پارت105
رمان«سفر بی بازگشت یاس ها» 🌸🕊
و همینجوررررر گریه میکرد و صورتو پیکرشو نوازش میکرد.
#مهنا
دوروز از وداع با جیگرگوشم میگذره.
بهم قول شرف داده بود برگرده ولی برنگشت. داشتم با عکسش حرف میزدم و همین جملاتو میگفتم که خوابم برد.
تو عالم خواب محمدحسینمو دیدمش دویدم سمتش و بغش کردم. دستی رو اشکام کشید و نوازشم کرد و با لحن خیلی اروم و ارامش بخشی گفت: مهناجانم! من نامرد نیسم فدات شم. حلالم کن.
+حلالت نمیکنممممم تو خیلی نامردی قرار بود تا اخر دنیا مراقبم باشی قول دادی برگردی. چیشد؟ چیشد؟
_مهنا خانوم! میدونستی من ده روز مفقودالاثر بودم؟ ها؟ کسی منو پیدام نمیکرد. ولی من از خدا خواستم که به دلشون بندازه من اینجام. میدونی چرا؟ چون من به تو قول دادم برگردم. وگرنه که قرار بود هیچ وقت پیدا نشم. الانم از خدا ممنونم که درخواستمو قبول کرد. حالا حلالم میکنی مهنا جانم؟
پشیمون شدم که قضاوتش کردم و حلالش کردم . سفت بغلش کردم و با صدای طهورا از خواب پریدم میگفت: مامان تو خواب داشتی گریه میکردیااااا. گفتم میدونم. مامان جان خواب باباییو دیدم.
از اون روز به بعد سهم من از دنیا شده بود دوتا گل دختر ناز و یادگارای محمدحسینم و مزاری تو بهشت زهرا ی تهران ازش.
هر سال دختراشو میبرم تا باباشونو ببینن و بفهمن چه بابای قهرمانی داشتن ❤️🩹🤌🏻✨
پایان رمان سفر بی بازگشت یاس ها🌸🧸
نــــورســــــاɴᴏʀꜱᴀ🌱
عجلـه نداشتـه بـاش +با صـدا گـوش کنیـن🪴📻 #ولاگ N O R S A
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسجد مورد علاقهی دخترا💕🛐:
N O R S A