eitaa logo
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
234 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
521 ویدیو
35 فایل
📸📜✒️ روزنوشتِ آدمیزادی که در پی زیستن و کشف کردن و تجربه کردنه|🌿✨️ مهاجرُ إلى رَبّي|🕊𓂆 ☫ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hn9ph2b&btn=ناشناسِ.زِنوبا🪽🌠 ☕️🪐☁️ @nasrollah403/برای شهید سید حسن نصرالله
مشاهده در ایتا
دانلود
همه ی غصه ی یعقوب از این بود که کاش باد ها عطر که دادند خبر هم بدهند
به فدای مظلومیت ولی فقیهی که اگر از کارگر دفاع بکند میشود مارکسیست و اگر از دولت حداقلی بگوید میشود لیبرال ... • این همان حجاب علوم انسانی موجود است که فهم واقعی را از بشر گرفته است. • انسان هایی که فکر میکنند جهان تنها در دوگان لیبرال و مارکسیست خلاصه میشود طلسم شدگان روزگار ما هستند. ولیّ ما نه سنخیتی با مارکس و نه کوچک ترین گرایشی به هایک دارد ، او شاگرد طراز مکتب خمینی و طباطبایی است... https://eitaa.com/joinchat/2795962370C57415e19ef
هدایت شده از 하나 :)
۱۲ اردیبهشت خیلی روز قشنگیه💖
- درود خداوند بر شما؛ جنابِ پنهان زِ انظارِ اهلِ معاصی!
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
- درود خداوند بر شما؛ جنابِ پنهان زِ انظارِ اهلِ معاصی!
دخترم، ماه برگشت.... با طَبق طَبق امید و هیجان و رویا... با سبد سبد شاخه‌ی بهشتی نرگس و محمدی... <چندمین دختر نبی آدم>
زین ازت ممنونمممممم بابت اینهمه عشقی که برام لقمه گرفتی 🍩🤎...
| سکینه‌خانم 🔰 مرتضی که 10 ساله شد، درس‌های مکتب‌خانه وی را کفایت نمی‌کرد. برای همین پدرش شروع به آموزش علوم مقدمات حوزه به او کرد. مرتضی خیلی باهوش بود و سریع دروس را یاد می‌گرفت. البته گاهی مادر هم در کنار پسرانش می‌نشست و در جلسه درس شرکت می‌کرد. آن وقت وقتی همسرش مسئله‌ای دینی یا حکمی را به پسرها یاد می‌داد، آهسته به بچه‌ها می‌آموخت که چگونه از پدرشان سوال بپرسند. بعدها استادشهید در مصاحبه‌ای گفته بود: «من فکر کردن را از مادرم آموختم». 📚 برگرفته از کتاب «سرگذشت‌های ویژه از زندگی استاد مطهری» به روایت جمعی از فضلا و یاران، موسسه نشر و تحقیقات ذکر. 🏫 مدرسه تاریخ‌اندیشی قصص 🆔 @Qasas_school
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
#روز_معلم | سکینه‌خانم 🔰 مرتضی که 10 ساله شد، درس‌های مکتب‌خانه وی را کفایت نمی‌کرد. برای همین پدرش
همیشه دلم یک تفکر مستقل و به دور از تعصب خواسته تا همه‌ی حرف ها و درس ها و گفتار ها و اندیشه ها رو زیر تیغ پرسش و سوال های درست و بنیادین ببرم... تا همینجور علم رو مثل غده ای که معلوم نیست به کجا میرسه، تلنبار کنم. نتیجه بگیرم... فکر کنم... عمیق بشم.. و به فرزندم هم بیاموزم... مثل سکینه خانم...
حالِ این روز ها... و دست و پا زدنم برای خروج از وضع موجود...
نمی‌دانی چقدر تنها هستم. این تنهایی مرا اذیت می‌کند، می‌خواهم امشب با تو چند کلمه صحبت بکنم. چون وقتی که به تو نامه می‌نویسم، مثل این است که با تو حرف می‌زنم. اگر در این کاغذ "تو" می‌نویسم مرا ببخش. اگر میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است! روزها چقدر دراز است؛ عقربک ساعت آنقدر آهسته و کند حرکت می‌کند که نمی‌دانم چه بکنم.. آیا زمان به‌نظر تو هم اینقدر طولانی است؟!