رفتار اونا منو جوری کرد که من الانم هیچ رقمه دلتنگ گذشتم و دلواپس آیندم نیستم، فقط دلم میخواد بتونم الانم رو عادی زندگی کنم؛ بدون ترس، بدون غم.
متأسفانه باید بگم دیگه مثل قبل دوست ندارم. نه اینکه یهو عوض شده باشم یا نخواسته باشم، فقط یهجایی وسطِ همهچی خسته شدم. کمکم، اون حسی که بود دیگه مثل قبل برنگشت.
این خیلی عجیبه که آدما خیلی عادی میذارن میرن، جوری که انگار آمدنشون فقط یک سوءتفاهم ساده بوده.
کلمه Monachopsis
یعنی:
احساس نامشخصِ تعلق نداشتن؛
نه غمگینی
نه خوشحال
فقط انگار جای تو
اینجا نیست
چقدر بهش مبتلاییم…
اتفاقاً برو پیام بده. فالوش کن، زنگ بزن، بذار پشیمونت کنه، بذار ذوقت رو کور کنه، آره انجامش بده. چون اینجوری راحت تر میذاریش کنار.
من فکر میکردم آدما بعد از رها کردن چیزی که با تمام وجود برایش جنگیدهاند و بی ثمره مانده، تازه میفهمند که چقدر محکم اند،
چقدر تحمل دارند چقدر در برابر زندگی صبورند، و چقدر ارزششان بیشتر از چیزهاییست که به هر قیمتی میخواستند آنها را نگه دارند.