بسم رب العشق
سوپرایز از این بهتر که خبر خاله شدن بهت بدن … هنوز به دنیا نیومده، ولی من کلی براش برنامه دارم! 😄 ت
مبارک هلن خانم خوش قدم باشه 😍😍
#دختر_هنر
بسم رب العشق
مبارک هلن خانم خوش قدم باشه 😍😍 #دختر_هنر
مرسی قشنگم مبارک مامان باباش 😍😍❤️❤️
#هلن
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال و روز رفیقات که کمین کردن زودتر عروس بشی:
#دختر_هنر
بسم رب العشق
کار هر روزم شده بود اینکه تمام ساعت فروشی های شهر را بارها و بارها زیر و رو کرده بودم تا آن ساعتی
پارت 2
یادم میاد اون روز توی کافه، بارون میاومد. پنجره بخار کرده بود. من نشسته بودم و داشتم به ساعت نگاه میکردم. تازه خریده بودمش. هنوز بوی چرمش توی مشامم بود.
یه صدا گفت: «ساعت قشنگی داری.»
سرمو بلند کردم. پسری با چشم های قهوهای و یه لبخند کوچیک، کنار میزم وایساده بود.
گفتم: «ممنون.»
گفت: «میشه بشینم؟ همه جا پر شده.»
گفتم: «باشه.»
نشست. بارون میاومد. ما حرف نزدیم. فقط نشسته بودیم و به بارون نگاه میکردیم
بعد از اون روز، هر بار که بارون میاومد، یادش میافتادم. یاد اون نگاه اول. یاد اون سکوت قشنگ. یاد اون لحظهای که یه ساعت کهنه، بهونهای شد برای یه شروع.
حالا سالها گذشته. بارون هنوز هم که میباره، مینشینم توی اتاق لب پنجره و چایی میریزم. به ساعت کهنه نگاه میکنم. عقربههاش هنوز ۳:۱۴ رو نشون میده.
و من هنوز هم یادم میاد که چطور یه ساعت ساده، یه روز بارونی، یه کافه، و یه لبخند، میتونن یه زندگی رو عوض کنن.
چاییام گرمه. ساعت کنار گلدون شمعدونی وایساده. و من، توی سکوت شب، به اون روز بارونی فکر میکنم.
به اون لحظهای که یه نفر گفت: «ساعت قشنگی داری.»
و من جواب دادم: «ممنون.»
و هیچکدوممون نمیدونستیم که اون «ممنون»، شروع یه ماجراست
خود نوشت /هلن
کپی پیگرد الهییی
و راضی نیستم❕