پارت21
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
چادرم رو محکم کشوند سمت آقای امیرمنش ودوستاش و
گفت : مثلا ول اش نکنم چه اتفاقی میفته میخوای چیکار کنی تو که زور نداری ریزه میزه ؟؟
آقای امیرمنش با یه لبخند ریزی جواب داد : تو ول میکنی ؛ یعنی ول نکنی هم مجبورت میکنم ول کنی .
مانی هم که میخواست خودش رو ثابت کنه با دستای مردونه اش چادرمو محک از پشت کشید پایین .
آقای امیرمنش همیشه تو دانشگاه به دفاع کردن از مظلوم معروف بود و همه جا ذکر خیرش بود .
اون هم که رگ غیرتش زده بود بیرون ، بدون اینکه چیزی بگه اومد جلو و با مانی درگیر شد ، یکی اون میزد یکی مانی .
آخرکار اسدی افتاد زمین ، دوستاش که اومدن جمع اش کنن؛
پارت22
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
آقای انصاری و آقای حسن زاده نگذاشتند و اون دو تا رو هم نقش بر زمین کردند .
آخرکار که آقای امیرمنش صورت اش رو برگردوند سمت من دیدم دماغ اش کبود شده شدید و همینجور خون میاد و چک چک می ریزه زمین ،
ولی خودش هیچ اهمیتی نمی داد .
انگار بردن مانی و دوستاش پیش حراست دانشگاه واسش مهم تر بود از سلامتش .
من و دخترخاله ام آروم آروم رفتیم سمت حیاط دانشگاه تا یکم روی صندلی های اونجا بشینیم چون وقتی که مانی زد چادرم رو کشید پایین از شدت زیادی که داشت سرگیجه ی شدیدی گرفتم طوری که نمیتونستم روی پاهام وایسم .
یکم که روی نیمکت های حیاط نشستیم دیدم آقای امیرمنش و دوستاش دارن میان سمت ما دوتا یکم هول شدم که سر و وضع ام خراب نباشه .
خودم رو که درست کردم ؛ رسیدن بعد
پارت23
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خودم رو که درست کردم ؛ رسیدن بعد
گفت : شما خوبین ؟! بریم درمانگاه ؟؟
گفتم : من که چیزیم نیس خیلی ممنون . من فک میکنم اونکه باید بره درمانگاه شمایین چون اونوقت تاحالا دماغ تون خونریزی داره و شما هیچ اهمیتی نمیدی !
جواب داد : نه من خوبم !
بعد که اومد خونهایی که از دماغ اش اومده بود رو پاک کنه دستش که به دماغش خورد معلوم شد که خیلی دردش گرفته .
منم که جونم رو بهش مدیون بودم
گفتم : میتونم یه لحظه یه نگاه به دماغ تون بکنم ؟
این طرف و اون طرف دماغش رو که دیدم ، ضایع بود شکسته ولی بهش نگفتم که خودش و دوستاش هول نکنن .
بعد چند دقیقه
پارت24
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بعد چند دقیقه
خودش لبخندی زد و صورتش و جمع کرد و نفس اش رو یهو داد بیرون و
گفت : حتما شکسته دیگه آااااره ؟!
گفتم :آره ولی خب نگران نباشین برین بیمارستان بهتون میگن چیکار کنین . شما از کجا فهمیدین ؟!!
گفت : با این خونریزی که من دیدم و دردی که این داره کاملا مشخصه که دماغم شکسته .
گفتم : واجبه که برید بیمارستان وگرنه خدایی نکرده اتفاقی واسه تنفس تون می افته هاااا.
کلی مقاومت کرد که بیمارستان یا دکتر نره ولی ،
آخر سر خیلی محکم بهش گفتم : من واسه ی خودم نمیگم پاشید برین بیمارستان فقط برای سلامتی خودتون میگم .
پارت25
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
،
.
اگه سلامتی تون براتون مهم نیس که اون دیگه به من ربطی نداره .
من که نمیتونم واسه ی شما تصمیم بگیرم که چی کار کنید . چی کار نکنین .
خودتون اونقدر باید عاقل باشین که متوجه بشید وقتی دماغ شکسته نیاز به معاینه ی دکتر داره و باید تحت درمان باشین .
از من گفتن .
حالا شما میخوای گوش کنین ، میخواین هم گوش نکنین .
تا که اینجوری باهاش حرف زدم حساب کار دستش اومد و خودش رو جمع و جور کرد و قبول کرد که بره دکتر .
کربلایی امیر برومندVID_20211006_134908_181_۲۰۲۱_۱۰_۰۶_۱۳_۴۹_۲۴_۰۷۶(1)_۲۰۲۱_۱۰_۰۷_۱۹_۱۴_۱۴_۴۷۹.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
پیراهـنِسیـاهخدانـگهدار:)
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پیراهـنِسیـاهخدانـگهدار:) @noursa59
فکر کنم وقت خداحافظی رسیده . .
یعنی واقعا تموم شد؟؟؟
باورم نمیشه . .
چقدر عمرها داره زود میگذره...
و چقدر خوبه این عمر داره توی روضه های تو میگذره حسین جانم!..
دلم برای این دو ماه تنگ میشه...
کی میدونه محرم سال بعد هست یا نه . .
حسین جان ،
من اگه مردم ، از زیر خاک هم باز دوسِت دارم و دلم برات تنگ میشه ...
خداحافظ ماه ماتم و عزای بر حسین!
خداحافظ محرم و صفر . .
ولی آقا فکر نکنی ها من فقط این دوماه برات عزاداری کردم
من تا آخر عمرم عزادار توام:)❤️🩹