زِنُوبــــــاٰ|𓂆
برای مدت ها از یه شور ایرانی خوشم اومد...
شما هم گوش بدید>>>🎧✨
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
کتابی که خیلی دوست داشتم
این چند ماه بخونم اما فراغتی
براش پیدا نمیکردم:)💧
اما حالا که به خودم یه
فراغت از تمام دغدغه هام
هدیه دادم، این کتاب رو
بر داشتم و هر جا که میشه
چند صفحه میخونم.
هدایت شده از تا انتهایِ افق
تعداد آثار و کتب منتشر شده...
نوجوان بودم که با این شخصیتها یکی پس از دیگری به شکل جدی آشنا شدم. وقتی آثارشان را مطالعه میکردم، روحم به پرواز در میآمد... احساس شخصیت میکردم. احساس انسان بودن. احساس ارزش داشتن، هدف داشتن و برنامه داشتن.
ناگهان از بچهای بازیگوش، غرق بازیها و سرگرمیهای دنیا، تبدیل شدم به یک متفکر کوچک که به نقش و مأموریتش در این دنیا فکر میکرد و به خودسازی و تهذیب نفس ورود پیدا کرده بود!!
این تصویر، یک مقایسه برای تمسخر و خندیدن نیست. این یک موضوع جدی قابل تامل است برای انتخاب الگو و مسیر. برای هرکس که بخواهد خودش را از نازل ترین سطح وجود در این دنیا، به عالیترین حضور برساند.
بتواند دوباره متولد شود، دنیا را طور دیگری ببیند و فرصت عمر برایش بازیچه دست هیجانات این و آن نباشد. چه خانواده و دوستان، چه ماهواره و شبکههای اجتماعی.
✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشتهای یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران
@ninfrance
دیشب اسکانمون قرارگاه شهید کازرونی بود.
جایی که هربار پا میگذارم اونجا غربت مناطق
دیگه رو برام میشوره و میبره...
انگار یه تیکه از کرمان تو دل اهواز جا مونده.
دیشب با مرضیه که امسال خادم اون منطقه
بود، قدم میزدیم و درباره اتفاقات اخیر حرف
میزدیم و جنگ دوازده روزه.
بهش گفتم مرضی خبر داری منطقه فکه شهید
حسن باقری رو زده بودند؟!
گفت آره!
فکر میکردند محمد باقری (برادر شهید حسن
باقری که از فرمانده هان شهید این ایام بود)
اونجاست.
چون مثل اینکه شهید گه گاهی میره محل
عروج برادرش و اونجا خلوت میکنه...
یکی از سوله های اونجا تخریب شده
بود.
مرضیه گفت مگه نمیدونستی اینجا رو هم
زدند!؟
با چشم های گرد بهش نگاه کردم:
اینجاااا!؟
کجای قرارگاه!؟
چرااااا!؟
گفت مگه تکه های موشک کنار حسینیه
و سِدر رو ندیدی!؟
دیده بودم اما دقت نکردم...
رفتیم اونجا و گفت اگر عَمل میکرد این
موشک کل حسینیه تخریب میشد...
و سِدر عزیزم شهید میشد:)💔
اما با لطف خدا این موشک
منفجر نشد.
بهم گفت فردا بعد نماز صبح میام دنبالت
پشت قرارگاه رو بهت نشون بودم...
اینجا لانچر موشکهای ما بود که
به سمت اسرائیل شلیک میشد،
منتهی هرمس اینجا رو شناسایی کرد و
اون محدوده رو منفجر کرد...
فردا بعد از اینکه نماز خوندم بهم زنگ
زد و رفتیم پشت قرارگاه و حسینیه
و گودالی که بمب خورده بود و ترکش
هایی که تو سازه های لانچر موشکی
خورده بود رو دیدم.
و چیز عجیبی متوجه شدم...
مرضیه بهم گفت نگاه زینب،
از دلِ این سازه های تیر خوردهی موشکی
جوونه زده...سبز شده...رشد کرده...
اون قرارگاه چیزی شبیه خاکِ کرمان بود.
و من قلبم درد گرفت که به اونجا تعرض
شده بود.
و رفیق هشت سالهام، سدرِ خوش قد و
قامتم نزدیک بود شهید بشه...
به وقت ۲۷ بهمن ۱۴۰۴
در حوالی اهواز
قرارگاه شهید کازرونی
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
دیشب اسکانمون قرارگاه شهید کازرونی بود. جایی که هربار پا میگذارم اونجا غربت مناطق دیگه رو برام میش
چاشنی این موشک رو خالی کردن
و همینجور که مشاهده میکنید...
سِدر عزیزم که اون گوشه ایستاده...