❄️یک صلوات به نیت تعجیل در فرج بفرست ❄️ 💌♡ 📨@mahdiavaran