نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد مهدی یار قلی شروع میکنیم و سهمی ا
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید سید امیرحسین موسوی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
@noursa59
631.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طبع همه اشک ها سرد است به جز اشک برای امام حسین؛)
@noursa59
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت63 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 با بغض جواب دادم : خدا شاهده ... دارم میگم خدا شاهده .... هی
پارت64
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
بخاطر این بوده که جون تو واسش مهم بوده و نمیخواسته توی خطر زندگی کنی ....
این تعریفاتی که تو از مهنا کردی واسه من ؛
به نظرم اون از اون دخترا و خانومایی که اگه جوابش واقعا نه باشه ؛ آب پاکی رو میریزه رو دستات و بهت میفهمونه که ازت بدش میاد .
حالا دیگه خود دانی ؛ الانم زیاد دیر نشده فکر نمیکنم از تهران بیرون رفته باشه اگه واقعا عاشقشی برو دنبالش و برگردونش و دوباره ازش خواستگاری کن .
#مهنا:
" توی ماشین نشسته بودم و داشتم بیرون رو نگاه میکردم بعد صدای بوق شنیدم ، ماشین پشت سرمون دستش رو گذاشته بود روی بوق و ول نمیکرد .
بعد راننده گفت :چی میگه این ماشینه . دیوونه شده ؟؟ انگار داره علامت میده وایسیم .
برام جالب بود که چرا یه ماشین داره علامت میده وایسیم ؛ صورتم رو که برگردوندم دیدم ماشین و پلاک اش خیلی آشناست یکم که دقت کردم فهمیدم آقامحمدحسینه .
پارت65
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
یه خنده ی ریزی تو دلم کردم دروغ چرا ذوق کردم که برگشته.
بعد به راننده گفتم : میشه لطفا بایستید آشنای ما هستن ...
ماشین که ایستاد ، از توی ماشین تکون نخوردم .
نشستم تو ماشین و دستم رو گذاشتم روی کوله ام .
بعد آقامحمدحسین پشت ما ایستاد و از ماشین پیاده شد . بدو بدو اومد سمت ماشین ...
اومد در ماشین رو باز کرد و با نفس نفس گفت : سلام .
حالت تعجب به خودم گرفتم و خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم : سلام !
شما کی از بیمارستان مرخص شدین ؟؟
همونطور که یه دستش به کمرش بود و یه دستش به در ماشین، گفت :
همین دو ساعت پیش ، ول کنین این حرفا رو کوله تون رو بدین به من .
پارت66
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
از جام تکون نخوردم و فقط روبه رو نگاه کردم، یه نچی گفت و با بی حوصلگی کوله ام رو آروم از زیر دستم دراورد و ادامه داد : بیاین پایین لطفا.
همون موقع راننده گفت : خانم ایشون داره براتون مزاحمت درست میکنه ؟
اگه داره مزاحمت درست میکنه تا زنگ بزنم پلیس ؟
تند تند گفتم : نه نه نه ....... گفتم که ایشون یکی از آشنا های دور ما هستن .
بعد اروم و با پچ پچ طوری که راننده نفهمه بهش گفتم : چرا باید بیام پایین ؟؟
اتفاقی افتاده ؟!دلیلی میبینین؟
با حرص شمرده شمرده گفت: بللهههه دلیلی میبینمممم. لطفا پیاده شین کارم واجبه.
کوتاه اومدم و پیاده شدم .
یه حس عجیب و خاصی تو وجودم شعله ور شد ...... نمیدونم چرا ولی حس باحالی بود تقریبا دوستش داشتم ... انگار کنترل من رو بدست گرفته بود .
پارت67
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
صورتم رو پایین گرفتم بودم و همون حس بهم اجازه نمیداد صورتم رو بالا بیارم .
یه باد خیلی ملایمی میومد ؛
روحم رو تازه کرد ...
بهم آرامش زیادی بخشید ....
دیگه قلبم تند تند نمی زد .
آقای امیرمنش گفت : خانم شمس خواهششش میکنممم بمونین و بزارین تا آخر عمرتون من مراقبتون باشم .
صداش طوری مظلومانه بود که نتونستم مثل همیشه نه محکمی بگم بخاطر همین گفتم :
چون بابام همچین موقعیت کاری داره ؟؟؟
گفت : نه نه نه اصلا
گفتم : چون بابام به گردن تون حق استادی دارن، شما هم میخاین با مراقبت از من دِینی که به گردنتونه رو پاک کنین؟ حلاله حلاله برین چیزی به گردنتون نیس.
گفت : شایدا شااااید اون اول میتونست اینجوری بوده باشه ولی الان اصلا ابدا...
گفتم : پس چرا ؟؟!!
گفت : ول کنین خانم شمس ببینین من تو زندگیم هیچ کسی رو به اندازه شما ........ به اندازه شما .......
پارت68
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
حرفش رو ناتمام گذاشت و ادامه داد :
من تا به حال از هیچ کس خواهش نکردم و قسم اش ندادم ولی الان دارم میگم توروخدا خواهش میکنم بمونین و بزارین تا آخرعمرم من مراقبتون باشم.
با کمی مکث که واسه آقا محمدحسین همون مکث خیلی سخت بود؛
گفتم : پس ..........
پس ...........
منم میخوام تا آخرعمرم شما مراقبم باشین .
یه برقی تو چشاش به وجود اومد که همچین ذوقی تا حالا ندیده بودم بکنه. خنده ی عمیقی زد و گفت : پس بشینین تا بریم ....