پارت62
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
.
اصن چرا من نتونستم منصرفش کنم از رفتن چراااااا ؟؟
اخه اینم شد زندگی ؟ تا اومدم تو دلمو به یه نفر خوش کنم و زندگیمو بسازم ، وضعیت زندگیم این شد .
دیگه چه کاری باید میکردم که نکردم ؛ از جونم واسه اش مایه گذاشتم ولی حتی یه سر سوزن هم به چشم اش نیومدم .
دیگه چیکار کنم خودمو واسش تیکه تیکه کنم ؟؟
مامانم طبق معمول با دلسوزی کنارم نشست و گفت : تمام حرفاتو شنیدم.
اگه واقعا عاشقش باشی ...
حتی حاضری واسش خودتو تیکه تیکه کنی تا بدست بیاری اش ...
محمدحسین ناراحت نباش دیگه عزیزم ...
با بغض جواب دادم : خدا شاهده ... دارم میگم خدا شاهده ....
هیچ کس رو تا حالا به اندازه اون دوست نداشتم ......
پارت63
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
با بغض جواب دادم : خدا شاهده ...
دارم میگم خدا شاهده ....
هیچ کس رو تا حالا به اندازه اون دوست نداشتم ......
فقط هم این حرف رو به شما میزنم مامان ؛ چون میدونم راز نگه دار خوبی هستی .....
نمیدونم چرا از وقتی اومده تو زندگیم فکر و ذکر من شده . نمیتونم ازش دست بردارم .
من حاضرم واسه به دست آوردنش هرکاری شده بکنم، هرکاری .....
اصلا چرا جواب منفی بهم داد ؟
چرا نتونستم از رفتن منصرف اش کنم ؟ خدایااااااااااا چرا ؟؟؟
مامان گفت : حس تو رو درک میکنم .
حس تو کاملا طبیعیه .
بعدشم اونکه جوابش منفی نبود ....
ابروهام تو رفت با ریز خندی جواب دادم : چی ؟ منظورتون چیه مامان ؟؟!
مامان با متانت جواب داد : منظور من اینه که اگه مهنا بهت هیچی جواب نداد و برگشت اصفهان ؛
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•در حفاظت از امیرم ، سیدمُجتَبے'خامِنهای
میشوم میثم تمار ، بِه دارم بزنید...🙌🏻🇮🇷
@noursa59
810.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که صبرت از انتظار ما بیشتر است..🥀
السلام علیک یابقیه الله✋🏻
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج🕊
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد مهدی یار قلی شروع میکنیم و سهمی ا
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید سید امیرحسین موسوی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59