درست مثل وصله ناجور بود؛
ظرف لب پَر،
درخت بی ثمر،
ژنده و خاکستری،
زندهی مرده.
دلِ لاکردارم را میگویم.
وصله پینه لازم داشت، دادم دست خیاط، گفت هرچی داری به من بفروش، یک نو و نوارش رو برات میدوزم.
هر آنچه بود رو خرید.
مشتی بود بابا!
مشتی!
تو این دور و زمونه که پیدا نمیشه.
منِ ژنده پوش رو دیده بود، یه پولی هم دستم داد و یه جامه یشمی با آستری صدفی به بَرَم کرد.
گفتم مشتی بود.
#اقیانوس
#زد_حسنی
@ocean_h
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
درست مثل وصله ناجور بود؛ ظرف لب پَر، درخت بی ثمر، ژنده و خاکستری، زندهی مرده. دلِ لاکردارم را میگو
خیلی وقت بود اینطوری ننوشته بودم.
گاهی وقت ها قلمت لال میشه.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
درست مثل وصله ناجور بود؛ ظرف لب پَر، درخت بی ثمر، ژنده و خاکستری، زندهی مرده. دلِ لاکردارم را میگو
من ضرر کردم و تو معتمد بازاری
بار ما را نخریدند.... تو برمیداری؟
جرعت و جسارت نداشت!
مدامی که به هر چیز دل سپارد،
در میانِ بی فروغی صدای نشنیده اش،
عزت له شده اش،
نفس زنجیر شده اش،
فکر پریشانش
مُرد.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
جرعت و جسارت نداشت! مدامی که به هر چیز دل سپارد، در میانِ بی فروغی صدای نشنیده اش، عزت له شده اش، ن
داد نزد، حتی از برگِ پاییزی له شده کمتر بود.