eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
524 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید خانواده خزائی شروع میکنیم و سهمی از کا
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد بلباسی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . @noursa59
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا.. من از اون بچه ها نیستمااا یه ذره ولم کنی میرم خودمو زمین میزنم بیچاره میکنم‌ آقا من زورامو زدم شما عوضم کنید.. 🕯 @noursa59
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى الصِّدّیقِ الشَّهید صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِکَ @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت۱۰ رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 انقدر مشغول فکر کردن و شمردن ماشین ها شده بودم که ناگهان به خو
پارت11 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 سه شب من اونجا ، توی همون خوابگاه گذشت . بعد سه شب موندن تصمیم گرفتیم یه خونه کوچیک که نزدیک دانشگاه باشه اجاره کنیم که راحت تر باشیم . از طریق یکی از دوستای بابام یه خونه بهمون معرفی شد . وقتی که رفتیم و خونه رو دیدیم دو تامون راضی شدیم اونجا رو برای یک سال رهن کنیم . خونه ی خیلی نقلی و کوچیکی بود، یعنی بزرگتر از اون به درد مون نمی خورد ؛ اخه دوتا دانشجو که فقط میخوان درس بخون وبخوابن خونه بزرگ به چه کار اونها میاد؟ بعدشم ما فقط واسه خواب میریم خونه . کل روز رو یا تو کارگاه هستیم یا دنبال درس و رفع اشکال و سوال پرسیدن از استادها مون ! به هر حال جای خونه مون خیلی خوب بود چون همسایه های خون گرم و مهربونی داشت . از وقتی فهمیده بودن ما دانشجو هستیم و اینجا کسی رو نداریم هر کمکی از دست شون بر میومد دریغ نمیکردن .
پارت12 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 بهتر از اون ، از خونه تا دانشگاه سه تا ایستگاه اتوبوس بیشتر نبود . گذشت و گذشت تا روز اول دانشگاه مون رسید ؛ وقتی وارد کلاس شدم صندلی یکی مونده به آخری رو انتخاب کردم که تا آخر سال همونجا بشینم . توی همون روز اول خودم رو خیلی خوب به استاد دانشگاه مون نشون دادم و به استاد مون و بچه های کلاس که بعضی هاشون یکی دوسال ازمن بزرگتر بودن فهموندم که منو دست کم نگیرن . با اینکه از کل کلاس کوچیکترم ولی عقل من میتونه بزرگتر باشه . از فردای اون روز همیشه درس های فردا مون رو جلو جلو می خوندم و پاورپوینت اون رو برای فرداش آماده می کردم و رو فلش می ریختم و به همراه لپ تاپم همیشه همراهم می بردم . طوری شده بود که استاد مون هرروز می گفت : خانم شمس میاین برای کنفرانس ؟
پارت13 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 و منی که همیشه آماده بودم . انقدر این آمادگی واسه یه سری از پسرای کلاسمون سخت بود که یه روز صبرشون سراومد و تو راه برگشت جلو راه منو دخترخالم وایسادن . یه اکیپ سه نفره بودن که یه سر دسته هم به انتخاب خودشون داشتند اسمش مانی اسدی بود . اسدی اومد جلوم گفت: به به !! خانوم درسخون حال شما احوالات ؟! گفتم : آقای اسدی شما دوباره شروع کردی چرا ول نمی کنی هر روز که سر کلاس با یه چند تا از بچه ای دیگه وسط کنفرانس های من وقفه می انداختی و مسخره می کردی حالا هم که اینطوری . خودش رو جمع و جور کرد و گفت : من فعلا نیومدم برای دعوا کردن الانم خیلی محترمانه دارم بهت می گم اگه یه بار دیگه ببینم خواستی چاپلوسی و درس خون بازی در بیاری من میدونم و تو خود دانی !!
پارت14 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 منم که نمیخواستم نشون بدم که تسلیم میشم خنده ی تمسخر آمیزی کردم و گفتم : یعنی چی ؟ یعنی نباید درس بخونم ؟ وااااااا چه جالب . شما خودتون درس نمی خونین دلیل بر این نمیشه که بقیه هم درس نخونن . من دلم میخواد درس بخونم به کسی هم ربطی نداره . ببینم میخواین چیکار کنین... با تعجب گفت : هیچی بهت نگفتیم پررو شدی هااااا. راهت رو بکش و برو بچه جون ... یه کلام بگو چشم و خودتو راحت کن . مامان بابات از بچگی چشم گفتن رو بهت یاد ندادن ؟ منم که طاقت اینو نداشتم که به مامان و بابام توهین میکنه گفتم : چرا اتفاقا یاد دادن ولی اینم گفتن که اگه یکی زور میگه چشم نگو .
پارت15 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 الانم بعضیا دارن زور میگن ، منم چشم نمیگم . من دلم میخواد درس بخونم اگه مشکل دارید تقصیر من نیس تقصیر خودتونه ... از قیافه اش معلوم بود حسابی داره کم میاره اونم که دید چیزی برا گفتن نداره اومد جلو و کیف لپ تاپم رو از دستم به زور گرفت . منم که دلم نمیخواست نقطه ضعف نشون بدم و کاری کنم فک کنه و اون برنده است هیچی نگفتم . اونم که میخواست یه جوری صدایم رو در بیاره لپ تاپم رو از کیف درآورد و محکم زد اش روی زانوهاش و بعد هم کوبیدش زمین
پارت16 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 و محکم زد اش روی زانوهاش و بعد هم کوبیدش زمین طوری که هر تیکه لپ تاپ یه جا افتاده بود . از تو داشتم می ترکیدم و دلم می خواست هق هق کنان گریه کنم چون تو اون لپ تاپ زحمت های یک سال تحقیق هام بود . ولی بازم خودم رو کاملا خونسرد جلوه دادم که یه وقت هوا ورش نداره . آروم و قدم زنان رفتم جلو ؛ کل انرژی ام رو جمع کردم و با کفشم محکم زدم روی پاش . همون موقع پاش رو گرفت بالا و یه پایی وایساد و هی نفس عمیق میکشید و لپ هاش رو باد میکرد و نفس اش رو بیرون میداد . دلم خنک شد ولی کار من جبران اون غلطی که اون کرده بود رو نکرد. ولی خدایی محکم زدم طوری که تا دو سه هفته همون پاش می لنگید .
پارت17 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 دلم خنک شد ولی کار من جبران اون غلطی که اون کرده بود رو نکرد. ولی خدایی محکم زدم طوری که تا دو سه هفته همون پاش می لنگید . حتی نمیتونست از پله ها درست بالا بره . باید شبیه این پیرمرد بالا میرفت . ولی بازم میگم هرچی بود تمام دق و دلی هام با اون لگد که زدم تو پاش خالی شد . دوستاش که رگ غیرت شون گل کرده بود اومدن جلو تا مثلا حسابم رو برسن ولی مانی نگذاشت بیان . گفت : خودم دارم براش به اندازه همون لگدی که به من زد . یه طرف چادرم رو سفت گرفت و یهو کشید به طرف دیوار ، انقدر شدت کشیدنش زیاد بود که یه لحظه فکر کردم الان با صورت روی زمینم ، ولی نمی دونم چه قدرتی منو نگه داشته بود که زمین نخوردم . اسدی منو هول داد سمت دیوار طوری که همون موقع چسبیدم سینه ی دیوار و گفت : اگه میخوای از زیر کتک هام سالم بیرون بیای فردا جلوی همه ی بچه های کلاس ازم خواهش میکنی ببخشم تو رو فهمیدی ؟
پارت18 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : مگه تو خواب ببینی . حاضرم کتک بخورم ولی با توی بی غیرت و بی حیا یه کلمه حرف نزنم . احمق ؛ میدونی برای چی احمقی چون فک میکنی با تهدید کردن من برنده شی. همون موقع پوز خندی بهش زدم و صورتم برگردوندم . با لحن تمسخرآمیزی گفت : منو بگو که میخواستم بهت فرصت بدم ولی خودت نخواستی هم بهتره که جلوی مردم کتک بخوری و جلوی همه خوار و خفیف شی دختره نادون . دختر خاله ام داشت از استرس سکته می کرد نمی دونست چی کار کنه از اون ور هم اگه می خواست بیاد جلو دوستای مانی جلوش رو میگرفتند .