بهار که میشه این گل صورتی های بینالحرمین شکوفا میشن...
پارسال از بین حصار اونجا بالا رفتم و برای خودم یه دست گل کندم...
شاید براتون سوال باشه ذره ای اضطراب اجتماعی یا شرم نیابتی نداشتی!؟
منم باید بگم ادم خونه پدریش هیچ وقت این مسائل براش پیش نمیاد...
و خب بعدش پشیمون شدم و از اون گل ها عذر خواهی کردم که از این بهشت جداشون کردم...
یک لحظه خودم جای تار و پود لطیفشون گذاشتم و بهشون قول دادم بذارمشون لا به لای صفحات قرآنم تا حسرت دوری از کربلا کمی آرومشون کنه...
هدایت شده از میمِ ثاٰنی؛
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در قصّهی بعدی میخواٰهم خودم را بنویسم که غنچه دادهام توی سجادهی مخمل، نُه سالم شده، شرمِ دخترانه میفهمم و از اینکه آقابزرگِ حقیقیام نیستی و دیگر نمیتوانم محضِ ناٰمحرمی ببوسمت گریه میکنم. میخواهم خودم را بنویسم که نشستهام پهلوی شانهات که دماٰوند است. مَحو و مفتون و بچگاٰنه با نگاه مینوشمت تا بلأخره نوبتم برسد و بپرسی:«شعر چی بلدی بوخونی باباجان؟»
میخواهم خودم را بنویسم، پیچیده در پیلهی چاٰدر، ایستادهام شعر بخوانم تا تو بخندی و بگویی:«آوَرین آورین.» و من از سرِ شور پروانه شوم، بگردم دورت و بنشینم روی لبادهات. بعد یک آبنبات دستم بدهی تا بگذارم گوشهی لپم و یادم برود که تو رفتهای و یکجایی از غزل گمشدهای و خُدا بردتت پشت صحاری سبزِ قزاقها. در قصهی بعدی میخواٰهم دخترت باشم و تو را بنویسم که جوان شُدهای و ایستادهای آنجا، در امتداد دالانِ نور و دستِ راستت را که قبراق است و زخم ندارد، سمتم گرفتهای تا با خودَت بِبَری. ببری تا جهان و مردُمی که دوستت نداشتند را پشت سر بگذاریم و زیر سایهی درخت افرا در بهشت تولدت را جشن بگیریم…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊