اینطوریاست دیگه. ما محکومیم به مشاهدهی مرگ تدریجی پوست صورت مادرامون. قربانی، این لکههای قهوهای که روی دست آدما میبینی مال بستنی شکلاتی نیست؛ لکهی خون، وقتی بمونه، به مرور قهوهای میشه. ما وارث جنایت پدرامونیم. میپرسی چطوری؟ قابیل وقتی سنگو بلند کرد یا شاید هابیل وقتی مُرد یا وقتی حضرت آدم وقتی حواسشو نداد به تربیت بچههاش. اینطوری. آب جهنم جوش بود و لکهی خون با آب سرد پاک میشد. ذهنامون شد درگیر مرور، درگیر عبور و یهویی چشماتو باز میکنی میبینی آدما بالا سر قبرت دارن اشترودل دست ساز میخورن. حالت تهوع روحی داری و مجبوری بخندی و بگی نه بابا بخاطر نمرههاس. زمان، معشوق خسیس اموات. مامان پیر میشه، اتوبوس چپ میشه، پرخاشْ گر میشه، اوضاع درست نمیشه، برنمیگردیم بهم، نمره میره و میره و انقدر دور میشه که چی؟ انتخاب میره و میره و میره تا قیامت و بعدشم تموم میشه. بابا راست میگفت، سرتو بنداز پایین، زندگیتو بکن. جیغ میکشی که چی؟ چیشد این همه زدن کشتن، زدن، بردن؟ اونا میزنن، میدرن و میبرن و ما خورده میشیم، دریده میشیم و غارت میشیم.
زندگی مال اونایی که تو کوچهی ما به دنیا نیومدن. نمیگذرم و رد نمیشم. توی گذشته میمونم. اخبار چک نمیکنم. سراغی نمیگیرم. چنگال افتاد زمین؟ مهم نیست. تهش همون میشه که میدونیم.
سقوط کنید به درّهی نوشتن. گفت ننویس تو یکی از مشکلاتت نوشتنه. گفت نوشتنات یه کلاف بیسروته. گفت مشکلاتتو اینطوری بزرگ میکنی. گفت مینویسی ناراحت میشی. گفت از ظرفا بنویسم از آدمای خیالی نه اینایی که مینویسی. گفت نگرد دنبال مشکلات بگرد دنبال قشنگیا. گفت ننویس ننویس ننویس.
هات چاکلت سفارش دادم با کیک شکلاتی با گاناش شکلاتیتر، توی یه شهر غریب دورترین جای ممکن از آدما نشستم و به ذهنم رسید که ارزششو داره؟
من سیگاری نیستم
من بد سفر و بد غذا و همیشه خوابم. سفر؟
تازه همشم سرم تو گوشیه