نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت63 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با بغض جواب دادم : خدا شاهده ... دارم میگم خدا شاهده .... هی
پارت64
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بخاطر این بوده که جون تو واسش مهم بوده و نمیخواسته توی خطر زندگی کنی ....
این تعریفاتی که تو از مهنا کردی واسه من ؛
به نظرم اون از اون دخترا و خانومایی که اگه جوابش واقعا نه باشه ؛ آب پاکی رو میریزه رو دستات و بهت میفهمونه که ازت بدش میاد .
حالا دیگه خود دانی ؛ الانم زیاد دیر نشده فکر نمیکنم از تهران بیرون رفته باشه اگه واقعا عاشقشی برو دنبالش و برگردونش و دوباره ازش خواستگاری کن .
#مهنا:
" توی ماشین نشسته بودم و داشتم بیرون رو نگاه میکردم بعد صدای بوق شنیدم ، ماشین پشت سرمون دستش رو گذاشته بود روی بوق و ول نمیکرد .
بعد راننده گفت :چی میگه این ماشینه . دیوونه شده ؟؟ انگار داره علامت میده وایسیم .
برام جالب بود که چرا یه ماشین داره علامت میده وایسیم ؛ صورتم رو که برگردوندم دیدم ماشین و پلاک اش خیلی آشناست یکم که دقت کردم فهمیدم آقامحمدحسینه .
پارت65
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
یه خنده ی ریزی تو دلم کردم دروغ چرا ذوق کردم که برگشته.
بعد به راننده گفتم : میشه لطفا بایستید آشنای ما هستن ...
ماشین که ایستاد ، از توی ماشین تکون نخوردم .
نشستم تو ماشین و دستم رو گذاشتم روی کوله ام .
بعد آقامحمدحسین پشت ما ایستاد و از ماشین پیاده شد . بدو بدو اومد سمت ماشین ...
اومد در ماشین رو باز کرد و با نفس نفس گفت : سلام .
حالت تعجب به خودم گرفتم و خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم : سلام !
شما کی از بیمارستان مرخص شدین ؟؟
همونطور که یه دستش به کمرش بود و یه دستش به در ماشین، گفت :
همین دو ساعت پیش ، ول کنین این حرفا رو کوله تون رو بدین به من .
پارت66
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
از جام تکون نخوردم و فقط روبه رو نگاه کردم، یه نچی گفت و با بی حوصلگی کوله ام رو آروم از زیر دستم دراورد و ادامه داد : بیاین پایین لطفا.
همون موقع راننده گفت : خانم ایشون داره براتون مزاحمت درست میکنه ؟
اگه داره مزاحمت درست میکنه تا زنگ بزنم پلیس ؟
تند تند گفتم : نه نه نه ....... گفتم که ایشون یکی از آشنا های دور ما هستن .
بعد اروم و با پچ پچ طوری که راننده نفهمه بهش گفتم : چرا باید بیام پایین ؟؟
اتفاقی افتاده ؟!دلیلی میبینین؟
با حرص شمرده شمرده گفت: بللهههه دلیلی میبینمممم. لطفا پیاده شین کارم واجبه.
کوتاه اومدم و پیاده شدم .
یه حس عجیب و خاصی تو وجودم شعله ور شد ...... نمیدونم چرا ولی حس باحالی بود تقریبا دوستش داشتم ... انگار کنترل من رو بدست گرفته بود .
پارت67
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
صورتم رو پایین گرفتم بودم و همون حس بهم اجازه نمیداد صورتم رو بالا بیارم .
یه باد خیلی ملایمی میومد ؛
روحم رو تازه کرد ...
بهم آرامش زیادی بخشید ....
دیگه قلبم تند تند نمی زد .
آقای امیرمنش گفت : خانم شمس خواهششش میکنممم بمونین و بزارین تا آخر عمرتون من مراقبتون باشم .
صداش طوری مظلومانه بود که نتونستم مثل همیشه نه محکمی بگم بخاطر همین گفتم :
چون بابام همچین موقعیت کاری داره ؟؟؟
گفت : نه نه نه اصلا
گفتم : چون بابام به گردن تون حق استادی دارن، شما هم میخاین با مراقبت از من دِینی که به گردنتونه رو پاک کنین؟ حلاله حلاله برین چیزی به گردنتون نیس.
گفت : شایدا شااااید اون اول میتونست اینجوری بوده باشه ولی الان اصلا ابدا...
گفتم : پس چرا ؟؟!!
گفت : ول کنین خانم شمس ببینین من تو زندگیم هیچ کسی رو به اندازه شما ........ به اندازه شما .......
پارت68
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
حرفش رو ناتمام گذاشت و ادامه داد :
من تا به حال از هیچ کس خواهش نکردم و قسم اش ندادم ولی الان دارم میگم توروخدا خواهش میکنم بمونین و بزارین تا آخرعمرم من مراقبتون باشم.
با کمی مکث که واسه آقا محمدحسین همون مکث خیلی سخت بود؛
گفتم : پس ..........
پس ...........
منم میخوام تا آخرعمرم شما مراقبم باشین .
یه برقی تو چشاش به وجود اومد که همچین ذوقی تا حالا ندیده بودم بکنه. خنده ی عمیقی زد و گفت : پس بشینین تا بریم ....
پارت69
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
من واقعا ازآقا محمدحسین خوشم میومد پسر خیلی خوب و سربه زیری بود.
توی ماشین یه ذوق سرشار از شیطنت خیلی عجیبی داشت .
از اون ذوقی که داشت خوشم میومد ؛ حس خوب و دلنشینی بهم می داد ، حس آرامش...
آرامش به تمام معنا را باهاش حس میکردم حتی توی اون چند ماه.
توراه که داشتیم برمیگشتیم بهش گفتم : آقای امیرمنش راستش به خاطر شغل بابام بهشون اجازه ندادند که نه کسی به خونه مون تردد کنه نه اونا اجازه دارن جایی برن .
آقای امیرمنش گفت : اونوقت شما که میخواستی برگردی اصفهان کجا میرفتی ؟؟
گفتم : نمیدونم والا شاید خونه مامانجونم یا هتلی جایی .
نفسی عمیق کشید و سرشو به نشونه تاسف به چپ و راست تکون داد و گفت : آخه این کارا چیه شما میکنی ؟؟بخدا اگه من بودم می بُریدم بابا ؛ الانم هیچ اشکالی نداره مجبوریم مراسم خواستگاری رو تلفنی برگزار کنیم خوبه ؟؟؟
پارت70
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
گفتم : من بگم بده میشه کاری کرد ؟؟ نه نمیشه دیگه مجبوریم ؛ ایشالا سرفرصت میریم میبینمشون .
امیرمنش منو گذاشت دم در خونه منو دخترخاله ام تا آماده بشیم که شب بیان خونه مون برا خواستگاری .
وقتی رسیدم خونه انگار دنیا داده بودن به فاطمه خیلی خوشحال بودیم دوباره هم دیگه رو می بینیم .
برای فاطمه سیرتا پیاز ماجرا رو تعریف کردم و کلی خندیدیم .
با هم خونه رو جمع کردیم ؛ رفتیم پذیرایی خریدیم ؛ آخر دست هم آماده شدیم تا مهمونا برسن .
بالاخره صدای زنگ خونه به صدا دراومد تا صدای زنگ اومد دلم خالی شد .
دلم میخواست مامانم بود و دل داری میداد بهم .
ولی حیف که نشد تازگی ها قدر خونواده رو بهتر میدونم .
فاطمه بدو بدو رفت و دکمه بازکردن در رو زد . مهمونا اومدن داخل و نشستن روی مبل و منتظربودن تا من چایی بریزم ؛
پارت71
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
تا من چایی بریزم ؛
فاطمه اومد تو آشپزخانه و با تعجب گفت : زهراااااااا ، چرا رنگت پریده ؟!
چرا اینقدراسترس داری ؟!
بابا بد به دلت راه نده . آرامش خودتو حفظ کن و چایی رو ببر فقط مواظب باش توراه چایی ها رو نریزی هاااا !!!
خندیدم و گفتم : باشه بابا حالا اینقدرهم دیگه دست وپا چلفتی نیستماا . تو برو بشین من میام ...
فاطمه رفت نشست ومنم چایی هارو بردم و پذیرایی کردم ، بعدشم نشستم روی مبل ، تا مامان و بابا هامون باهم تلفنی صحبت هاشون رو بکنن ؛ تو همون حین که نه فاطمه بود و نه مامان و بابای آقا محمدحسین ؛
صورتم رو بالا آوردم تا ببینم امیرمنش داره چیکار میکنه ؟ همون موقع دیدم از قبل داشته نگاهم میکرده ....
نگاهش نگاهم رو هدف قرار داد ؛ به خدا قسم چشماش ستاره ای داشت که فقط من می دیدم .
پارت72
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
مجذوب ستاره ی تو چشماش بودم که یه حسی از درونم بهم اجازه نداد بیشتر از این نگاهش کنم ...
نمیدونم چرا ولی تسلیم اون حس درونم شدم .
به خودم اومدم و دیدم مامانش داره صدا میزنه تا برم با مامان و بابام صحبت کنم .
چون خجالت میکشیدم توی جمع درموردش صحبت کنم پا شدم رفتم تو اتاق تا حرفامو باهاشون بزنم .
بعد از سلام و احوال پرسی بابام پرسید : زهرا جان بابا نظرت درمورد این اقا پسر چیه ؟؟
با کمی مکث گفتم : بابا جانم .......
این اقا پسر اسم داره هااااا بعدشم خب.......
ازش بدم نمیاد .
بابام با تعجب گفت :
همین فقط بدت نمیاد ؟؟
گفتم : خب ......
خوشم میاد ازش خوبه ، دوستش دارم . منو کامل درک میکنه .
بابام گفتند : من باهاش صحبت کردم می گفت واسه ی اینکه تو توی آرامش باشی حاضره هر کاری بکنه ....
پارت73
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خندیدم و گفتم : واقعاااا !! اونم ازاین حرفا بلده بزنه ؟...
پس چرا به خودم نمیزنه ....
بابام گفت : زهرا جان بابا دخترم توعاقلی و تصمیم هات همیشه درست بوده ما که صحبت هامون رو کردیم خانواده ی خیلی محترمی هستن عموشون هم قبلا همکارم بوده ؛
هر تصمیمی گرفتی من و مامانت هم راضی هستیم خب ؟
با هم خداحافظی کردیم و برگشتم تو سالن .
مامان آقا محمدحسین گفتند که با بریم تو اتاق تا حرفامونو بزنیم .
من جلو جلو رفتم تا راهنمایی کنم که کدوم اتاق بریم .
وقتی وارد اتاق شدیم من روی تختم نشستم و آقامحمدحسین روی صندلی کنار تختم ؛ سکوت بین مون خیلی آزاردهنده بود .
به خاطر همین مجبورشدم سر صحبت رو باز کنم .
گفتم : شما نمیخواین حرفی بزنین ؟؟
دستی به موهاش کشید و همون دستش رو از بالا تا پایین صورتش کشید و محاصن اش رو مرتب کرد . همونطور که صورتش پایین بود