نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت18 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : مگه تو خواب ببینی . حاضرم کتک بخورم ولی با توی بی غی
پارت19
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
دختر خاله ام داشت از استرس سکته می کرد نمی دونست چی کار کنه از اون ور هم اگه می خواست بیاد جلو دوستای مانی جلوش رو میگرفتند .
اونم که دید مانی شوخی نداره رفت تا به بچه های مورد اعتماد کلاسمون بگه بیان برای کمک بهم ...
مانی دستش رو برد بالا تا بزنه تو صورتم ولی همون موقع یه صدای دادی اومد که
گفت : آهاااااای ، بی غیرتِ بی حیا چه غلطی میکنی؟ هااااان ؟!!!
سرم رو که بالا آوردم دیدم اکیپ پسر مذهبی های کلاس مون هستن .
سه تا دوست بودن آقا متین انصاری و آقا محمد حسین امیرمنش و آقا مهدیار حسن زاده . اون کسی که داد زد آقای امیرمنش بود .
واقعا به جرأت میتونم بگم که اون موقع به غیر از من و دخترخاله ام تنها کسی که شجاعت به خرج داد و جلوی مانی و رفیقاش وایسادن و نترسیدن اون سه تا بودن .
پارت20
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
مانی گفت : تو دوباره فضول شدی؟ من نمی دونم چرا من هر کاری میکنم تو خودتو وسط میندازی . چرا خودتو نخود هر آشی میکنی ؟
آقای امیرمنش یه خنده ی ریزی کرد و گفت :
همینه دیگه تو این دوره زمونه هر کی میخواد از ناموس مردم تو کوچه و خیابون و هر قبرستون دیگه ای دفاع کنه میشه فضول و نخود آش ؛
خیلی جالبه!!
تو فکر کن من فضولم ، الانم دستای کثیف ات رو از رو چادر اون خانم بردار و هر کاری داری به خود من بگو.
بعدشم همیشه حواست باشه باهم قد و هم سن و سال خودت در بیفتی .
خب ؟! زور تو فقط به اینا رسیده ؟؟ تو این چند سالی که تو این دانشگاه بودم ، مشکل تو فقط با مذهبی ها بوده .
مشکل تو با درسخون ها نیس !
مانی هم که دید داره قدم قدم به ضایع شدن نزدیک میشه چادرم رو محکم کشوند سمت آقای امیرمنش....
پارت21
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
چادرم رو محکم کشوند سمت آقای امیرمنش ودوستاش و
گفت : مثلا ول اش نکنم چه اتفاقی میفته میخوای چیکار کنی تو که زور نداری ریزه میزه ؟؟
آقای امیرمنش با یه لبخند ریزی جواب داد : تو ول میکنی ؛ یعنی ول نکنی هم مجبورت میکنم ول کنی .
مانی هم که میخواست خودش رو ثابت کنه با دستای مردونه اش چادرمو محک از پشت کشید پایین .
آقای امیرمنش همیشه تو دانشگاه به دفاع کردن از مظلوم معروف بود و همه جا ذکر خیرش بود .
اون هم که رگ غیرتش زده بود بیرون ، بدون اینکه چیزی بگه اومد جلو و با مانی درگیر شد ، یکی اون میزد یکی مانی .
آخرکار اسدی افتاد زمین ، دوستاش که اومدن جمع اش کنن؛
پارت22
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
آقای انصاری و آقای حسن زاده نگذاشتند و اون دو تا رو هم نقش بر زمین کردند .
آخرکار که آقای امیرمنش صورت اش رو برگردوند سمت من دیدم دماغ اش کبود شده شدید و همینجور خون میاد و چک چک می ریزه زمین ،
ولی خودش هیچ اهمیتی نمی داد .
انگار بردن مانی و دوستاش پیش حراست دانشگاه واسش مهم تر بود از سلامتش .
من و دخترخاله ام آروم آروم رفتیم سمت حیاط دانشگاه تا یکم روی صندلی های اونجا بشینیم چون وقتی که مانی زد چادرم رو کشید پایین از شدت زیادی که داشت سرگیجه ی شدیدی گرفتم طوری که نمیتونستم روی پاهام وایسم .
یکم که روی نیمکت های حیاط نشستیم دیدم آقای امیرمنش و دوستاش دارن میان سمت ما دوتا یکم هول شدم که سر و وضع ام خراب نباشه .
خودم رو که درست کردم ؛ رسیدن بعد
پارت23
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خودم رو که درست کردم ؛ رسیدن بعد
گفت : شما خوبین ؟! بریم درمانگاه ؟؟
گفتم : من که چیزیم نیس خیلی ممنون . من فک میکنم اونکه باید بره درمانگاه شمایین چون اونوقت تاحالا دماغ تون خونریزی داره و شما هیچ اهمیتی نمیدی !
جواب داد : نه من خوبم !
بعد که اومد خونهایی که از دماغ اش اومده بود رو پاک کنه دستش که به دماغش خورد معلوم شد که خیلی دردش گرفته .
منم که جونم رو بهش مدیون بودم
گفتم : میتونم یه لحظه یه نگاه به دماغ تون بکنم ؟
این طرف و اون طرف دماغش رو که دیدم ، ضایع بود شکسته ولی بهش نگفتم که خودش و دوستاش هول نکنن .
بعد چند دقیقه
پارت24
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بعد چند دقیقه
خودش لبخندی زد و صورتش و جمع کرد و نفس اش رو یهو داد بیرون و
گفت : حتما شکسته دیگه آااااره ؟!
گفتم :آره ولی خب نگران نباشین برین بیمارستان بهتون میگن چیکار کنین . شما از کجا فهمیدین ؟!!
گفت : با این خونریزی که من دیدم و دردی که این داره کاملا مشخصه که دماغم شکسته .
گفتم : واجبه که برید بیمارستان وگرنه خدایی نکرده اتفاقی واسه تنفس تون می افته هاااا.
کلی مقاومت کرد که بیمارستان یا دکتر نره ولی ،
آخر سر خیلی محکم بهش گفتم : من واسه ی خودم نمیگم پاشید برین بیمارستان فقط برای سلامتی خودتون میگم .
پارت25
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
،
.
اگه سلامتی تون براتون مهم نیس که اون دیگه به من ربطی نداره .
من که نمیتونم واسه ی شما تصمیم بگیرم که چی کار کنید . چی کار نکنین .
خودتون اونقدر باید عاقل باشین که متوجه بشید وقتی دماغ شکسته نیاز به معاینه ی دکتر داره و باید تحت درمان باشین .
از من گفتن .
حالا شما میخوای گوش کنین ، میخواین هم گوش نکنین .
تا که اینجوری باهاش حرف زدم حساب کار دستش اومد و خودش رو جمع و جور کرد و قبول کرد که بره دکتر .
کربلایی امیر برومندVID_20211006_134908_181_۲۰۲۱_۱۰_۰۶_۱۳_۴۹_۲۴_۰۷۶(1)_۲۰۲۱_۱۰_۰۷_۱۹_۱۴_۱۴_۴۷۹.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
پیراهـنِسیـاهخدانـگهدار:)
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پیراهـنِسیـاهخدانـگهدار:) @noursa59
فکر کنم وقت خداحافظی رسیده . .
یعنی واقعا تموم شد؟؟؟
باورم نمیشه . .
چقدر عمرها داره زود میگذره...
و چقدر خوبه این عمر داره توی روضه های تو میگذره حسین جانم!..
دلم برای این دو ماه تنگ میشه...
کی میدونه محرم سال بعد هست یا نه . .
حسین جان ،
من اگه مردم ، از زیر خاک هم باز دوسِت دارم و دلم برات تنگ میشه ...
خداحافظ ماه ماتم و عزای بر حسین!
خداحافظ محرم و صفر . .
ولی آقا فکر نکنی ها من فقط این دوماه برات عزاداری کردم
من تا آخر عمرم عزادار توام:)❤️🩹