eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
527 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت21 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 چادرم رو محکم کشوند سمت آقای امیرمنش ودوستاش و گفت : مثلا ول اش نکنم چه اتفاقی میفته میخوای چیکار کنی تو که زور نداری ریزه میزه ؟؟ آقای امیرمنش با یه لبخند ریزی جواب داد : تو ول میکنی ؛ یعنی ول نکنی هم مجبورت میکنم ول کنی . مانی هم که میخواست خودش رو ثابت کنه با دستای مردونه اش چادرمو محک از پشت کشید پایین . آقای امیرمنش همیشه تو دانشگاه به دفاع کردن از مظلوم معروف بود و همه جا ذکر خیرش بود . اون هم که رگ غیرتش زده بود بیرون ، بدون اینکه چیزی بگه اومد جلو و با مانی درگیر شد ، یکی اون میزد یکی مانی . آخرکار اسدی افتاد زمین ، دوستاش که اومدن جمع اش کنن؛
پارت22 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 آقای انصاری و آقای حسن زاده نگذاشتند و اون دو تا رو هم نقش بر زمین کردند . آخرکار که آقای امیرمنش صورت اش رو برگردوند سمت من دیدم دماغ اش کبود شده شدید و همینجور خون میاد و چک چک می ریزه زمین ، ولی خودش هیچ اهمیتی نمی داد . انگار بردن مانی و دوستاش پیش حراست دانشگاه واسش مهم تر بود از سلامتش . من و دخترخاله ام آروم آروم رفتیم سمت حیاط دانشگاه تا یکم روی صندلی های اونجا بشینیم چون وقتی که مانی زد چادرم رو کشید پایین از شدت زیادی که داشت سرگیجه ی شدیدی گرفتم طوری که نمیتونستم روی پاهام وایسم . یکم که روی نیمکت های حیاط نشستیم دیدم آقای امیرمنش و دوستاش دارن میان سمت ما دوتا یکم هول شدم که سر و وضع ام خراب نباشه . خودم رو که درست کردم ؛ رسیدن بعد
پارت23 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 خودم رو که درست کردم ؛ رسیدن بعد گفت : شما خوبین ؟! بریم درمانگاه ؟؟ گفتم : من که چیزیم نیس خیلی ممنون . من فک میکنم اونکه باید بره درمانگاه شمایین چون اونوقت تاحالا دماغ تون خونریزی داره و شما هیچ اهمیتی نمیدی ! جواب داد : نه من خوبم ! بعد که اومد خونهایی که از دماغ اش اومده بود رو پاک کنه دستش که به دماغش خورد معلوم شد که خیلی دردش گرفته . منم که جونم رو بهش مدیون بودم گفتم : میتونم یه لحظه یه نگاه به دماغ تون بکنم ؟ این طرف و اون طرف دماغش رو که دیدم ، ضایع بود شکسته ولی بهش نگفتم که خودش و دوستاش هول نکنن . بعد چند دقیقه
پارت24 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 بعد چند دقیقه خودش لبخندی زد و صورتش و جمع کرد و نفس اش رو یهو داد بیرون و گفت : حتما شکسته دیگه آااااره ؟! گفتم :آره ولی خب نگران نباشین برین بیمارستان بهتون میگن چیکار کنین . شما از کجا فهمیدین ؟!! گفت : با این خونریزی که من دیدم و دردی که این داره کاملا مشخصه که دماغم شکسته . گفتم : واجبه که برید بیمارستان وگرنه خدایی نکرده اتفاقی واسه تنفس تون می افته هاااا. کلی مقاومت کرد که بیمارستان یا دکتر نره ولی ، آخر سر خیلی محکم بهش گفتم : من واسه ی خودم نمیگم پاشید برین بیمارستان فقط برای سلامتی خودتون میگم .
پارت25 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ، . اگه سلامتی تون براتون مهم نیس که اون دیگه به من ربطی نداره . من که نمیتونم واسه ی شما تصمیم بگیرم که چی کار کنید . چی کار نکنین . خودتون اونقدر باید عاقل باشین که متوجه بشید وقتی دماغ شکسته نیاز به معاینه ی دکتر داره و باید تحت درمان باشین . از من گفتن . حالا شما میخوای گوش کنین ، میخواین هم گوش نکنین . تا که اینجوری باهاش حرف زدم حساب کار دستش اومد و خودش رو جمع و جور کرد و قبول کرد که بره دکتر .
ساعاتِ آخر است، گدا را حلال کن :)!
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پیراهـنِ‌سیـاه‌خدا‌نـگه‌دار:) @noursa59
فکر کنم وقت خداحافظی رسیده . . یعنی واقعا تموم شد؟؟؟ باورم نمیشه . . چقدر عمرها داره زود میگذره... و چقدر خوبه این عمر داره توی روضه های تو میگذره حسین جانم!.. دلم برای این دو ماه تنگ میشه... کی میدونه محرم سال بعد هست یا نه . . حسین جان ، من اگه مردم ، از زیر خاک هم باز دوسِت دارم و دلم برات تنگ میشه ... خداحافظ ماه ماتم و عزای بر حسین! خداحافظ محرم و صفر . . ولی آقا فکر نکنی ها من فقط این دوماه برات عزاداری کردم من تا آخر عمرم عزادار توام:)❤️‍🩹
روزت مبارک ؛ آقای چپ‌دست شهید مـَن ( : @noursa59
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا