eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
229 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
522 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آفتابگردونم 🇮🇷
رمان رستا که دو فصله و خبر خوب اینکه تقریبا تموم شده و نیاز نیست مثل من هرروز منتظر پارت بمونید😂 یه اقتباس از سریال گاندو که شخصیت پردازیاشو واقعا دوست دارم. شایدم چون نویسنده رمان خودش روانشناسه، تونسته انقدر خوب شخصیت‌ها رو نشون بده. از اون ژانرهایی که همه چی به اندازه توش هست. هیجان، کمدی، غم، عشق، شادی و... یه چکیده‌ای از داستانش بگم «داستان و لو نمیدم ولی بازم مختارید که نخونید😇» محمد یه دختر داره به نام رستا که از دو سالگی با مادرش رفته خارج. مادرش بخاطر یه ماجراهایی که خودتون می‌خونید، از محمد طلاق می‌گیرن و دخترشم می‌بره. بعد دوباره بخاطر یه ماجراهایی که اونا رو هم خودتون بخونید، رستا رو میاره ایران می‌زاره پیش محمد. داستان از اینجا شروع می‌شه یعنی. اینم لینک کانالش https://eitaa.com/raaastaaa
بی لطفی بود درباره ارائه امروز حرفی نزنم... از گروه چهار نفرمون فقط من بودم و فاطمه(fatemeh_n_._=>ایدی اینستا)... که نه تمرین کرده بودیم نه مرور، فقط فایل ارائه اماده کردیم و یه روتین خوونی از کل ارائه و همین... انصافا خیلی خوب هماهنگ بودیم... طوری که استاد نتونست ایرادی وارد کنه و نمره کامل گرفتیممم... 🚬🕶 به وقت چهارم اردیبهشت جانم
دیدید یک وقتایی شبیه یک اسفنج فشورده می‌شید؟ طوری که هی بچِلوننتون و هی اشک و آه و سوز رو بریزید بیرون؟ استادم بهم گفته دلتنگی علاج نداره، آدمی همیشه دلش درحال منفجر شدنه و داره با دوری و جدایی دست و پنجه نرم می‌کنه، اینی که الان داری تجربه میکنی، حکایتِ طویلِ ماه و دریاست... حکایتِ کهنه‌ی خلقت ماست... نَقلِ یک سال، دو سالِ تو نیست! نَقلِ تاریخِ گَردونِ این روزگاره... بچه جونم! چرا مُلتفت نمی‌شی!؟ چرا هی پا می‌کوبی به احساسی که سطحش سست و بی مایه هست!؟ داری هی خودت رو سرگرم این و اون می‌کنی!؟ ته داره این راه!؟ عاقبت پُر میشه این چاله فضایی قلب ما؟! قدِ رویاهات نیستی زنوب! مدام حرفِ بالا و بلند می‌زنی تهِ قلبت شده چی!؟ مایی که به هیچ و پوچ رسیدیم. خودمونم باورمون نمیشه درمان این نیست! گفتم+: ای خواجه درد هست و لیکن طبیب... _:خودت رو زدی به کوری!؟ طبیب هست... هر لحظه... همه جا... +:تنهایی ما قدش بلند تر از اونی که تصور می‌کردم. اصلا تا قبل این تصور نمیکردم! انگار به جای قُله، رسیدی قعر جهنم... انگار بین همه ادما که فکر کردی می‌فهمنت شدی مبهم ترین مسئله... انگار که میگیم نه الکی، واقعی... تا پا جا مطمئن به قول شما گذاشتم فرو رفتم... تا قرار گرفتم زلزله شد و زمین دهن باز کرد... تا به کوه تکیه کردم به یک اشاره کُن فیکون شد... تا طعم زخم قبلی رو مزه مزه نکرده بودم شدم هدف مسلسل ها و تیر ها... _:اینجا جز این مگر چیز دیگریست!؟ حرف ما هم همینه، به چی تکیه کردی!؟ به چی بها دادی؟ هر آغازی، پایانی دارد... نبند... دل رو می‌گم... رها باش... مثل ابر...مثل پَر...مثل باران... رها... پی‌نوشت:استادی در کار نیست! گاهی با خودم مکالمه می‌کنم... خودم به خودم غر میزنم... نفهمیدن من رو... منم دیگه عیان و سر باز نیستم... شدم مهره و موم... درست مثل این متنِ سر بسته... چفت و بست سخت زدم، محاله دیگه کسی بتونه بازش کنن... مگر امنِ من باشه... @zenoba_hasani
تو ایستگاه اتوبوس سه تا دختر سه قلو دیدم...🥺 🦋🪐🤍