پارت96
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟
گفتم : آره واقعا راضی راضی ام . ولی باید قول بدی که برگردی .
گفت : قول قول میدم ؛ قول شرف .
فردای اون روز زنگ زدم به فاطمه تا یکم باهاش صحبت کنم ، خیلی نگران و ناراحت بود .
خب حق هم داشت ؛ کاملا بهش حق رو میدادم . یکم دل داری اش دادم تا از نگرانی اولیه در بیاد ؛ باهاش صحبت کردم و قانع اش کردم که اقامهدیار زود برمیگرده.
بالاخره روز رفتن محمدحسین من رسید . روزی که باید ازش جدا میشدم ، اونم برای یه سفر ؛ یه سفری که نمیدونستم محمدحسین رو سالم بهم برمیگردونه یا نه ؛ یا اصلا کِی برمیگرده ؟
خیلی نگران بودم ؛ برای اینکه نمیخواستم محمدحسین متوجه این حس من بشه و استرس بگیره .
میخواستم با آرامش بره و اونجا فکر و ذهنش پیش ما نباشه . خیلی سعی میکردم توی خودم بریزم و خودم رو کنترل کنم ولی آخرش نمیتونستم .
ولی فاطمه خیلی پخته تر از من رفتار میکرد .
با اینکه اولش خیلی بیشتر از من نگران بود ولی موقع رفتن آقا مهدیار ومحمدحسین، خیلی آرامش داشت .
آغاز امامت امام زمان جانمون 🤍🌺
N O R S A
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاامام زمان گل اَماندی⛅️🥀
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
عیدکم مبروک🥰🫂
انشاالله به زودی ظهور آقاجانمون رو به هم تبریک بگیم🌱🤍
908.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرت خدا رو دست کم نگیر:))
N O R S A