پارت59
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
.
دیووونه است ، ربطی به تو نداره اون همش دنبال دعواو کتک کاریه .
اون نمیخواست منو تو توی دانشگاه نمره بالاو خوبی بیاریم اون مشکلش با چادری هاست ....
وگرنه ما این همه بچه درس خون دیگه داریم ولی چادری نیستن چرا به اونا گیر نمیده ؟؟؟؟
با حرص گفتم : فاطمه ...
مانی اصلا واسه من مهم نیس یعنی اونقدر بزرگ نمی بینمش که جزء مشکلاتم حسابش کنم تو هم دیگه بهش فک نکن اگه دوباره تو دانشگاه اذیت کردن برو سراغ اقای امیرمنش اون میدونه چیکار باید بکنه
زبون مانی دوستاش رو اون بهتر از دیگه ای میفهمه . خب ؟؟؟
الانم تصمیم من قطعی قطعیه سعی نکن منصرفم کنی از رفتن .........
باشه ؟؟؟
پارت60
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
جواب داد : ولی آخه مُهَنااااا.....
نمیشه یجوری بمونی ؟ لطفا ؟
نفس مو دادم بیرون با آرومی گفتم : فاطمه به نظرت من بدم میاد ؟ پیش تو باشم ؟ من بدم میاد ؟ اینجا تو بهترین دانشگاه های ایران درس بخونم ؟ اونم با بهترین استادها؟
فاطمه منم دوست دارم ...
منم بهت وابستم .....
من به اندازه خواهر حتی بیشتر دوست دارم ....
ولی خب چیکار کنم ؟ نمیشه...
با یه بغضی گفت : مهنا....
ولی .....
اخههه.....
ولش کن وقتی اینطوری میگی یعنی واقعا میخوای بری ؛ باشه هر جور میدونی...
سعی میکنم انتقالی بگیرم بیام اصفهان .......
بغض اش خیلی بد بود . همون موقع فهمیدم دونه های اشک روی صورتم دونه دونه داره سرازیر میشه . آروم پاک شون کردم . فاطمه رو گرفتم و محکم بغل اش کردم . با بغض عمیقی جواب دادم : دلم برات تنگ میشه ... هرجور خودت راحتی هر کار میدونی انجام بده.
پارت61
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
( باد آرامش بخش زندگیم اینجا اومد ! )
گذشت و گذشت تا شد روزی که باید پاهام رو از تهران بیرون میگذاشتم.
فاطمه عین خواهرم بود و دوری ازش اونم واسه مدت طولانی خیلی سخت بود برام ...
ولی چاره ای نبود من تصمیمم رو گرفته بودم اونم خیلی محکم .
دلم رو زدم به دریا و بی خیال همه چی شدم .
توی اون موقعیت به تنها چیزی که فکر میکردم ، جون و مال و زندگی آقا محمدحسین بود و سلامتی و آسایش فاطمه ....
به خاطر همین دونفرکه واسم عزیز هستن حاضر شدم دست از خواسته های خودم بکشم و برگردم اصفهان.
منم ماشین گرفتم از تهران تا اصفهان .
#محمدحسین:
ناراحت این بودم که چرا نتونستم دوباره حسم رو بهش بگم و بغضای فرو خورده ی زیادی تو گلوم مونده.
پارت62
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
.
اصن چرا من نتونستم منصرفش کنم از رفتن چراااااا ؟؟
اخه اینم شد زندگی ؟ تا اومدم تو دلمو به یه نفر خوش کنم و زندگیمو بسازم ، وضعیت زندگیم این شد .
دیگه چه کاری باید میکردم که نکردم ؛ از جونم واسه اش مایه گذاشتم ولی حتی یه سر سوزن هم به چشم اش نیومدم .
دیگه چیکار کنم خودمو واسش تیکه تیکه کنم ؟؟
مامانم طبق معمول با دلسوزی کنارم نشست و گفت : تمام حرفاتو شنیدم.
اگه واقعا عاشقش باشی ...
حتی حاضری واسش خودتو تیکه تیکه کنی تا بدست بیاری اش ...
محمدحسین ناراحت نباش دیگه عزیزم ...
با بغض جواب دادم : خدا شاهده ... دارم میگم خدا شاهده ....
هیچ کس رو تا حالا به اندازه اون دوست نداشتم ......
پارت63
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با بغض جواب دادم : خدا شاهده ...
دارم میگم خدا شاهده ....
هیچ کس رو تا حالا به اندازه اون دوست نداشتم ......
فقط هم این حرف رو به شما میزنم مامان ؛ چون میدونم راز نگه دار خوبی هستی .....
نمیدونم چرا از وقتی اومده تو زندگیم فکر و ذکر من شده . نمیتونم ازش دست بردارم .
من حاضرم واسه به دست آوردنش هرکاری شده بکنم، هرکاری .....
اصلا چرا جواب منفی بهم داد ؟
چرا نتونستم از رفتن منصرف اش کنم ؟ خدایااااااااااا چرا ؟؟؟
مامان گفت : حس تو رو درک میکنم .
حس تو کاملا طبیعیه .
بعدشم اونکه جوابش منفی نبود ....
ابروهام تو رفت با ریز خندی جواب دادم : چی ؟ منظورتون چیه مامان ؟؟!
مامان با متانت جواب داد : منظور من اینه که اگه مهنا بهت هیچی جواب نداد و برگشت اصفهان ؛
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•در حفاظت از امیرم ، سیدمُجتَبے'خامِنهای
میشوم میثم تمار ، بِه دارم بزنید...🙌🏻🇮🇷
@noursa59