امروز خواهرم حانیه باید برای صبح فرداش تو مدرسه چیزی میبرد که بهم گفت باهم بریم تهیه کنیم.
بعد کلی غر زدن قبول کردم.
تایم چهار اماده شدیم که بریم، یک دفعه آجی کوچیکم، رقیه پشت سرمون با اشک و اه و لب و لوچهی آویزون ظاهر شد. التماس که منم تروخدا ببرید.(🥺)
هر کار کردیم نشد راضی کنیم سرکار علیه رو .
به ناچار لباس چهارخونش رو تنش کردیم و چارقد سرش.
قول ازش گرفتیم دست آجیا رو ول نکنه و قبول کرد.
جوجه کوچولوی من دستم رو سفت گرفت و همراهم اومد.
هر قدم من معادله سه قدمِ رقیه بود، مجبور بودم به تبع اون آهسته گام بردارم تا خسته نشه.
اینطوری بیرون رفتن رو به مرور و اندک تجربه میکرد، اکثر وقت ها با ماشین میرفت بیرون. از کنارش ماشین که رد میشود موش میشد پشت چادرم، تند تر میرفت، با نگرانی نگاه میکرد.
منم همیشه بهش میگفتم آجی نترس من پیشتم، طوری نمیشه، تا دست منو گرفتی خیالت راحت...
:)))
شرحِ امروز:
دیدار یار غایب دانی چه شوقی دارد؟
امروز بلاخره بعد از یک هفته تلاش تونستم هم ماه رو ببینم هم هانا...
و هم بارون بارید...
همرفتم گلزار...
الهی شکرتتتتتت
هدایت شده از 하나 :)
کره ای واقعیت با سریال بسی متفاوته
مغزم دیگه کم آورد😔💔
از همین تریبون اعلام کنم امروز مهمون یه کره ای شدم و اندکی از پولهای بلوکه شده مون رو صرف ناهار و قهوه کردم😀