نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید سید امیرحسین موسوی شروع میکنیم و سهمی
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد جواد علی محمدی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت75 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با کمی مکث گفتم : نمیدونم .... همه اش فکر میکنم همه باهام از
پارت76
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بعدشم مگه مذهبی ها ازدواج نمیکنن ؟ مگه داریم کار خلاف میکنیم ؟
همه جوونا ازدواج میکنن ماهم همینطور .
ما نباید منتظر حرف های این و اون باشیم . ما باید زندگی خودمونو بکنیم .
حالا بگین ببینم قبوله ؟
منم که با حرفاش قانع شدم ، آروم گفتم : انشالله قبوله !
از اتاق اومدیم بیرون امیرمنش از ذوقی که داشت جلو جلو رفت و منم پشت سرش رفتم .
مامانشون گفتند : خب؟؟ چی کار کردنی شدین بچه ها؟ چیشد؟
اونم طبق معمول با یه لبخند ریزی گفت : انشاءالله مبارکه !!!
نمیدونم چرا اینقدر سریع و هول هولی ولی منم رو حرف بزرگترها چیزی نگفتم .
مامان و باباهامون قرار گذاشتن دو هفته دیگه حرم مطهر اقا امام رضا عقدمون باشه و فردا شب بریم برای خرید حلقه و لباس واینا .
پارت77
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
( وقتی که من فرشته میشم ! )
بالاخره روز خرید وسایل هم رسید .
فاطمه به عنوان مادر و پدرو همه کس وکارم همراهم اومد .
خرید اول مون حلقه ازدواج بود .
برای حلقه ؛ مامان اقا محمدحسین و فاطمه همراه مون اومدند . بر خلاف همه دخترا که دوست داشتند حلقه ازدواج شون از اونایی باشه که الماس یا گل و پروانه و اینا داره ؛ من اصلا علاقه ای به خریدن اونا نداشتم .
همیشه هم فاطمه میگفت تو خیلی اخلاق ات خاص و غیرقابل پیش بینی هست .
کلی مغازه رو گشتیم و همه فروشنده ها خوشگل ترین حلقه هاشون رو نشون میدادند ولی من رضایت بده نبودم .
انگار حالا حالا ها قرار نبود انگشتر ایده آل من پیدا بشه .
مامان آقا محمدحسین هم که از گشتن زیاد تو پاساژ خسته شده بودند روی یکی از نیمکت های تو پاساژ نشستند و به نشانه درد ، دست هاش و از بالا تا پایین پاهاش کشید .
پارت78
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
فاطمه هم تا دید پاهای مامان اقا محمدحسین اینجوری درد گرفته ، هی در گوش من آروم می گفت زهرا توروخدا یکی رو انتخاب کن . پوکوندیمون پاهامون داره ذق میزنه.
تو هم کُشتی ما رو با این قدرت انتخابت . یکم که فکر کردم ، دیدم فاطمه راست میگه . خیلی طولش دارم میدم .
از اون طرف آقامحمدحسین میخواد هیچی نگه و طوری وانمود کنه من کارم درسته . ولی چشماش داد میزد اونم خسته شده .
اخه پسر خیلی خجالتی بود و نمیتونست حرف دلش رو راحت با آدم بزنه .
نمیدونم باید این کارش رو بزارم به حساب با حیا بودنش یا خجالتی بودنش ...
هیچ کس حواسش به من نبود .
فاطمه که خسته شده بود رفت نشست بغل مامان آقامحمد حسین ؛
کوشیش رو باز کرد ورفت سر گوشیش .
آقا محمدحسین هم که اون طرف مامانش نشسته بود و داشت با مامانش صحبت میکرد و قربون صدقه اش میرفت .
پارت79
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منم یکم فکرکردم با خودم گفتم منو آقامحمدحسین انگشتر در نجف می گیریم . هم شیک و قشنگه هم مذهبی و ایده ال من . تازه میتونیم برای قشنگی بیشتر روی انگشتر اسم حک کنیم مثلا من رو انگشترم بنویسم محمدحسین و اونم بنویسه مُهَنا....
رفتم وبه فاطمه و اقامحمدحسین ومامانش گفتم همه شون موافق بودن و خوشحال اونم به خاطر اینکه بالاخره من به یه چیزی قانع شدم ....
خلاصه رفتیم و انگشتر هارو با همون مشخصاتی که بهتون گفتم خریدیم .
خیلی چیز شیک و مذهبی در اومده بود و دوستش داشتم اونم زیاد ....
وقتی رفتیم برای خرید لباس عروس اولین لباس رو
اقا محمدحسین گفت : نه نه اصلا خیلی شلوغه
دومین لباس رو گفت : نه نه خیلی جلفه
سومین لباس رو گفت : بد نیس
چهارمین رو گفت : اصلا و ابدا
پنجمین لباس رو گفت : به به به به . محشره . عالیه . شبیه فرشته ها میشیناااا ! سرهمون لباس با فاطمه و آقا محمدحسین کلی خندیدیم . آخرشم همونو خریدیم .
پارت80
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
دل تو دلم نبود چون فردا مراسم عقدمون بود .
ما قرار گذاشته بودیم که مراسم عقد مون رو حرم آقا امام رضا بگیریم .
بلیط هواپیما گرفتیم برای مشهد . سالروز ازدواج امیرالمومنین و حضرت زهرا بود .
آماده شدیم و رفتیم حرم . فاطمه و مامان بابای امیرمنش هم باهامون اومدن .
شاید با خودتون بپرسید من و آقا محمدحسین که رابطه مون جدی شده بود . چرا تا قبل مراسم عقد هنوز با اقا صداش میکنم ؟ چون دوست نداشتم تا بهش نامحرمم باهاش راحت بشم .
من تا دو ثانیه قبل خطبه هم با اقا صداش میکردم . اماااااا بعد خوندن خطبه......صدا زدنم فرق کرد.
برای خطبه عقد دائمی عاقد شروع کرد به خوندن منم که اونقدر حواسم و فکرم توی اینده و زندگیم و دانشگاهم بود که صدای عاقد برای بار سوم توی گوشم پیچید و منو به خودم آورد :
عروس خانم آیا بنده وکیلم ؟
با اینکه خانوادم پیش من نبودند ولی از اون موقع به بعد خانواده ی آقا محمدحسین خانواده منم میشدند .
پارت81
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منم انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چی بگم اصلا انگار از یادم رفت که یهو صدای آقا محمدحسین رو توی گوشم شنیدم که
گفت : فقط بگو بله .......
منم بریده بریده گفتم : ب...ب... بله .
انگار دل تو دل محمدحسین نبود تا این بله بشنوه . نوبت رسید تا اون جواب بده .
محمدحسین برعکس من با قاطعیت تمام و بدون مکث گفت : بله .
همون موقع یه گرمای آرامش بخش و خاصی توی دستام حس کردم .
انگار یه تیکه دیگه ای از وجودم بود . سَرَم آوردم بالا ببینم کیه ؟ دیدم اونه.
یه لبخند ارامش بخشی بهم زد و گفت : سر قولم هستم و قول میدم تا اخر عمرم تنهات نزارم هیچ جای دنیا .
ولی من هنوز باورم نمیشد دستمو سریع کشیدم بیرون و گفتم: ولی من هنوز معذبم!
اروم و در گوشم گفت: خیلی خب باشه میدونم.
دوباره دستمو گرفت و اروم بوسیدشون.
خیلی معذب شدم و گفتم: مگه نمیگمممم نکن؟
نیش خندی زد و گفت: خیلی خب باشه بالاخره دستتو که میگیرم
پارت82
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
هر لحظه که میدیدمش و باهاش حرف میزدم بیشتر عاشقش میشدم .
وقتی نگاهت میکرد یا باهات حرف می زد یه جور خاصی تو دل برو می شد .
از همون جا یعنی تو حرم آقا امام رضا داستان عاشقانه ی زندگی من و محمدحسین شروع شد . محمد حسین یه خونه توی شهرری منطقه دولت آباد گرفت که نزدیک پدر و مادرش باشیم . منم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم و دکترام رو بگیرم .
محمدحسین چهار سال ازم بزرگتر بود و دکتراش رو گرفته بود و سر همون پروژه ی محرمانه اش کار میکرد .
از زندگیم خیلی راضی بودم .
از بس رمان خوندن رو دوست داشتیم که یه شب من برا محمدحسین رمان میخوندم تا خوابش ببره یه شب محمدحسین میخوند برا من .
چند وقت بعد آقا مهدیار هم اومد خواستگاری فاطمه ی ما . هم آقا مهدیار عاشق فاطمه بود هم فاطمه آقا مهدیار رو دوست داشت . بعد دو سه ماه اونا هم عروسی شونو کردن و برگشتن تهران ، زندگی شون رو شروع کردن .
پارت83
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
آقا مهدیار هم شهرری یه خونه خریدن تا به هم نزدیک باشیم .
انقدر رفاقت آقا مهدیار و محمدحسین صمیمی و برادرانه بود که اگه یکی نمیدونست فکر می کرد این دوتا داداش هستن .
من هم انقدر فاطمه رو دوست داشتم که واسم از خواهر نداشتم عزیزتر بود .
چون نه من نه فاطمه کسی رو نداشتیم ، وقتی شوهرامون میرفتن سرکار ماهم میرفتیم پیش همدیگه تا روی پایان نامه ی دکترامون کار کنیم .
شده بودیم همدم و مونس همدیگه ....
حالا از زندگی من ومحمدحسین ، فاطمه و اقا مهدیار دوسال وچند ماه گذشته بود . که یه روز فاطمه با اضطراب زیادی
زنگ زد وگفت : سلام مهنا خوبی ؟؟ چطوری ؟
گفتم : به سلاااااام. خیلی ممنون من هم خوبم.توخوبی آقامهدیار خوبن؟؟
گفت : آره خوبه ... سلام میرسونه
گفتم : سلامت باشن . سلام منو حتما بهشون برسون .
با استرس گفت : مهنا میگم ........ میگما.......
گفتم : چته فاطمه چرا اینجوری حرف میزنی ؟ چرا اینقدر نگرانی ؟؟ چیزی شده اتفاقی افتاده ؟
پارت84
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
جواب داد : نه بابا چه اتفاقی ؟؟ ......... یعنی آره .
گفتم : فاطمه جانِ مهنا بگو ببینم چی شده ؟ واسه آقا مهدیار اتفاقی افتاده ؟ خودت خوبی اصلا ؟؟
داشتم از استرس می مردم ؛ دلم هزار راه میرفت ....
گفت : چرا قسم میدی مگه من تا حالا به تو دروغ گفتم . نه بابا چه اتفاقی ؟ راستش ........راستش .............راستش من ........... بچه دارم .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب بابا داشتم از استرس دق میکردم ...... مبارک باشه فدات شم حالا چرا اینقدر نگرانی ؟؟ باید خوشحالم باشی .
گفت : خوشحال که هستم ولی به مهدیار چیزی نگفتم یعنی میترسم که بگم .
جواب دادم : واااااااا ترس اش چیه دیگه ؟؟ مگه ترس داره ؟
گفت : نمیدونم والا چی بگم ؟ آخه اگه ناراحت بشه و بچه نخواد چی ؟
با خنده جوابشو دادم : اون باید از خوداشم باشه ، تو بهش بگو حالا ! ایشالا بچه هم سالمه ..........
گفت : باشه .
پارت85
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
وبعد باهاش کلی شوخی که استرس نداشته باشه و قطع کردیم .
#فاطمه:
مهدیار که اومد خونه باهم کلی گفتیم و خندیدیم و میز ناهار رو چیدیم . سرمیز همینطور که مهدیار داشت غذاش رو میخورد . داشتم با غذام و قاشق چنگالم بازی می کردم . مهدیار می دونست که من بی دلیل اینجوری نمی شم . نفس عمیقی کشید ؛
قاشق چنگالش رو گذاشت روی میز و با تعجب پرسید : فاطمه جان ! فاطمه خانم ؟! خوبی ؟ حس می کنم چیزی میخوای بگی ولی نمیتونی .
هول هولی گفتم : میگم مهدیااااار ..... تو بچه دوست داری ؟
لبخندی زد و گفت : چرا دوست نداشته باشم ؟ خودتم خوب میدونی که من چقدر عاشق بچه هام .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خب .......... خب..................خب ................... خب من بچه دارم !
مهدیار یه ذوقی کرد و گفت : ای جون دلم ؛ قربونش برم من . وااااااای یعنی من دارم بابا میشم ؟؟ باورم نمیشه . دختره یا پسر ؟