نماز اول وقت یعنی بگی خدایا، تو اولی. یعنی قبل از هر کار و هر دغدغهای، یک راست بری سراغ همون که دلتو میخواد.
توی اون لحظه ها، همهذچیز ساکته. نه خبری هست، نه پیامکی، نه دغدغهای. فقط تو و اون که از رگ گردن بهت نزدیکتره.
آرامشی که توی سجدهذست، با هیچ جای دنیا عوض نمیشه. دلی که از قید همه چیز آزاد میشه و فقط به یه نقطه میبنده.
اول وقت، نه برای انجام تکلیف؛ برای پیدا کردن همون آرامشی که دنیا قولش رو میده ولی هیچوقت نمیده.
“ألا بذکر الله تطمئن القلوب” 💚
@noursa59
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مدتی است یادمان رفته :)🚶🏻♀
سلام امام زمانم 💜
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید دانیال رضا زاده شروع میکنیم و سهمی از
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد مهدی یار قلی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت53 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 مامانش سکوت رو شکست و گفت : آقا محمدحسین یکی اومده باهات کار
پارت54
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
گفتم : یه چند تا چیز هست که باید بهتون بگم ! اول اینکه اگه مزاحمتون شدم حلال کنین ایم چند وقت خیلییی به خاطر من تو خطر افتادین و خیلی تو زحمت بودین ...
دومین مطلبم هم.....
اومدم واسه خداحافظی ....
مثل لحن همیشگی که داشت ملیح و اروم گفت : نه بابا مزاحمت چیه ؟ شما مراحمین ....
بعد با تردید و لکنت ادامه داد: خداحافظی چرا ؟
برای چی ؟؟! اگه بخاطر اون پیشنهادیه که بهتون دادم باشه اصلا پس میگیرمش .. شما فقط بمونین لطفاااا.
نفسی عمیق کشیدم و محکم گفتم : اول اینکه اصلا ربطی به پیشنهادتون نداره . دوم اینکه برای چی بمونم ؟ بمونم که جون شما وخانواده و زندگی تون رو دوباره به خطر بندازم ؟؟ اهوم؟
من نمیدونم چه اصراری به موندن من دارین آخه ؟ اخه بگو ادم عاقل منی که به اندازه کافی واسه تون دردسر بودم ؛ دیگه میخای باشم واسه چیییی؟ واسه دردسر بیشترررر؟
پارت55
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
محکم ترو با جدیت بیشتر ادامه دادم:
ببینین آقای امیرمنش شما خیلی کامل و واضح موقعیت شغلی بابامو میدونین...
من و خونوادم به خاطر شغل بابام هر لحظه خطر تهدید مون میکنه حتی الانم که من پیش شمام...
هر کسی رو که با ما رفت و آمد میکنه رو زیر نظر میگیرن مثلا همین دختر خالم فاطمه ؛ فک میکنین اون روز واسه چی اونو میخواستن ببرن ؟
چون با ما در رفت و آمد بود و بابام حاضره برای سلامتی نزدیکانش هر کاری بکنه ....
پس میخواستن بگیرنش تا بابام واسه شون هر کاری کنه ...
منم همین طور میخواستن داغ منو به دل بابام بزارن تا مثلا تلافی بشه ...
هرچند امیدوارم تا الان متوجه خونواده ی شما نشده باشن ...
ببینید من تو زندگیم سختی های زیادی رو از قبل داشتم و پیش رو دارم دلم نمیخواد یه نفر دیگه رو هم درگیر سختی های شخصی ام کنم . متوجه میشین؟
پارت56
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با مهربونی و ارامش گفت : سختی های زندگی آدما رو قوی و محکم میکنه آیه قرآن هم داریم که میگه پس از هر سختی آسانی میاید ؛
صداش بهم دلگرمی داد. دروغ چرا؟ خیلی باز ناز و مهربونی حرف میزد انگار بلد بود چطور باید با یه دختر رفتار کرد. اما من بی رحم بودم. فقططط برا سلامتی خودش.
پس با لبخند ریزی بهش گفتم : معلومه هر کی گفته سختی آدما رو قوی و محکم میکنه توی زندگیش سختی واقعی نچشیده بعدشم آیه قران کاملا صحیح و درسته ولی زندگی ما استثنائه ما زندگیمون سختی هاش تموم بشو نیس .
با لحن خیلی خواهشانه و مظلومانه گفت : خانم شمس خواهشا بزارین تا آخر عمرتون من مراقبتون باشم و تو سختی ها کنارتون باشم ...
دلم خیلی برا این طرز حرف زدنش سوخت ولی کاملا بی رحمانه جواب دادم :
من تصمیمم رو گرفتم ؛
....
پارت57
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
؛
فردا که از بیمارستان مرخص میشم یه راست میرم اصفهان همونجا هم دانشگاه اصفهان ادامه تحصیل میدم الانم الکی خودتون رو خسته نکنین من کوتاه نمیام .
بعدشم بنده به مراقبت کسی نیازمند نیستم و بلدم از خودم مراقبت کنم و رو پای خودم وایسم .
خدانگه دار.....
آروم آروم خودم رفتم سمت اتاقم ...
دیدم مامان آقای امیرمنش اونجا نشسته بهش گفتم : خانوم امیرمنش ؛ مادر جان ؛ خیلی خیلی زیاد حلالم کنین .
این چند روزه هم بابت زحمت هایی که کشیدین یه دنیا ممنون .
گفت : چطور ، عزیزدلم ؟!
گفتم : فردا از بیمارستان مرخص میشم و یه راست میرم اصفهان اینجا بمونم واسه شما و آقای امیرمنش و خونواده تون خطر درست میکنم .
پارت58
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بعد گفت : باشه مادر جان جلوت رو نمیگیرم ولی امیدوارم هرجای دنیا که میری موفق باشی و خوشبخت و با ناراحتی از اتاق
بیرون رفت...
فاطمه که توی شُک این بود که چرا من میخوام برگردم اصفهان
گفت : آره مهنااااااا؟؟؟
تو میخوای برگردی اصفهان ؟؟
نه توروخدا من اینجا فقط تورو داشتم ... جان من نرو.....
دستاشو گرفتم و گفتم : برا چی بمونم فاطمه ؟ من اینجا به غیراز دردسرواسه توچیزی داشتم ؟؟؟ نه واقعا راستش رو بگو ناراحت نمیشم .
از وقتی اومدم از هر کس و نا کسی تو دانشگاه حرف شنیدی .
کلی اتفاق ناجور واست افتاده اونوقت هنوزم میگی من بمونم ؟؟ آره ؟؟؟
جواب داد : مُهَنا اینا دردسر نبوده اگه هم بوده از طرف تو نبوده ...
مثلا مانی ؛ اون اصلا مشکل روانی داره بابا .
پارت59
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
.
دیووونه است ، ربطی به تو نداره اون همش دنبال دعواو کتک کاریه .
اون نمیخواست منو تو توی دانشگاه نمره بالاو خوبی بیاریم اون مشکلش با چادری هاست ....
وگرنه ما این همه بچه درس خون دیگه داریم ولی چادری نیستن چرا به اونا گیر نمیده ؟؟؟؟
با حرص گفتم : فاطمه ...
مانی اصلا واسه من مهم نیس یعنی اونقدر بزرگ نمی بینمش که جزء مشکلاتم حسابش کنم تو هم دیگه بهش فک نکن اگه دوباره تو دانشگاه اذیت کردن برو سراغ اقای امیرمنش اون میدونه چیکار باید بکنه
زبون مانی دوستاش رو اون بهتر از دیگه ای میفهمه . خب ؟؟؟
الانم تصمیم من قطعی قطعیه سعی نکن منصرفم کنی از رفتن .........
باشه ؟؟؟
پارت60
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
جواب داد : ولی آخه مُهَنااااا.....
نمیشه یجوری بمونی ؟ لطفا ؟
نفس مو دادم بیرون با آرومی گفتم : فاطمه به نظرت من بدم میاد ؟ پیش تو باشم ؟ من بدم میاد ؟ اینجا تو بهترین دانشگاه های ایران درس بخونم ؟ اونم با بهترین استادها؟
فاطمه منم دوست دارم ...
منم بهت وابستم .....
من به اندازه خواهر حتی بیشتر دوست دارم ....
ولی خب چیکار کنم ؟ نمیشه...
با یه بغضی گفت : مهنا....
ولی .....
اخههه.....
ولش کن وقتی اینطوری میگی یعنی واقعا میخوای بری ؛ باشه هر جور میدونی...
سعی میکنم انتقالی بگیرم بیام اصفهان .......
بغض اش خیلی بد بود . همون موقع فهمیدم دونه های اشک روی صورتم دونه دونه داره سرازیر میشه . آروم پاک شون کردم . فاطمه رو گرفتم و محکم بغل اش کردم . با بغض عمیقی جواب دادم : دلم برات تنگ میشه ... هرجور خودت راحتی هر کار میدونی انجام بده.