eitaa logo
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
527 دنبال‌کننده
660 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
🌙 نـورســا | نورِ سَمتِ یار 🌙 پاتوقِ دخترانه‌ٔ شیک و مذهبی! فضایی امن و متفاوت برای ساختن فرهنگِ مهدوی کپی؟ با ذکر صلوات:) پست های شخصی رو راضی نیستیم کپی کنید و مشکل شرعی داره☺️ تــبـلیغـات‌ : https://eitaa.com/norantab59
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اللهم عجل لولیک الفرج:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید نجمه کریمی شروع میکنیم و سهمی از کار ه
با تقلید از شهید مجتبی کریمی عزیز امروز را هم با توسل به شهید جواد لک زائی شروع میکنیم و سهمی از کار های خیری که امروز میکنیم را به این شهید بزرگوار می دهیم و از این شهید بزرگوار در خواست میکنیم که مارو تو کار ها همراهی کنه .❤️‍🩹 مثل شهدا باشیم تا عاقبت به خیر بشیم . N O R S A
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
پارت96 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 خوشحال شد و گفت : واقعا ؟؟؟ راضی راضی ؟ گفتم : آره واقعا را
پارت97 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 و فقط براشون دعا میکرد . بالاخره اون از من یه سال بزرگتر بود و پیچ وخم های زندگی رو بهتر از من میدونست . اون بلد بود تو چه شرایط هایی چه عکس العمل هایی داشته باشی ؛ مثلا کی باید نگران باشه ، کی باید آرامش داشته باشه و منم دلم رو به فاطمه خوش کردم و ازش الگو گرفتم . توی اون موقع دلم بیشتر از همه برای محمدحسین می سوخت ؛ نمیتونست از بچه ها دست برداره . هربار که خداحافظی میکرد ، دلش طاقت نمی آورد دوباره بغل شون میکرد . بچه ها تند تند میگفتند که بابایی کجا میخوای بری ؟ کی برمیگردی ؟ میشه ما هم بیایم ؟ مجبور شدیم بهشون بگیم بابایی میخواد بره مسافرت زود برمیگرده . اجازه هم نمیدند که بچه ها برن اونجا ها .
پارت98 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 موقعی که داشتن سوار ماشین میشدن تا برن بهش گفتم : محمدحسین از وقتی که باهات آشنا شدم و میشناسمت یه بار دروغ نگفتی . حتی وقتی معمولی هم یه حرفی رو میزدی بهش عمل میکردی. ولی الان تو قول دادی هاااااا یادت نره باش ؟؟ محمدحسین گفت : من وقتی یه حرفی رو میزنم سر حرفم میمونم . الانم قول قول شرف میدم که برگردم . خداحافظ ....... تودلم گفتم : خداحافظ دورت بگردم . {{ چند روز گذشت }} هر روز مطهره و طهورا و سما میپرسیدن : باباهای ما کجا رفتن ؟؟ مامان بابا کی میاد ؟ دلم واسه بابایی تنگ شده. ما هم هرروز جواب میدادیم : بابا رفته مأموریت زود هم برمیگرده . شما ها فقط یکم صبر کنین ، بابایی باید دشمنارو از حرم دور کنه بعد زودی میاد خونه .
پارت99 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 شب ها همش بی قراری میکردن و نا آرومی ما هم یا براشون داستان میخوندیم یا عکس باباهاشون رو میدادیم تا شب تو بغل شون بگذارن و بخوابن اینجوری آروم تر میشدن . صبح که برای نماز پا شدم ؛ وضو گرفتم ایستادم به نماز . آخر نمازم داشتم با خدا میزدم و درد و دل میکردم ؛ میگفتم : خدایا یعنی مطهره و طهورا دوباره میتونن باشون رو ببینن یا اصلا سما میتونه باباشو ببینه و دوباره بابایی صداش کنه ؟ من دوباره میتونم محمدحسینم رو ببینم ؟ دوباره میتونم بابایی صدا کردن های طهورا و مطهره رو ببینم ؟ وقتایی که محمدحسین جواب بابایی گفتنای اونا رو میده رو دوباره بشنوم ؟ خـــــــدایا یعنی میشه ؟ همون موقع صدای فاطمه اومد که گفت : معلومه که میشه چرا نشه ؟؟ چرا تو همش فک میکنی اونا زبونم لال اتفاقی واسه شون می افته هااا ؟ به چیزای خوب فک کن . به این فک کن که دوتاشون صحیح و سالم دوباره برمیگردن .
پارت100 رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊 گفتم : آره حق با توئه . همین جور داشتیم باهم حرف میزدیم که سر سجاده خوابمون برد . با صدای سما دوتامون از خواب بیدار شدیم . سما داد میزد و میگفت : مامان مامان پاشو پاشو بابایی زنگ زده . از شدت ذوق نمیدونستیم گریه کنیم یا بخندیم . فاطمه با خنده گفت : قربونت برم مامانی . گوشی رو بده به من ببینم فدات شم ......... الووو الوووو سلام مهدیار جان خوبی ؟سلامتی؟ مهدیار گفت : سلام فاطمه جان خوبی ؟ قوربونت برم ؟ سما خوبه ؟ مهنا خانوم خوبه ؟ مطهره و طهورا خوبن ؟ گفتم: آره خوبن . سلام میرسونن . مهدیار دلمون هزار راه رفت نمیتونستی یکم زود تر زنگ بزنی ؟ الان 22 روزه ما از تو و آقا محمدحسین بی خبریم . مهنا میگه اقا محمدحسین خوبن ؟
رفقا کمک لازمم 👈🏻👉🏻