1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـب جمـعه تـا کــربـلا ؛
فقـط یـک سلـام فـاصـله اسـت!
دست بر سـینه گذاریـد سلامی بدهـیم.
تا همـه زائـر اربـاب شـویـم...
[السـلام علـیک یـا ابـاعـبدالـله].
N O R S A
112.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه خوبه ترند کنیم که ...
شب بخیر آقای مهربونم:) ❤️🩹
N O R S A
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)
🫀
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید محمد امین ردانی پور شروع میکنیم و سهمی
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید نجمه کریمی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
N O R S A
شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
رو به آقاجانمون تسلیت عرض میکنیم❤️🩹
.
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت86 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم: ایشالا دختره . اون شب برعکس چیزی که فک می کردم ، مهدیار
پارت87
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
محمدحسین برای اینکه بچه مون سالم بدنیا بیاد .
رفت سر قبر رفیق شهیدش { شهید آرمان علی وردی } تا از اون حاجت اش رو بگیره و از شهید بخواد که بچه سالم بدنیا بیاد .
محمدحسین چون عاشق خانوم رقیه بود ، از خانوم رقیه هم التماس کرد .
بالاخره روز بدنیا اومدن نی نی کوچولوی ما هم رسید .
#محمدحسین
همینطور که پشت در اتاق عمل کلی استرس داشتم ، پرستار اومد و اعلام کرد که هم بچه ها سالم هستند و هم مادر .
با تعجب گفتم : بچه هاااااا ؟؟
پرستار جواب داد : آره دیگه دوقلوی دخترن مگه نمیدونستین ؟؟
داشتم از خوشحالی بال درمیاورد . نمیدونستم چی بگم واقعااااا.
#مهنا
من خودم میدونستم دوقلو هستن ولی به محمدحسین چیزی نگفتم تا روز به دنیا اومدنشون .
پارت88
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
اسمشون رو گذاشتیم مطهره و طهورا . مطهره از طهورا دودقیقه بزرگتر بود .
چند روز بعد نی نی کوچولوی فاطمه و مهدیار هم بدنیا اومد و اسمش رو گذاشتن سما .
از همون نوزادی مطهره ، طهورا و سما باهم بزرگ شدن و همدیگه رو مثل خواهر دوست داشتن . عاشق همدیگه بودن و حاضر نبودن یه لحظه از هم دور باشن .
مطهره وطهورا هردوتاشون دل دردی بودن، طوری که منو محمدحسین تا خود اذان صبح بیدار بودیم تا اینا بخوابن و آرامش بگیرند . کار هروز و شب ما تا هشت ، نه ماهگی شون این بود .
روزا که محمدحسین میرفت سرکار دیگه مثل قدیما توی تنهایی درس نمیخوندم ؛ با صدای گریه های مطهره وطهورا درس میخوندم ، با شیطنت هاشون درس میخوندم ، با جیغ و داد و شلوغ کاری هاشون درس میخوندم .
حتی بعضی وقتا انقدر تمرکزم رو بهم میریختند که یا به فاطمه میگفتم بیاد خونه مون یا من برم خونه اونا ، تا هم منو اون با هم درس هامون رو جلو ببریم هم دخترا باهم بازی کنن که تمرکز ماهم به هم نریزند .