eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
532 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
731.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام امام زمانم 💙 اللهم عجل لولیک الفرج @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید امیر منافی شروع میکنیم و سهمی از کار
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید دانیال رضا زاده شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت41 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اب دهنمو محکممم قورت دادم و با چشمای دوبرابر گرد شده بدون ای
پارت42 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 شلیک اش خورد تو دستم. دوباره زد... خورد توی ساق پا هام . افتادم زمین . نمی دونم چرا ولی دردش منو از پا انداخت؛ خیلی بد بود . یه لحظه همه جا به چشمام تاریک شد . هیچی حس نمیکردم نه پام نع از دستم. گوشام کیپ شده وبود و همه جا رو تار میدیدم. اومد دوباره شلیک کنه که کارم تموم شه ، فکر کنم که نه قطعا قصد جونم رو کرده بودن و مأموریت داشتن منو بکشن . آقای امیرمنش که دید نمیتونم تکون بخورم وافتادم ؛ خودش رو انداخت جلوی من و تیر خورد توی سینه اش وافتاد زمین بی هوش شد. و آروم آروم جمعیت دورمون رو گرفت . یه نگاهی به فاطمه کردم داشت باهام حرف میزد ولی من هیچی نمیشنیدم.
پارت43 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 یه نگاهی به جمعیت کردم همه دستاشون به دهناشون بود. یه نگاهی هم به جسم بی جون امیر منش انداختم که رفیقاش دورش بودن. بعد از اون صحنه هایی که دیدم اروم اروم چشام بسته شد و خوابم برد. اون موتور تا جمعیت رو دید فرار کرد و رفت منم حالم خیلی بد شد درد تیر خیلی زیاد بود نتونستم تحمل کنم ... واقعا نمیدونم چرا ؟؟ هیچ وقت هم نشد که اون موتوری ها رو شناسایی و دستگیر کنند . از شانس ما اونجا دوربینی نبود که ثابت کنه من دارم درست میگم .... گذشت ..... چشام رو که باز کردم دیدم تو بیمارستانم . فاطمه که داشت بالای سر من قران میخوند تا دید چشمام رو باز کردم ، بدون وقفه و تند تند شروع کرد و گفت : سلاااااام ؛ خوبی زهرا ؟؟ بهتری ؟؟ درد داری یا نه ؟ خداروشکر ترسیدمااااا ...
پارت44 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفت : سلاااااام ؛ خوبی زهرا ؟؟ بهتری ؟؟ درد داری یا نه ؟ خداروشکررر ترسیدمااااا ... حالت خوبه؟ دیگه هیچ وقت اینطوری نرو باشه ؟؟ آهااااان راستی یکی اومده هی سراغ ات رو میگیره... از شدت دردی که داشتم نمیتونستم درست حرف بزنم ... فقط سَرَم رو به نشانه ی تأیید تکان میدادم که حالم خوبه و فقط درد دارم .... تا گفت کسی سراغت رو میگره فکرم مشغول شد که کیه ؟ مامانم ، نه ، بابام ، نه اصلا ، دوست و آشنا هم که کسی رو نداریم .... بریده بریده وبا تعجب گفتم : سراغ منو میگیره ؟؟ کیه ؟؟ همون موقع دیدم یه خانم چادری خیلی پوشیده و محترمی بالای سرمن اومد و با صدای ملیحی گفت : سلام مهنا جان ! خوبی مادر ؟ بهتری ؟! با صدای خیلی آروم و نازکی گفتم : سلام ... الحمدالله بهترم ! مچکر. شما ؟؟
پارت45 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 برام خیلی جالب بود که برای چی بهم میگه مادر..... داشتم فکر میکردم کی میتونه باشه؟ که خودش جواب داد :حتما برات سوال شده من کی میتونم باشم. من مادرآقا محمدحسین امیرمنش هم کلاسی ات هستم . خیلی تعجب کردم که واسی چی مامان اون اومده پیش من .... نکنه میخواد شکایت کنه بخاطر اینکه پسرش رو تو دردسر انداختم ؟؟ تا فهمیدم مادرآقای امیرمنشه ، خودم رویکم جمع و جور کردم . گفت : راحت باش مادر ؛ راحت بااااش . تازه یادم اومد چه اتفاقایی افتاده با یکم مکث هینی کشیدم و گفتم : آقای....؛ آقای امیرمنش؟ حالشون خوبه ؟؟ کجان ؟ جونم رو بهشون مدیونم. با تأسف سری تکون داد گفت : محمدحسین ... محمدحسین ...نفسی عمیق کشید و گفت: ایوااااییی ایواییی. بدنم سرررد شدد تموم وجودم یخ زدد ینی کشته شده بود اونم واسه من؟ باخودم گفتم خااااک بر سرت مهنا پسر مردم، جوون مردمو به کشتن دادی میخای چه خاکی تو سرت کنیییی؟
پارت46 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : آقای امیرمنش چی شده ؟ توروخدا بهم بگین چه اتفاقی واسه شون افتاده لطفا ! خدایی نکرده..... صحبتم رو قطع کرد و جواب داد : مادر چرا قسمم میدی دروغ من کجا بود ؟ محمدحسین خوبه فقط تیر خورده یکم اونور تر از قلبش...... خدا رحم مون کرده . الانم تو اتاقشه تازه اوردنش توی بخش . چشامو بستم و نفس راحتی کشیدم و گفتم : آهان خب باشه خدارو شکر !..... نمی تونستم تو چشاش نگاه کنم . آخه هنوز تو شُک خواستگاری کردنشم آخه این همه دختر خوب و تحصیل کرده تو تهران هست که موقعیت شون مثل من نیست . من به خاطر شغل بابام به خودم قول دادم که ازدواج نکنم که خدایی نکرده شغل و جون و زندگی کسی که باهاش ازدواج میکنم به خطر نیفته .
پارت47 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 الان هنوز هیچی نشده ، نزدیک بود بمیره اونوقت من باید جواب این خونواده رو چی میدادم ؟ اگه همین الانم باز خواستم نکردن ؛ به خاطر اینه که بهم لطف داشتن ... من باید از اونا حلالیت بطلبم ... اصلا چرا من اومدم تهران ...؟ هاااا؟ خودم که میدونستم مایه ی دردسرم واسه چی پا شدم اومدم اینجا واسه دوتا دیگه دردسر درست کنم ... از وقتی من با فاطمه دانشگاه میرم هر روز تو راه واسش یه اتفاقی میفته... از وقتی من هم دانشگاهی آقای امیرمنش شدم هر روز واسه سلامتی اش یه اتفاقی میفته ... آخه خودم که میدونم مایه ی شر و بلا و دردسر هستم واسه چی دو نفر دیگه هم درگیر خودم کردم.... میگذاشتم تو تنهایی خودم بمیرم .... بدون هیچ کس و کاری ..... چرااااااا من اینقددد مایه بلا و دردسرررم؟؟
پارت48 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 داشتم خودمو سرزنش میکردم و این حرفا رو با خودم میزدم که با صدای مامانش به خودم اومدم... مامانش گفت : مُهَنا جان ! محمد حسین سراغت رو میگرفت . هر چی بهش گفتیم حالت خوبه قبول نکرد . حالا خودش با این حالش دارن میارنش ببینه تو رو تا خودش حالت رو بپرسه . هول و ولا و استرس افتاد تو جونم و با لکنت گفتم : نه نه نه اصلا ! نمیخوام ایشون منو تو این وضعیت ببینن . واقعا سرو صورتم خوب نیست . لطفا بگین نیان ابروهاشو کمی تو هم برد و با مهربونی درحالی که تو صداش غم بود گفت : اخه نمیتونم بگم نیان که فدات شم.... حالا اشکال نداره اون که نمیخواد نگاهت کنه که اون میخواد حالت رو بپرسه .... اروم باش کاری باهات نداره وقتی اومد خودم زودی ردش میکنم بره. نگران نباش!
پارت49 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 نالیدم و گفتم: ولی اخه حرفمو قطع کرد و گفت: اخه و این چیزا نداریماااا. یه دیقه بیشتر طول نمیکشه بابا. اومدم بهونه ای جور کنم که دوباره نه بگم ولی همون موقع دیدم صدای آقای حسن زاده میومد که داشت به آقای امیرمنش میگفت: زیاد باهاش حرف نزنیااااا و مراعات حالش رو بکن فعلا تو شُک همه اتفاقاست. خببب؟ اقای امیرمنش با حرص همونطور اروم گفت: باااااااشهههه همون موقع مامان آقای امیرمنش گفت عه رسیدن! صدا رو که شنید رفت بیرون دنبالشون ... منم که حوصله هیچ کسو نداشتم. از فرصت استفاده کردم وخودم زدم به خواب و به فاطمه سپردم که اگه گفتن چرامهنا خوابیده بگه مثلا پرستارا اومدن بهش آرام بخش زدن بخاطر همین زود خوابش برده .....