eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
532 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
این جمله رو یه جا نگه دارین : بعضی وقتام خدا نجاتتون میده 🪐 ولی شما شکست حسابش میکنی . . ! @noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت63 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با بغض جواب دادم : خدا شاهده ... دارم میگم خدا شاهده .... هی
پارت64 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 بخاطر این بوده که جون تو واسش مهم بوده و نمیخواسته توی خطر زندگی کنی .... این تعریفاتی که تو از مهنا کردی واسه من ؛ به نظرم اون از اون دخترا و خانومایی که اگه جوابش واقعا نه باشه ؛ آب پاکی رو میریزه رو دستات و بهت میفهمونه که ازت بدش میاد . حالا دیگه خود دانی ؛ الانم زیاد دیر نشده فکر نمیکنم از تهران بیرون رفته باشه اگه واقعا عاشقشی برو دنبالش و برگردونش و دوباره ازش خواستگاری کن . : " توی ماشین نشسته بودم و داشتم بیرون رو نگاه میکردم بعد صدای بوق شنیدم ، ماشین پشت سرمون دستش رو گذاشته بود روی بوق و ول نمیکرد . بعد راننده گفت :چی میگه این ماشینه . دیوونه شده ؟؟ انگار داره علامت میده وایسیم . برام جالب بود که چرا یه ماشین داره علامت میده وایسیم ؛ صورتم رو که برگردوندم دیدم ماشین و پلاک اش خیلی آشناست یکم که دقت کردم فهمیدم آقامحمدحسینه .
پارت65 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 یه خنده ی ریزی تو دلم کردم دروغ چرا ذوق کردم که برگشته. بعد به راننده گفتم : میشه لطفا بایستید آشنای ما هستن ... ماشین که ایستاد ، از توی ماشین تکون نخوردم . نشستم تو ماشین و دستم رو گذاشتم روی کوله ام . بعد آقامحمدحسین پشت ما ایستاد و از ماشین پیاده شد . بدو بدو اومد سمت ماشین ... اومد در ماشین رو باز کرد و با نفس نفس گفت : سلام . حالت تعجب به خودم گرفتم و خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم : سلام ! شما کی از بیمارستان مرخص شدین ؟؟ همونطور که یه دستش به کمرش بود و یه دستش به در ماشین، گفت : همین دو ساعت پیش ، ول کنین این حرفا رو کوله تون رو بدین به من .
پارت66 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 از جام تکون نخوردم و فقط روبه رو نگاه کردم، یه نچی گفت و با بی حوصلگی کوله ام رو آروم از زیر دستم دراورد و ادامه داد : بیاین پایین لطفا. همون موقع راننده گفت : خانم ایشون داره براتون مزاحمت درست میکنه ؟ اگه داره مزاحمت درست میکنه تا زنگ بزنم پلیس ؟ تند تند گفتم : نه نه نه ....... گفتم که ایشون یکی از آشنا های دور ما هستن . بعد اروم و با پچ پچ طوری که راننده نفهمه بهش گفتم : چرا باید بیام پایین ؟؟ اتفاقی افتاده ؟!دلیلی میبینین؟ با حرص شمرده شمرده گفت: بللهههه دلیلی میبینمممم. لطفا پیاده شین کارم واجبه. کوتاه اومدم و پیاده شدم . یه حس عجیب و خاصی تو وجودم شعله ور شد ...... نمیدونم چرا ولی حس باحالی بود تقریبا دوستش داشتم ... انگار کنترل من رو بدست گرفته بود .
پارت67 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 صورتم رو پایین گرفتم بودم و همون حس بهم اجازه نمیداد صورتم رو بالا بیارم . یه باد خیلی ملایمی میومد ؛ روحم رو تازه کرد ... بهم آرامش زیادی بخشید .... دیگه قلبم تند تند نمی زد . آقای امیرمنش گفت : خانم شمس خواهششش میکنممم بمونین و بزارین تا آخر عمرتون من مراقبتون باشم . صداش طوری مظلومانه بود که نتونستم مثل همیشه نه محکمی بگم بخاطر همین گفتم : چون بابام همچین موقعیت کاری داره ؟؟؟ گفت : نه نه نه اصلا گفتم : چون بابام به گردن تون حق استادی دارن، شما هم میخاین با مراقبت از من دِینی که به گردنتونه رو پاک کنین؟ حلاله حلاله برین چیزی به گردنتون نیس. گفت : شایدا شااااید اون اول میتونست اینجوری بوده باشه ولی الان اصلا ابدا... گفتم : پس چرا ؟؟!! گفت : ول کنین خانم شمس ببینین من تو زندگیم هیچ کسی رو به اندازه شما ........ به اندازه شما .......
پارت68 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 حرفش رو ناتمام گذاشت و ادامه داد : من تا به حال از هیچ کس خواهش نکردم و قسم اش ندادم ولی الان دارم میگم توروخدا خواهش میکنم بمونین و بزارین تا آخرعمرم من مراقبتون باشم. با کمی مکث که واسه آقا محمدحسین همون مکث خیلی سخت بود؛ گفتم : پس .......... پس ........... منم میخوام تا آخرعمرم شما مراقبم باشین . یه برقی تو چشاش به وجود اومد که همچین ذوقی تا حالا ندیده بودم بکنه. خنده ی عمیقی زد و گفت : پس بشینین تا بریم ....
پارت69 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 من واقعا ازآقا محمدحسین خوشم میومد پسر خیلی خوب و سربه زیری بود. توی ماشین یه ذوق سرشار از شیطنت خیلی عجیبی داشت . از اون ذوقی که داشت خوشم میومد ؛ حس خوب و دلنشینی بهم می داد ، حس آرامش... آرامش به تمام معنا را باهاش حس میکردم حتی توی اون چند ماه. توراه که داشتیم برمیگشتیم بهش گفتم : آقای امیرمنش راستش به خاطر شغل بابام بهشون اجازه ندادند که نه کسی به خونه مون تردد کنه نه اونا اجازه دارن جایی برن . آقای امیرمنش گفت : اونوقت شما که میخواستی برگردی اصفهان کجا میرفتی ؟؟ گفتم : نمیدونم والا شاید خونه مامانجونم یا هتلی جایی . نفسی عمیق کشید و سرشو به نشونه تاسف به چپ و راست تکون داد و گفت : آخه این کارا چیه شما میکنی ؟؟بخدا اگه من بودم می بُریدم بابا ؛ الانم هیچ اشکالی نداره مجبوریم مراسم خواستگاری رو تلفنی برگزار کنیم خوبه ؟؟؟
پارت70 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : من بگم بده میشه کاری کرد ؟؟ نه نمیشه دیگه مجبوریم ؛ ایشالا سرفرصت میریم میبینمشون . امیرمنش منو گذاشت دم در خونه منو دخترخاله ام تا آماده بشیم که شب بیان خونه مون برا خواستگاری . وقتی رسیدم خونه انگار دنیا داده بودن به فاطمه خیلی خوشحال بودیم دوباره هم دیگه رو می بینیم . برای فاطمه سیرتا پیاز ماجرا رو تعریف کردم و کلی خندیدیم . با هم خونه رو جمع کردیم ؛ رفتیم پذیرایی خریدیم ؛ آخر دست هم آماده شدیم تا مهمونا برسن . بالاخره صدای زنگ خونه به صدا دراومد تا صدای زنگ اومد دلم خالی شد . دلم میخواست مامانم بود و دل داری میداد بهم . ولی حیف که نشد تازگی ها قدر خونواده رو بهتر میدونم . فاطمه بدو بدو رفت و دکمه بازکردن در رو زد . مهمونا اومدن داخل و نشستن روی مبل و منتظربودن تا من چایی بریزم ؛
پارت71 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 تا من چایی بریزم ؛ فاطمه اومد تو آشپزخانه و با تعجب گفت : زهراااااااا ، چرا رنگت پریده ؟! چرا اینقدراسترس داری ؟! بابا بد به دلت راه نده . آرامش خودتو حفظ کن و چایی رو ببر فقط مواظب باش توراه چایی ها رو نریزی هاااا !!! خندیدم و گفتم : باشه بابا حالا اینقدرهم دیگه دست وپا چلفتی نیستماا . تو برو بشین من میام ... فاطمه رفت نشست ومنم چایی هارو بردم و پذیرایی کردم ، بعدشم نشستم روی مبل ، تا مامان و بابا هامون باهم تلفنی صحبت هاشون رو بکنن ؛ تو همون حین که نه فاطمه بود و نه مامان و بابای آقا محمدحسین ؛ صورتم رو بالا آوردم تا ببینم امیرمنش داره چیکار میکنه ؟ همون موقع دیدم از قبل داشته نگاهم میکرده .... نگاهش نگاهم رو هدف قرار داد ؛ به خدا قسم چشماش ستاره ای داشت که فقط من می دیدم .
پارت72 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 مجذوب ستاره ی تو چشماش بودم که یه حسی از درونم بهم اجازه نداد بیشتر از این نگاهش کنم ... نمیدونم چرا ولی تسلیم اون حس درونم شدم . به خودم اومدم و دیدم مامانش داره صدا میزنه تا برم با مامان و بابام صحبت کنم . چون خجالت میکشیدم توی جمع درموردش صحبت کنم پا شدم رفتم تو اتاق تا حرفامو باهاشون بزنم . بعد از سلام و احوال پرسی بابام پرسید : زهرا جان بابا نظرت درمورد این اقا پسر چیه ؟؟ با کمی مکث گفتم : بابا جانم ....... این اقا پسر اسم داره هااااا بعدشم خب....... ازش بدم نمیاد . بابام با تعجب گفت : همین فقط بدت نمیاد ؟؟ گفتم : خب ...... خوشم میاد ازش خوبه ، دوستش دارم . منو کامل درک میکنه . بابام گفتند : من باهاش صحبت کردم می گفت واسه ی اینکه تو توی آرامش باشی حاضره هر کاری بکنه ....
پارت73 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 خندیدم و گفتم : واقعاااا !! اونم ازاین حرفا بلده بزنه ؟... پس چرا به خودم نمیزنه .... بابام گفت : زهرا جان بابا دخترم توعاقلی و تصمیم هات همیشه درست بوده ما که صحبت هامون رو کردیم خانواده ی خیلی محترمی هستن عموشون هم قبلا همکارم بوده ؛ هر تصمیمی گرفتی من و مامانت هم راضی هستیم خب ؟ با هم خداحافظی کردیم و برگشتم تو سالن . مامان آقا محمدحسین گفتند که با بریم تو اتاق تا حرفامونو بزنیم . من جلو جلو رفتم تا راهنمایی کنم که کدوم اتاق بریم . وقتی وارد اتاق شدیم من روی تختم نشستم و آقامحمدحسین روی صندلی کنار تختم ؛ سکوت بین مون خیلی آزاردهنده بود . به خاطر همین مجبورشدم سر صحبت رو باز کنم . گفتم : شما نمیخواین حرفی بزنین ؟؟ دستی به موهاش کشید و همون دستش رو از بالا تا پایین صورتش کشید و محاصن اش رو مرتب کرد . همونطور که صورتش پایین بود