اصلا دوست ندارم پایان ماهِ مبارک رو اعلام کنم...
انگاری دستِ منه!!!
اما به اینکه فردا، پس فردا دیگه قرار نیست سفره افطاری، سحری پهن کنی، زلوبیا و بامیه داغ رو بچینی کنار خرما ها، سبزی تازه بریزی تو ظرفِ چینی.
همون لحظهی دعای اسماءالحسنی پخش شه و تو آبِ جوش رو حل کنی توی نبات، زعفرونا.
سجادهی طوسی رو پهن کنی تو دلِ تاریکی اتاق و تو دلت، با زبون خودت با خدا حرف بزنی.
شبا تا سحر بیدار باشی و تو سکوتش کارهات رو انجام بدی، اهنگ گوش بدی، فیلم ببینی، تاریخ رو مرور کنی، گریه کنی، برقصی، مناجات کنی، کتاب بخونی، تا حد مرگ فکر کنی، با خواهرت تموم نصف شب حرف بزنید و بخندید و خوراکی بخورید.
فرداش به بهونه اینکه خواب روزه دار ثوابه تا ظهر بخوابی و بعد با مامان و خواهر قران ختم کنی.
کلا این روز و شب های ماهی که گذشت خودِ طعم زندگی بود، چون مهمون خدا بودیم و انگاری تو خونش نشستیم کنارش و سر گذاشتیم رو دامنش و اونم نوازش میکنه، آرومت میکنه، بهت انرژی میده، عشق میده، تورو قوی میکنه برای ایامی که قراره بیایند و شاید تلخ باشند و شاید شیرین.
حس اینکه خدا گفته: افرین دختر حالا برو سمت مرحله ای تازه که قراره از این بعد طی کنی. دلت رو بلرزونه ولی مطمئني هر زمان و هر لحظه حواسش بهت هست، حتی اگر مهمونِ خونش نباشی....
عیدتون مبارک🍊🧡
Today
۲/۲/۳
به قول #شاهرخ_مسکوب
«چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن،
گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاهِ وقتِ خود بودن.»
منم امروز به حرفِ جناب شاهرخ گوش دادم...
وقتی تو ماشین داشتیم به سمت خونه حرکت میکردیم، بارون گرفت.
هوا آنچنان ابری نبود، از اون ابر بهاره ها بود که با یک بِشکَن میباریدند و با یک تَشَر از هم میپاشیدند و نه خانی اومده و نه خانی رفته.
خلاصه بارون زد...
باد و گرد و غبار هم چاشنیش شد. بادهایی که حتی این بارون هم حریفشون نشد.
آخ خدا، با اجازه پرانتز باز، میشه حریف قَدَر بیاد تو بهاری این باد های غباری رو بشوره ببره!؟کلافه کننده اند.
باد و صدای روح بخشش رو دوست دارم ولی این همه قوشون و یال و کوپال نمیخواد قربونت!
پرانتز بسته!
پنجره رو کشیدم پایین و چشمام رو بستم.
بارون بهاری مثل بارون پاییزی نیست که نوازشت کنه و آرومت کنه، نه به صورتت شلاق میزنه، طوری که میگه بیدار شو، تموم نشد این همه شکست و درون خودت لوله شدن!؟
بیا و تموم کن این چرخش رو، بزن زیر میز قاعده های بیخودی!
خلاصه این رو گفت و رفت.
منم الان بعد از مرور ارائه فردا با یک دمنوش اومدم کنار شمعدونیم ، روبه روی کوهِ عزیزم دارم دکلمه گوش میدم.
حواسم نبود دارم چی میگیرم، فقط گرفتم،
وقتی با آبجوش حل کردم دیدم قهوه اش بدون خامه، تلخِ تلخه.
توجهی نکردم،
الانم دارم با لذت مینوشم،
هیچ وقت فکر نمیکردم با قهوه تلخ بتونم کنار بیام...
الان دارم لذت میبرم.
پینوشت:
سیس خوردن قهوه قجری و نفس های اخر...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
حواسم نبود دارم چی میگیرم، فقط گرفتم، وقتی با آبجوش حل کردم دیدم قهوه اش بدون خامه، تلخِ تلخه. توجهی
گفتن بهم اگر این زهر رو ننوشی عشقت رو میکشیم، منم دارم با لذت میخورم...
و مرگ رو بغل میکنم...
*اونجا که هاتف به مارال میگه : برای اولین بار از مرگ نترسیدم، اونجا که تو تفنگ رو به سمتم گرفته بودی...
#رهایم_کن