ستاره؛
از پاییز فقط شصت روز مونده و من نه آنشرلی، نه استرنجرتینگز، نه هریپاتر رو ریواچ کردم، و نه کتاب آن
مطمئنم شصت سال دیگه فکر میکنم عجب دغدغههای جالبی داشتم*
یکی از بچههای کلاس یه نقاشی کشید و گفت میخوام بدمش به یکی که خیلی دوستش دارم، بعد دادش به من 😀
(فقط همکلاسیایم)
ستاره؛
کل زنگ آخر هم بهلطف بقیه بچههای اکیپ باهم تنها بودیم، داشتم دیوونه میشدم 🤣
کلاسورم سادهست بعد من روش کلی ستاره کشیده بودم و تیکه آهنگ نوشته بودم، بععد این اومده روش چندتا ستاره همینجوری کشیده و چندتا جمله غیرمرتبط نوشته اینجوریام که فقط پرتاب زهر جوابه