هدایت شده از معلم روزهای آبی
وقتی او در قلبت خانه کند،
همه چیز فرو میریزد.
تمامِ آن بتهای کوچکی
که سالها با دقت ساخته بودی.
اعتبارهای کاغذی،
شهرتهای توخالی،
ترسهای بیدلیل...
همه میریزند.
ذهن سبک میشود.
در نهایت، فقط تو میمانی و او.
صادق.
کارآمد.
درست مثلِ
همان صندلیِ پلاستیکیِ
تکافتاده در میانهی خاک؛
بیادعا،
و لازم.
زِنُوبــــــاٰ|𓂆
آقا چه حرف های مهمی زدن امروز... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر.....
بر میگردم و به پیام های چند
ماه پیشم نگاه میکنم...
این آخرین التیام قلب زخمی
من بود...
و همچنان دلتنگ این جمله ام:
آقا امروز سخنرانی داشتند...
یکی امروز به کتابم طمع داشته...🚶♂
ولی موفق نشد که به هدفش برسه!
به وقت تموم کردن کتاب |دختری از نجف|