نخستین نشست از سلسله جلسات «ادبیات آیینی و نقش بانوان نویسنده در پیشبرد آن» به همت مجموعه «نقطه سر خط» و با همکاری مؤسسه فرهنگیهنری «افق بصیر» برگزار شد. موضوع این جلسه «چگونه میتوان در روایتهای آیینی زبانی نو داشت؟» بود و خانم مریم راهی، نویسنده، مترجم و پژوهشگر ادبیات آیینی، به عنوان مهمان این نشست حضور داشتند. این برنامه با استقبال علاقهمندان همراه شد.
در ابتدای جلسه، خانم راهی با اشاره به تجربههای شخصی خود در مسیر نویسندگی تأکید کردند که ورود به حوزه ادبیات آیینی نیازمند آگاهی، تعهد و پشتوانه جدی ادبی است. به گفته ایشان، هر فرد علاقهمند به این حوزه ابتدا باید از خود بپرسد: «آیا من واقعاً نویسنده هستم یا فقط به نوشتن علاقه دارم؟» ایشان معتقد بودند بدون تسلط بر اصول نویسندگی، مطالعه مستمر و شناخت زبان، نمیتوان وارد ادبیات آیینی شد.
خانم راهی همچنین به نگاه سادهانگارانه برخی نویسندگان تازهکار انتقاد کردند و گفتند تصور نادرستی وجود دارد که چون ادبیات آیینی بر پایه مفاهیم تاریخی و دینی شکل گرفته، بخش زیادی از کار از پیش انجام شده است. این نگاه، به گفته ایشان، اغلب به سطحینویسی و تکرار کلیشهها میانجامد. ایشان تأکید کردند که نویسنده آیینی پیش از هر چیز باید اهل مطالعه عمیق و آشنا با منابع اصلی باشد.
در بخش دیگری از این نشست، خانم راهی به تأثیر ترجمه قرآن کریم و نهجالبلاغه بر زبان آثار خود اشاره کردند و گفتند این متون نقش مهمی در غنای محتوایی و شکلگیری زبانی متعادل در نوشتههایشان داشتهاند. به باور ایشان، زبان ادبیات آیینی نه باید بیش از حد سنگین و دشوار باشد و نه آنقدر امروزی و محاورهای که از شأن و عمق اثر بکاهد.
این نشست، آغاز گفتوگویی جدی درباره ضرورت نوآوری آگاهانه در ادبیات آیینی و نقش اثرگذار بانوان نویسنده در این مسیر بود.
✾࿐༅•🍃📝🍃•༅࿐✾
#افق_بصیر | #بصیرا
📲 @Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23
سلام دوستان همراه
برنده چالش این هفته سرکار خانم سیده معصومه طباطبایی هستند.
با هم اثرشان را میخوانیم:
نمی دانم چرا اما تا ابد قرار است تاریخ تکرار شود. نمی دانم این تکرار چه زمانی به پایان می رسد.
ما داستان کربلا را فقط شنیده بودیم. از کودکی میان سینه زن های مسجد محل تا بزرگی، زیر علم امام حسین(ع).
ما فقط شنیده بودیم اما تاریخ نمی خواست این قصه ها در ذهن هایمان باقی بماند. دلش می خواست که حسش کنیم؛ و شاید روزگار تلاش می کند تا ما به کربلا، به علی اکبر(ع)، به صبر زینبی، به نینوا، به گریه های کودک سه ساله و... ایمان بیاوریم.
گذشت و گذشت و می گذرد؛ زمان می گذرد و می خواهد صحنه های کربلا را یادآور شود.
با خودم می گویم در این سالهای اندک زندگی چقدر کربلا را حس کردم. شاید همانند کربلا نه، شاید همانند زینب(س) نه ولی خب...
سالهاست که در این کشور کربلا می گذرد. سالهاست که کودکان همچون رقیه(س) بی پدر می شوند. سالهاست...
اما، اما نمی دانم چطور کربلای ایران زمین نمی خورد. چطور این ۷۲ تن شکست نمی خورند. نمی دانم...
شاید ذکر حسین(ع) بر روی لبانمان، سلاح مان است. شاید که، نه قطعا علم اوست که بالای سرمان چون خورشید می تابد.
اوست که مثل کوه از ایرانمان حفاظت می کند. سیدالشهدا است که نمی گذارد این پرچم به زمین بیفتد. اوست که کربلای زمانه را پیروز و روشن می کند.
به امید آنکه تا ابد ایرانمان، ایران حسینی بماند. انشالله...
✾࿐༅•🍃📝🍃•༅࿐✾
#افق_بصیر | #بصیرا
📲 @Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23
🌟 خبر افتخارآمیز از جشنواره یوسف
با افتخار اعلام میکنیم که سرکار خانم ملکی از اعضای فعال موسسه افق بصیر در جشنواره یوسف موفق به کسب رتبه برتر شدند. این دستاورد ارزشمند، نشاندهندهی خلاقیت، تلاش و شایستگی ایشان در عرصهی هنر و فرهنگ است.
کسب این موفقیت را صمیمانه به خانم ملکی تبریک گفته و برایشان آرزوی روزهای پربارتر و موفقیتهای روزافزون داریم.
✾࿐༅•🍃📝🍃•༅࿐✾
#افق_بصیر | #بصیرا | #جشنواره| #ادبیات|
📲 https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23
📲 https://ble.ir/Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
به قول محمود دولت آبادی:
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند؛
روز و شب دارد،
روشنی دارد،
تاریکی دارد،
کم دارد بیش دارد.!
✾࿐༅•🍃📝🍃•༅࿐✾
#افق_بصیر | #بصیرا | #تجربیات_نویسندگی| #عکس_نوشته|
📲 https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23
📲 https://ble.ir/Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
📚 کتاب : بانو در آیینه
-------------------------------------------------------
🖋️خالق کتاب : ویرجینیا وولف
-------------------------------------------------------
🔖خلاصه کتاب: بانو در آینه مجموعهای است که تمامی داستانهای کوتاه ویرجینیا وولف را شامل میشود. این داستانها از سوی بسیاری از منتقدین باارزش تلقی گشتهاند چرا که به مدد این داستانها میتوان به دنیای پیچیده نویسندهای راه یافت که آثارش همچنان پر خواننده است. داستانهاى کوتاه وولف نمایندهى بارز جریان سیال هوشیارى و خودآگاه و زندگى درونى هستىاند. زبانى که وولف در داستانهاى کوتاهش به کار مىبرد بسیار شاعرانه است، زبانى که به مضمون نیز حال و هوایى شاعرانه مىداد و در دوران خود او، به عنوان زبان غنایى، نکوهیده بود.
داستان منتخب نقد: داستان اول(لکه روی دیوار)
زمان نقد: دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۳ ساعت ۱۶ الی ۱۸
مکان نقد: میدان نواب صفوی، اداره ارشاد اسلامی، طبقه اول، سمت چپ، انتهای راهرو، اتاق جلسات.
✾࿐༅•🍃📝🍃•༅࿐✾
#افق_بصیر | #بصیرا | #نقد| #ادبیات|
📲 https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23
📲 https://ble.ir/Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
معجزه این است که ،
هرچه داشته هایت را بیشتر با دیگران سهیم شوی ،
داراتر میشوی ...
لئونارد_نیموی
✾࿐༅•🍃📝🍃•༅࿐✾
#افق_بصیر | #بصیرا | #تجربیات_نویسندگی| #ادبیات|
📲 https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23
📲 https://ble.ir/Ofogh_basir
🌐 www.ofoghbasir.ir
حکایت آن شب...
-من باید برم.
این را گفت و کلاهش را سرش کشید و رفت. از دستش عصبانی بودم. نمیدانستم باید به کی و کجا زنگ بزنم و از او خبر بگیرم. حالم بد بود. میدانستم رفتنش برای دفاع از کشور است اما دلم راضی نمیشد تنها پسرم را بفرستم به دل خطر. گوشی ها قطع بود. اینترنت هم. تلوزیون را روشن کردم. مدام زیر نویس میکرد نگذارید بچه ها از خانه بیرون بروند. همسرم میزد پشت دستش. میگفت دستی دستی بچه را فرستاده برود که کشته شود. این حرفهایش دلم را آتش میزد. به یاد التماسهایش افتادم. ایستاده بود جلوی من و بابایش و میگفت بگذاریم برود. میگفتم راضی نیستم. اینها دین ندارند. وحشی هستند. میبینی که. زدهاند بسیجی نوجوان را تکه تکه کردهاند. آن یکی سرش را بریده و گذاشته روی سینه اش این یکی را آتش زده اند آنها حتی به کودکان هم رحم نمیکنند. گفتم و گفتم و گفتم... سرش را پایین انداخته بود. اشک را میدیدم که توی چشمهای زیبایش حلقه زده. خم شد پای بابایش را بوسید. دستش را هم. آمد طرفم. نگذاشتم و با عصبانیت گفتم نمیگذارم بروی. نشست. با حالتی بین گریه و اضطرار گفت: «پس دیگه اسم آقا رو توی خونه نیارید. پس دیگه حق ندارید برید راهپیمایی و بگید خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. من برای این روزها برای دفاع از این مردم آموزش دیدم.دیگه حق ندارید...» حرفهایش که تمام شد به پهنای صورت اشک میریخت. به همسرم نگاهی انداختم. هر دو گریه میکردیم. بلند شدم. قران را آوردم. بابایش گفت میتواند برود. دستم را بوسید. کلاهش را سرش کشید و رفت.
•🍃📝🍃•
#افق_بصیر | #بصیرا | #داستانک https://eitaa.com/joinchat/1076888912C70d8a81a23