908.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرت خدا رو دست کم نگیر:))
N O R S A
494.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا بقیه الله 🌾
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید نجمه کریمی شروع میکنیم و سهمی از کار ه
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید جواد لک زائی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️🩹
مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم .
N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت96 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟ گفتم : آره واقعا را
پارت97
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
و فقط براشون دعا میکرد .
بالاخره اون از من یه سال بزرگتر بود و پیچ وخم های زندگی رو بهتر از من میدونست . اون بلد بود تو چه شرایط هایی چه عکس العمل هایی داشته باشی ؛ مثلا کی باید نگران باشه ، کی باید آرامش داشته باشه و
منم دلم رو به فاطمه خوش کردم و ازش الگو گرفتم .
توی اون موقع دلم بیشتر از همه برای محمدحسین می سوخت ؛
نمیتونست از بچه ها دست برداره . هربار که خداحافظی میکرد ، دلش طاقت نمی آورد دوباره بغل شون میکرد .
بچه ها تند تند میگفتند که بابایی کجا میخوای بری ؟ کی برمیگردی ؟ میشه ما هم بیایم ؟
مجبور شدیم بهشون بگیم بابایی میخواد بره مسافرت زود برمیگرده .
اجازه هم نمیدند که بچه ها برن اونجا ها .
پارت98
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
موقعی که داشتن سوار ماشین میشدن تا برن بهش گفتم :
محمدحسین از وقتی که باهات آشنا شدم و میشناسمت یه بار دروغ نگفتی .
حتی وقتی معمولی هم یه حرفی رو میزدی بهش عمل میکردی. ولی الان تو قول دادی هاااااا یادت نره باش ؟؟
محمدحسین گفت : من وقتی یه حرفی رو میزنم سر حرفم میمونم . الانم قول قول شرف میدم که برگردم . خداحافظ .......
تودلم گفتم : خداحافظ دورت بگردم .
{{ چند روز گذشت }}
هر روز مطهره و طهورا و سما میپرسیدن :
باباهای ما کجا رفتن ؟؟ مامان بابا کی میاد ؟ دلم واسه بابایی تنگ شده.
ما هم هرروز جواب میدادیم :
بابا رفته مأموریت زود هم برمیگرده .
شما ها فقط یکم صبر کنین ، بابایی باید دشمنارو از حرم دور کنه بعد زودی میاد خونه .
پارت99
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
شب ها همش بی قراری میکردن و نا آرومی ما هم یا براشون داستان میخوندیم یا عکس باباهاشون رو میدادیم تا شب تو بغل شون بگذارن و بخوابن اینجوری آروم تر میشدن .
صبح که برای نماز پا شدم ؛ وضو گرفتم ایستادم به نماز .
آخر نمازم داشتم با خدا میزدم و درد و دل میکردم ؛
میگفتم : خدایا یعنی مطهره و طهورا دوباره میتونن باشون رو ببینن یا اصلا سما میتونه باباشو ببینه و دوباره بابایی صداش کنه ؟ من دوباره میتونم محمدحسینم رو ببینم ؟
دوباره میتونم بابایی صدا کردن های طهورا و مطهره رو ببینم ؟
وقتایی که محمدحسین جواب بابایی گفتنای اونا رو میده رو دوباره بشنوم ؟ خـــــــدایا یعنی میشه ؟
همون موقع صدای فاطمه اومد که گفت :
معلومه که میشه چرا نشه ؟؟
چرا تو همش فک میکنی اونا زبونم لال اتفاقی واسه شون می افته هااا ؟
به چیزای خوب فک کن .
به این فک کن که دوتاشون صحیح و سالم دوباره برمیگردن .
پارت100
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
گفتم : آره حق با توئه .
همین جور داشتیم باهم حرف میزدیم که سر سجاده خوابمون برد .
با صدای سما دوتامون از خواب بیدار شدیم .
سما داد میزد و میگفت : مامان مامان پاشو پاشو بابایی زنگ زده .
از شدت ذوق نمیدونستیم گریه کنیم یا بخندیم .
فاطمه با خنده گفت : قربونت برم مامانی . گوشی رو بده به من ببینم فدات شم .........
#فاطمه
الووو الوووو سلام مهدیار جان خوبی ؟سلامتی؟
مهدیار گفت : سلام فاطمه جان خوبی ؟ قوربونت برم ؟ سما خوبه ؟ مهنا خانوم خوبه ؟ مطهره و طهورا خوبن ؟
گفتم: آره خوبن . سلام میرسونن . مهدیار دلمون هزار راه رفت نمیتونستی یکم زود تر زنگ بزنی ؟
الان 22 روزه ما از تو و آقا محمدحسین بی خبریم .
مهنا میگه اقا محمدحسین خوبن ؟