eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
532 دنبال‌کننده
659 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ مسیری صاف نیست 𓂅‌ اما همشون ارزش رفتن دارن 𓍯☁️ N O R S A
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـب جمـعه تـا کــربـلا ؛ فقـط یـک سلـام فـاصـله اسـت! دست بر سـینه گذاریـد سلامی بدهـیم. تا همـه زائـر اربـاب شـویـم... [السـلام علـیک یـا ابـاعـبدالـله]. N O R S A
112.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوبه ترند کنیم که ... شب بخیر آقای مهربونم:) ❤️‍🩹 N O R S A
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد امین ردانی پور شروع میکنیم و سهمی
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید نجمه کریمی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . N O R S A
شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) رو به آقاجانمون تسلیت عرض میکنیم❤️‍🩹 .
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت86 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم: ایشالا دختره . اون شب برعکس چیزی که فک می کردم ، مهدیار
پارت87 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 محمدحسین برای اینکه بچه مون سالم بدنیا بیاد . رفت سر قبر رفیق شهیدش { شهید آرمان علی وردی } تا از اون حاجت اش رو بگیره و از شهید بخواد که بچه سالم بدنیا بیاد . محمدحسین چون عاشق خانوم رقیه بود ، از خانوم رقیه هم التماس کرد . بالاخره روز بدنیا اومدن نی نی کوچولوی ما هم رسید . همینطور که پشت در اتاق عمل کلی استرس داشتم ، پرستار اومد و اعلام کرد که هم بچه ها سالم هستند و هم مادر . با تعجب گفتم : بچه هاااااا ؟؟ پرستار جواب داد : آره دیگه دوقلوی دخترن مگه نمیدونستین ؟؟ داشتم از خوشحالی بال درمیاورد . نمیدونستم چی بگم واقعااااا. من خودم میدونستم دوقلو هستن ولی به محمدحسین چیزی نگفتم تا روز به دنیا اومدنشون .
پارت88 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 اسمشون رو گذاشتیم مطهره و طهورا . مطهره از طهورا دودقیقه بزرگتر بود . چند روز بعد نی نی کوچولوی فاطمه و مهدیار هم بدنیا اومد و اسمش رو گذاشتن سما . از همون نوزادی مطهره ، طهورا و سما باهم بزرگ شدن و همدیگه رو مثل خواهر دوست داشتن . عاشق همدیگه بودن و حاضر نبودن یه لحظه از هم دور باشن . مطهره وطهورا هردوتاشون دل دردی بودن، طوری که منو محمدحسین تا خود اذان صبح بیدار بودیم تا اینا بخوابن و آرامش بگیرند . کار هروز و شب ما تا هشت ، نه ماهگی شون این بود . روزا که محمدحسین میرفت سرکار دیگه مثل قدیما توی تنهایی درس نمیخوندم ؛ با صدای گریه های مطهره وطهورا درس میخوندم ، با شیطنت هاشون درس میخوندم ، با جیغ و داد و شلوغ کاری هاشون درس میخوندم . حتی بعضی وقتا انقدر تمرکزم رو بهم میریختند که یا به فاطمه میگفتم بیاد خونه مون یا من برم خونه اونا ، تا هم منو اون با هم درس هامون رو جلو ببریم هم دخترا باهم بازی کنن که تمرکز ماهم به هم نریزند .