نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت86 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم: ایشالا دختره . اون شب برعکس چیزی که فک می کردم ، مهدیار
پارت87
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
محمدحسین برای اینکه بچه مون سالم بدنیا بیاد .
رفت سر قبر رفیق شهیدش { شهید آرمان علی وردی } تا از اون حاجت اش رو بگیره و از شهید بخواد که بچه سالم بدنیا بیاد .
محمدحسین چون عاشق خانوم رقیه بود ، از خانوم رقیه هم التماس کرد .
بالاخره روز بدنیا اومدن نی نی کوچولوی ما هم رسید .
#محمدحسین
همینطور که پشت در اتاق عمل کلی استرس داشتم ، پرستار اومد و اعلام کرد که هم بچه ها سالم هستند و هم مادر .
با تعجب گفتم : بچه هاااااا ؟؟
پرستار جواب داد : آره دیگه دوقلوی دخترن مگه نمیدونستین ؟؟
داشتم از خوشحالی بال درمیاورد . نمیدونستم چی بگم واقعااااا.
#مهنا
من خودم میدونستم دوقلو هستن ولی به محمدحسین چیزی نگفتم تا روز به دنیا اومدنشون .
پارت88
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
اسمشون رو گذاشتیم مطهره و طهورا . مطهره از طهورا دودقیقه بزرگتر بود .
چند روز بعد نی نی کوچولوی فاطمه و مهدیار هم بدنیا اومد و اسمش رو گذاشتن سما .
از همون نوزادی مطهره ، طهورا و سما باهم بزرگ شدن و همدیگه رو مثل خواهر دوست داشتن . عاشق همدیگه بودن و حاضر نبودن یه لحظه از هم دور باشن .
مطهره وطهورا هردوتاشون دل دردی بودن، طوری که منو محمدحسین تا خود اذان صبح بیدار بودیم تا اینا بخوابن و آرامش بگیرند . کار هروز و شب ما تا هشت ، نه ماهگی شون این بود .
روزا که محمدحسین میرفت سرکار دیگه مثل قدیما توی تنهایی درس نمیخوندم ؛ با صدای گریه های مطهره وطهورا درس میخوندم ، با شیطنت هاشون درس میخوندم ، با جیغ و داد و شلوغ کاری هاشون درس میخوندم .
حتی بعضی وقتا انقدر تمرکزم رو بهم میریختند که یا به فاطمه میگفتم بیاد خونه مون یا من برم خونه اونا ، تا هم منو اون با هم درس هامون رو جلو ببریم هم دخترا باهم بازی کنن که تمرکز ماهم به هم نریزند .
پارت89
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
این تعریفات همش مال دو سه سالگی دختراست . از سه سالگی به بعد که دیگه خدا میدونه .
بعد چند وقت منو فاطمه آزمون دکترامون رو دادیم و منتظر نتیجه اش بودیم .
بعد کلی وقت جوابش اومد وماهم قبول شده بودیم هر دوتامون !....
چند ماه بعد از دانشگاه های کشورای دیگه واسه منو فاطمه چند تا درخواست و دعوتنامه متفاوت اومده بود .
مثلاً برای من از دانشگاه پرتلند آمریکا یه دعوتنامه اومد واسه همکاری با دانشگاه شون به عنوان استاد دانشگا ه و یه دعوتنامه دیگه به عنوان سازنده و طراح انواع پهپاد و جنگنده با همه ی امکانات : تبعه ی آمریکا ، ماشین ،
خونه های گرون قیمت ، حقوق ماهانه ی خیلی بالا و ...
حالا در ازای چی ؟ در برابر ارائه طرحی مثل پهپادی کع نقطه زنی اش صد از صد باشه ...
حتی ساختش هم ازم نمیخاستن فقط طرحشو میخواستن.
ولی واقعا امکاناتی بود که فراهم کردنشون واقعا سخت بود اونم تو خارج . منم با خودم یکی به دو کردم و گفتم اون طرحی که من واسه شون درست کنم رو برای هدف قرار دادن شخص هایی مثل بابای من استفاده میکنن البته دور از جون از کجا معلوم یکی از اونا بابای من نباشه .
پارت90
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
منم جواب رد به اونا دادم .
ولی آخرش قانع نشدن و هرروز زنگ میزدن با قول ها و امکانات خفن تر و بهتر .
ولی من تصمیمم رو گرفته بودم .
من وقتی تصیمم رو میگرم دیگه از روش پایین نمیام حتی اگه بهم قول بهترین خونه و زندگی و ماشین دنیا رو بدن .
اونا هم تا دیدن من واقعا حرفم حرفه و میخوام توی ایران بمونم و واسه ی ایران داروهای خاص و استثنایی درست کنم ؛ دیگه سمت من نیومدن .
فاطمه هم چون کارش دندون پزشکی بود ؛
ازش درخواست استاد دانشگاهی کرده بودند و همچنین ازش درخواست کرده بودند تا دندون پزشک شخصی مقامات بالای کشوری و ارتشی آلمان بشه .
در ازای همون چیزایی که به من گفته بودند .
ولی فاطمه هم به کشورش خیانت نکرد و موند ایران تا یه دندون پزشک مفید واسه کشورش باشه .
و خیلی راحت درخواست شون رو د کرد .
پارت91
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خلاصه گذشت و گذشت .
تا مطهره و طهورا چهار ساله شدن . یه روز محمدحسین یا یه غم خاصی که میخواست با خنده هاش پنهونش کنه ، اومد خونه .
سر میز ناهار دیدم غذا نمی خوره و داره باغذاش بازی میکنه .
دیگه واقعا داشتم نگران میشدم آخه فقط اون روز اینجوری نبود سه روز میشد که حالش اینطوری بود .
روزای اول با خودم میگفتم که حتما مشکل کاری داره و خوب میشه بخاطر همین سوالی نکرده بودم ازش .
روز دوم هم گفتم خوب میشه . ولی روز سوم خیلی پریشون تر به نظر میرسید .
همش میخواست تا بچه ها کنارش باشن حتی واسه خواب نمیخواست ازشون حتی یه لحظه جدا شه .
حسی که داشت رو درک نمیکردم ؛
محمدحسین به بچه ها وابسته بود ولی نه دیگه دراین حد و حدود .
تا اینکه صبرم به سر رسید سر میز دیدم مطهره و طهورا حواسشون نیست و دارم باهم بازی بازی غذاشون رو میخورن ؛
بهش گفتم : محمد حسین خوبی ؟ چرا غذا نمی خوری ؟
دوست نداری غذا رو ؟ مگه غذای مورد علاقه ات این نبود ؟؟
پارت92
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خنده ای کرد که پشت خندش ناراحتی هاش پنهون شده بودن با همون خنده جواب داد : نه بابا خوبم .
بعدشم اونوقت تاحالا دارم غذا میخورماااا من عاشق قیمه های شمام . خانوم خانومااااا.
طعنه ای گفتم : آره خیلی خوبی از قیافه ات معلومه رنگ به صورتت نمونده .
جناب محمدحسین خان. من پنج ساله با تو دارم زندگی میکنم . اگه اینجور مواقع نفهمم که حالت خوب نیس ، به درد هیچی نمی خورم` .
اروم اومد جلو و در گوشم گفت : دست شما درد نکنه که به فکر ما هستی و ما رو میشناسی ؛ من خوبم و هیچ اتفاقی نیفتاده .
پوز خندی زدم و گفتم : جنابببب .
حرف ، حرف میاره وقتی میگی چیزی نشده یعنی حتما اتفاقی افتاده.
خودمو لوس کردم رفتم صورتمو نزدیکش کردم و اروم گفتم: یه سوال ازت بپرسم جان مهنا راست بگو . باش ؟؟؟
قاشق چنگالو گذاشت رو میز . نفس عمیقی کشید و گفت : چشم ...
چشم... شما فقط قسم جونت رو نخور . بفرمایین بپرسین .اعلاحضرت.
گفتم : معلوم هست چته ؟؟ از وقتی اومدی خونه همینجور توی فکری مثلا هم فک میکنی نمیفهمم و میخوای با خنده هات پنهونش کنی . محمدحسین چی شده ؟؟؟؟
پارت93
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
همونجور که صورتم به صورتش نزدیک بود با لحن اروم اومد جلو گفت : راستش رو بگم ؟؟؟
تعجبی،با چشای گرد گفتم : حالت خوب نیست هااااااا پس میخوای دروغ بگی ؟؟ همین طوری می خواستی مواظبم باشی ؟
نفس شو محکم داد بیرون و رفت عقب و گفت : اره حالم خوب نیست چون دارم میرم سوریه ...
چشام دوبرابر گرد شد تن صدام رو کمی بلند تر کردم و گفتم : سوریه ؟؟ میفهمی داری چی میگی ؟؟؟
میخوای منو با این دو تا بچه تنها بزاری ؟؟
اروم گفت : چی کار کنم ، نمیبینی اوضاع سوریه خرابه ؟!
گفتم : ولی اخه .....
نمیدونم والا ........
گفت : مهنا ببین به خدای احد و واحد قسم اگه تو راضی نباشی من هیچ جایی نمیرم . خب ؟؟ الانم هر چی تو بگی من همون کار و انجام میدم هر چی .... حتی اگه بگی بمونم ....
پارت94
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
ولی اینو بدون من همیشه ی خدا دلم اونجا پیش حضرت رقیه است.
من هم تورو هم مطهره و طهورا رو از خود خانم رقیه خواستم .
به نظرت این درسته که هر وقت ازشون درخواست دارم ایشون قبول کنه اونوقت وقتی اونجا به کمک من و امثالم نیاز دارن تا از حرم شون دفاع کنیم ؛ ما اینجا بشینیم و دست رو دست بزاریم ، تا حرم خانوم رو کامل بگیرن و اشغال کنن ؟؟؟ هااااااان ؟؟
اگه تو میگی درسته که رو چشم من تا آخر عمرم همینجا پیش تو وبچه ها می مونم.... جایی هم نمیرم .......
گفتم : ولی آخه ......
گفت : مهنا خانومم ! عزیز دلم .... ولی و آخه نداره که همینه که هست اونجا تنها هم نیستم مهدیار هم همراهم میاد ....باوررر کن
سرمو کج کردم و با تعجب گفتم : آقا مهدیار؟؟؟ توروخدا حداقل اونو یجوری منصرف اش کن ؛
من یکی ، دلم به اون دوتا بچه خوشه . فاطمه که یدونه داره چیکار کنه ؟؟ گناه داره بخدا !
چشماشو بست و با کلافگی گفت : من اینو نگفتم که نگران فاطمه خانوم بشی ... گفتم که فک نکنی اونجا تنهام . تو جواب منو بده !!!
پارت95
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
چشامو ریز کردم و گفتم : نکنه از دستم خسته شدی میخوای بری تا یکم ازم دور باشی و نفس بکشی ؟؟؟
راستش رو بگو ناراحت نمیشم .
خندید و گفت : نه بابا . این چه حرفیه که میزنی ؟؟
من هر چی هم که بشه عاشقت بودم وهستم و خواهم بود . تو رو خودم انتخاب کردم و کسی توی انتخابم دخیل نبوده .
اونقدر عاشقت هستم که شدی همه زندگیم . از انتخابم هم خیلی خیلی خیلی زیاد راضی ام .
الانم دارم میرم سوریه چون از خانوم رقیه تشکر کنم که همچین نعمتی بهم داده و حق اش رو ادا کنم .
قول میدم زود هم برگردم . من به این راحتی ها دل از تو نمی کَنَم ؛
مگه آدم از زندگیش دست بر میداره ؟؟ دورت بگردم .
چشامو بستم گفتم : منم دوستت دارم ،عزیز دلم .
اگه فک میکنی با رفتن تو به سوریه لطف خانوم رقیه رو جبران میکنی برو . هم من راضی هستم هم بچه ها .
ایشالا خود خانوم رقیه وخدا هم راضی باشن . خدا پشت و پناهت باشه . ولی قول قول بده که برگردی . باش ؟؟
پارت96
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟
گفتم : آره واقعا راضی راضی ام . ولی باید قول بدی که برگردی .
گفت : قول قول میدم ؛ قول شرف .
فردای اون روز زنگ زدم به فاطمه تا یکم باهاش صحبت کنم ، خیلی نگران و ناراحت بود .
خب حق هم داشت ؛ کاملا بهش حق رو میدادم . یکم دل داری اش دادم تا از نگرانی اولیه در بیاد ؛ باهاش صحبت کردم و قانع اش کردم که اقامهدیار زود برمیگرده.
بالاخره روز رفتن محمدحسین من رسید . روزی که باید ازش جدا میشدم ، اونم برای یه سفر ؛ یه سفری که نمیدونستم محمدحسین رو سالم بهم برمیگردونه یا نه ؛ یا اصلا کِی برمیگرده ؟
خیلی نگران بودم ؛ برای اینکه نمیخواستم محمدحسین متوجه این حس من بشه و استرس بگیره .
میخواستم با آرامش بره و اونجا فکر و ذهنش پیش ما نباشه . خیلی سعی میکردم توی خودم بریزم و خودم رو کنترل کنم ولی آخرش نمیتونستم .
ولی فاطمه خیلی پخته تر از من رفتار میکرد .
با اینکه اولش خیلی بیشتر از من نگران بود ولی موقع رفتن آقا مهدیار ومحمدحسین، خیلی آرامش داشت .
آغاز امامت امام زمان جانمون 🤍🌺
N O R S A