Today
۲/۲/۳
به قول #شاهرخ_مسکوب
«چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن،
گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاهِ وقتِ خود بودن.»
منم امروز به حرفِ جناب شاهرخ گوش دادم...
وقتی تو ماشین داشتیم به سمت خونه حرکت میکردیم، بارون گرفت.
هوا آنچنان ابری نبود، از اون ابر بهاره ها بود که با یک بِشکَن میباریدند و با یک تَشَر از هم میپاشیدند و نه خانی اومده و نه خانی رفته.
خلاصه بارون زد...
باد و گرد و غبار هم چاشنیش شد. بادهایی که حتی این بارون هم حریفشون نشد.
آخ خدا، با اجازه پرانتز باز، میشه حریف قَدَر بیاد تو بهاری این باد های غباری رو بشوره ببره!؟کلافه کننده اند.
باد و صدای روح بخشش رو دوست دارم ولی این همه قوشون و یال و کوپال نمیخواد قربونت!
پرانتز بسته!
پنجره رو کشیدم پایین و چشمام رو بستم.
بارون بهاری مثل بارون پاییزی نیست که نوازشت کنه و آرومت کنه، نه به صورتت شلاق میزنه، طوری که میگه بیدار شو، تموم نشد این همه شکست و درون خودت لوله شدن!؟
بیا و تموم کن این چرخش رو، بزن زیر میز قاعده های بیخودی!
خلاصه این رو گفت و رفت.
منم الان بعد از مرور ارائه فردا با یک دمنوش اومدم کنار شمعدونیم ، روبه روی کوهِ عزیزم دارم دکلمه گوش میدم.
حواسم نبود دارم چی میگیرم، فقط گرفتم،
وقتی با آبجوش حل کردم دیدم قهوه اش بدون خامه، تلخِ تلخه.
توجهی نکردم،
الانم دارم با لذت مینوشم،
هیچ وقت فکر نمیکردم با قهوه تلخ بتونم کنار بیام...
الان دارم لذت میبرم.
پینوشت:
سیس خوردن قهوه قجری و نفس های اخر...
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
حواسم نبود دارم چی میگیرم، فقط گرفتم، وقتی با آبجوش حل کردم دیدم قهوه اش بدون خامه، تلخِ تلخه. توجهی
گفتن بهم اگر این زهر رو ننوشی عشقت رو میکشیم، منم دارم با لذت میخورم...
و مرگ رو بغل میکنم...
*اونجا که هاتف به مارال میگه : برای اولین بار از مرگ نترسیدم، اونجا که تو تفنگ رو به سمتم گرفته بودی...
#رهایم_کن