من سیگاری نیستم
شب امتحان جامعه، تا صبح بیدار بودم و بیوقفه خوندم. از یه جایی به بعد نمیدونستم دارم چکار میکنم. من هیچ وقت شبای امتحان بیدار نمیمونم. از نخوابیدن متنفرم و از حالات بعد از یه بیخوابی طولانی بیشتر متنفرم.
دختره که روز امتحان جفتم نشسته بود خیلی مضطرب بود و همهش پشت سرهم یه عددو تکرار میکرد. انگار میخواست فرار کنه. هی جابهجا میشد. انگار میخواست از خودِ جامعه نخوندهش فرار کنه. از همه چیز. از اشکایی که توی چشماش بود. از منی که جفتش بودم ولی هیچ سودی براش نداشتم.
روز قبل امتحان، نتونستم بخونم. زندانبان زل زده بود بهم و برعکس. هیچی نمیگفتم و هیچی نمیگفت. از اتفاقاتی که افتاده بود و سنگینی میکرد نه چیزی گفتم، نه چیزی گفت. از پونزده درس، پونزده درس مونده بود. چه خبر زندانبان؟ حالت خوبه؟ چکارا میکنی؟ این اواخر خیلی میری اینور و اونور؛ چیزی شده؟ فرار میکنم انسان. از قربانی و شکنجهگر و بحثاشون فرار میکنم. تو چی؟ تو از چی فرار میکنی؟ از چی فرار میکنی انسان؟ تا کِی؟
طرفای ساعت سه شب بود که فهمیدم میتونم جامعه رو ببندم ولی نمیشه. مغزم پرتر از اون بود که پونزده درس جامعه رو فرو کنم داخلش و زندانبان دست از زل زدن برنمیداشت. من از چیزی فرار نمیکنم. چرا نمیفهمی؟ چرا اینجایی؟ چرا نمیری؟ من نمیتونم بخونم وقتی بهم زل زدی. چرا نمیری؟ و بعد از گفتن اگه فکر میکنی مشکل، بودن منه، میرم؛ رفت. و من بازم نمیتونستم بخونم.
صبح شد. خوب بسته بودم. یه فولدر توی ذهنم باز شد که هرچیزی مربوط به جامعه بود توش کپی شد. ولی همه چیز از اونجایی شروع شد که برگه رو گذاشتن جلوم. یهو فهمیدم چرا دوسال بود که مراقب بودم بیخوابی نکشم. انگار امتحان، جامعه نبود. روی برگه بزرگ نوشته بود: از چی فرار میکنی؟ از چی فرار میکنی فانی؟ از زندانبان؟ از کی فرار میکنی؟ برای چی فرار میکنی؟ چرا وقتی کسی دنبالت نیست فرار میکنی؟ خسته نشدی؟
دختری که جفتم بود گفت عزیزم میشه کمک کنی؟ و من نگاش کردم. صاف توی حلقههای اشک توی چشماش. چطوری کمکت کنم؟ نمیتونم چون چیزی نمیدونم. نمیتونم چیزایی که اینجا نوشته رو بخونم. و پشت هم یه عدد میگفت. دوباره همون عدد و دوباره و دوباره و دوباره و فولدر جامعه حذف شد. دختره ناامید، دنبال یه راه دیگه گشت برای فرار کردن.
زندانبان جای مراقب نشست و گفت این فقط یه امتحانه یه ساعت دیگه تموم میشه؛ بعدش میخوای چکار کنی؟ فرار میکنم زندانبان. فرار میکنم. میرم یه جایی که بهم زل نزنی. میرم میخوابم. نمیدونم. ولی مطمئناً فرار میکنم.
من سیگاری نیستم
امتحان نهایی یک اسراف بزرگه. در حوزهی همه چی؛ زمان، عمر و کاغذ.
کلاً آموزش در ایران اسرافه.
مثل کاغذهای کتاب آزمایشگاه شیمی یا انسان و محیط زیست.
من سیگاری نیستم
امیدوارم این سیزده روز سریع بگذره و زودتر تبدیل به یک خاطره بشه برای زدن توی سر بقیه که ما توی جنگ ر
چه خیالات خامی. میرم، وقتی آزاد ۵/۱۱ شدم میام.