پارت93
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
همونجور که صورتم به صورتش نزدیک بود با لحن اروم اومد جلو گفت : راستش رو بگم ؟؟؟
تعجبی،با چشای گرد گفتم : حالت خوب نیست هااااااا پس میخوای دروغ بگی ؟؟ همین طوری می خواستی مواظبم باشی ؟
نفس شو محکم داد بیرون و رفت عقب و گفت : اره حالم خوب نیست چون دارم میرم سوریه ...
چشام دوبرابر گرد شد تن صدام رو کمی بلند تر کردم و گفتم : سوریه ؟؟ میفهمی داری چی میگی ؟؟؟
میخوای منو با این دو تا بچه تنها بزاری ؟؟
اروم گفت : چی کار کنم ، نمیبینی اوضاع سوریه خرابه ؟!
گفتم : ولی اخه .....
نمیدونم والا ........
گفت : مهنا ببین به خدای احد و واحد قسم اگه تو راضی نباشی من هیچ جایی نمیرم . خب ؟؟ الانم هر چی تو بگی من همون کار و انجام میدم هر چی .... حتی اگه بگی بمونم ....
پارت94
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
ولی اینو بدون من همیشه ی خدا دلم اونجا پیش حضرت رقیه است.
من هم تورو هم مطهره و طهورا رو از خود خانم رقیه خواستم .
به نظرت این درسته که هر وقت ازشون درخواست دارم ایشون قبول کنه اونوقت وقتی اونجا به کمک من و امثالم نیاز دارن تا از حرم شون دفاع کنیم ؛ ما اینجا بشینیم و دست رو دست بزاریم ، تا حرم خانوم رو کامل بگیرن و اشغال کنن ؟؟؟ هااااااان ؟؟
اگه تو میگی درسته که رو چشم من تا آخر عمرم همینجا پیش تو وبچه ها می مونم.... جایی هم نمیرم .......
گفتم : ولی آخه ......
گفت : مهنا خانومم ! عزیز دلم .... ولی و آخه نداره که همینه که هست اونجا تنها هم نیستم مهدیار هم همراهم میاد ....باوررر کن
سرمو کج کردم و با تعجب گفتم : آقا مهدیار؟؟؟ توروخدا حداقل اونو یجوری منصرف اش کن ؛
من یکی ، دلم به اون دوتا بچه خوشه . فاطمه که یدونه داره چیکار کنه ؟؟ گناه داره بخدا !
چشماشو بست و با کلافگی گفت : من اینو نگفتم که نگران فاطمه خانوم بشی ... گفتم که فک نکنی اونجا تنهام . تو جواب منو بده !!!
پارت95
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
چشامو ریز کردم و گفتم : نکنه از دستم خسته شدی میخوای بری تا یکم ازم دور باشی و نفس بکشی ؟؟؟
راستش رو بگو ناراحت نمیشم .
خندید و گفت : نه بابا . این چه حرفیه که میزنی ؟؟
من هر چی هم که بشه عاشقت بودم وهستم و خواهم بود . تو رو خودم انتخاب کردم و کسی توی انتخابم دخیل نبوده .
اونقدر عاشقت هستم که شدی همه زندگیم . از انتخابم هم خیلی خیلی خیلی زیاد راضی ام .
الانم دارم میرم سوریه چون از خانوم رقیه تشکر کنم که همچین نعمتی بهم داده و حق اش رو ادا کنم .
قول میدم زود هم برگردم . من به این راحتی ها دل از تو نمی کَنَم ؛
مگه آدم از زندگیش دست بر میداره ؟؟ دورت بگردم .
چشامو بستم گفتم : منم دوستت دارم ،عزیز دلم .
اگه فک میکنی با رفتن تو به سوریه لطف خانوم رقیه رو جبران میکنی برو . هم من راضی هستم هم بچه ها .
ایشالا خود خانوم رقیه وخدا هم راضی باشن . خدا پشت و پناهت باشه . ولی قول قول بده که برگردی . باش ؟؟
پارت96
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟
گفتم : آره واقعا راضی راضی ام . ولی باید قول بدی که برگردی .
گفت : قول قول میدم ؛ قول شرف .
فردای اون روز زنگ زدم به فاطمه تا یکم باهاش صحبت کنم ، خیلی نگران و ناراحت بود .
خب حق هم داشت ؛ کاملا بهش حق رو میدادم . یکم دل داری اش دادم تا از نگرانی اولیه در بیاد ؛ باهاش صحبت کردم و قانع اش کردم که اقامهدیار زود برمیگرده.
بالاخره روز رفتن محمدحسین من رسید . روزی که باید ازش جدا میشدم ، اونم برای یه سفر ؛ یه سفری که نمیدونستم محمدحسین رو سالم بهم برمیگردونه یا نه ؛ یا اصلا کِی برمیگرده ؟
خیلی نگران بودم ؛ برای اینکه نمیخواستم محمدحسین متوجه این حس من بشه و استرس بگیره .
میخواستم با آرامش بره و اونجا فکر و ذهنش پیش ما نباشه . خیلی سعی میکردم توی خودم بریزم و خودم رو کنترل کنم ولی آخرش نمیتونستم .
ولی فاطمه خیلی پخته تر از من رفتار میکرد .
با اینکه اولش خیلی بیشتر از من نگران بود ولی موقع رفتن آقا مهدیار ومحمدحسین، خیلی آرامش داشت .
آغاز امامت امام زمان جانمون 🤍🌺
N O R S A
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاامام زمان گل اَماندی⛅️🥀
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
عیدکم مبروک🥰🫂
انشاالله به زودی ظهور آقاجانمون رو به هم تبریک بگیم🌱🤍
908.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرت خدا رو دست کم نگیر:))
N O R S A