eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
527 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت93 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 همونجور که صورتم به صورتش نزدیک بود با لحن اروم اومد جلو گفت : راستش رو بگم ؟؟؟ تعجبی،با چشای گرد گفتم : حالت خوب نیست هااااااا پس میخوای دروغ بگی ؟؟ همین طوری می خواستی مواظبم باشی ؟ نفس شو محکم داد بیرون و رفت عقب و گفت : اره حالم خوب نیست چون دارم میرم سوریه ... چشام دوبرابر گرد شد تن صدام رو کمی بلند تر کردم و گفتم : سوریه ؟؟ میفهمی داری چی میگی ؟؟؟ میخوای منو با این دو تا بچه تنها بزاری ؟؟ اروم گفت : چی کار کنم ، نمیبینی اوضاع سوریه خرابه ؟! گفتم : ولی اخه ..... نمیدونم والا ........ گفت : مهنا ببین به خدای احد و واحد قسم اگه تو راضی نباشی من هیچ جایی نمیرم . خب ؟؟ الانم هر چی تو بگی من همون کار و انجام میدم هر چی .... حتی اگه بگی بمونم ....
پارت94 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 ولی اینو بدون من همیشه ی خدا دلم اونجا پیش حضرت رقیه است. من هم تورو هم مطهره و طهورا رو از خود خانم رقیه خواستم . به نظرت این درسته که هر وقت ازشون درخواست دارم ایشون قبول کنه اونوقت وقتی اونجا به کمک من و امثالم نیاز دارن تا از حرم شون دفاع کنیم ؛ ما اینجا بشینیم و دست رو دست بزاریم ، تا حرم خانوم رو کامل بگیرن و اشغال کنن ؟؟؟ هااااااان ؟؟ اگه تو میگی درسته که رو چشم من تا آخر عمرم همینجا پیش تو وبچه ها می مونم.... جایی هم نمیرم ....... گفتم : ولی آخه ...... گفت : مهنا خانومم ! عزیز دلم .... ولی و آخه نداره که همینه که هست اونجا تنها هم نیستم مهدیار هم همراهم میاد ....باوررر کن سرمو کج کردم و با تعجب گفتم : آقا مهدیار؟؟؟ توروخدا حداقل اونو یجوری منصرف اش کن ؛ من یکی ، دلم به اون دوتا بچه خوشه . فاطمه که یدونه داره چیکار کنه ؟؟ گناه داره بخدا ! چشماشو بست و با کلافگی گفت : من اینو نگفتم که نگران فاطمه خانوم بشی ... گفتم که فک نکنی اونجا تنهام . تو جواب منو بده !!!
پارت95 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 چشامو ریز کردم و گفتم : نکنه از دستم خسته شدی میخوای بری تا یکم ازم دور باشی و نفس بکشی ؟؟؟ راستش رو بگو ناراحت نمیشم . خندید و گفت : نه بابا . این چه حرفیه که میزنی ؟؟ من هر چی هم که بشه عاشقت بودم وهستم و خواهم بود . تو رو خودم انتخاب کردم و کسی توی انتخابم دخیل نبوده . اونقدر عاشقت هستم که شدی همه زندگیم . از انتخابم هم خیلی خیلی خیلی زیاد راضی ام . الانم دارم میرم سوریه چون از خانوم رقیه تشکر کنم که همچین نعمتی بهم داده و حق اش رو ادا کنم . قول میدم زود هم برگردم . من به این راحتی ها دل از تو نمی کَنَم ؛ مگه آدم از زندگیش دست بر میداره ؟؟ دورت بگردم . چشامو بستم گفتم : منم دوستت دارم ،عزیز دلم . اگه فک میکنی با رفتن تو به سوریه لطف خانوم رقیه رو جبران میکنی برو . هم من راضی هستم هم بچه ها . ایشالا خود خانوم رقیه وخدا هم راضی باشن . خدا پشت و پناهت باشه . ولی قول قول بده که برگردی . باش ؟؟
پارت96 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟ گفتم : آره واقعا راضی راضی ام . ولی باید قول بدی که برگردی . گفت : قول قول میدم ؛ قول شرف . فردای اون روز زنگ زدم به فاطمه تا یکم باهاش صحبت کنم ، خیلی نگران و ناراحت بود . خب حق هم داشت ؛ کاملا بهش حق رو میدادم . یکم دل داری اش دادم تا از نگرانی اولیه در بیاد ؛ باهاش صحبت کردم و قانع اش کردم که اقامهدیار زود برمیگرده. بالاخره روز رفتن محمدحسین من رسید . روزی که باید ازش جدا میشدم ، اونم برای یه سفر ؛ یه سفری که نمیدونستم محمدحسین رو سالم بهم برمیگردونه یا نه ؛ یا اصلا کِی برمیگرده ؟ خیلی نگران بودم ؛ برای اینکه نمیخواستم محمدحسین متوجه این حس من بشه و استرس بگیره . میخواستم با آرامش بره و اونجا فکر و ذهنش پیش ما نباشه . خیلی سعی میکردم توی خودم بریزم و خودم رو کنترل کنم ولی آخرش نمیتونستم . ولی فاطمه خیلی پخته تر از من رفتار میکرد . با اینکه اولش خیلی بیشتر از من نگران بود ولی موقع رفتن آقا مهدیار ومحمدحسین، خیلی آرامش داشت .
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
عیدکم مبروک🥰🫂 انشاالله به زودی ظهور آقاجانمون رو به هم تبریک بگیم🌱🤍
ما که ، خاک پا شیم🕶❤️‍🔥 N O R S A