افُقْ ...
یک راست میروم سر اصل مطلب!
امشب، شب پنجم است... شب اصحاب...!
شبِ حبیب و زهیر و بریر و عابس و ...
امشب شب همه آنهاست که تا آخر ماندند پای تو! امشب شب رفیقبازهاست...!
گفت: از زیارت نامهی ارباب و "و سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم" اینجور برمیآید که پروردگار عالم، رفیق بازها را بیشتر دوست دارد.
امشب شبِ حبیب است. چه خوب اسمی داری حبیب... دهخدا نوشته: حبیب یعنی خلیل، دوستدار، دوست، رفیق، محب، محبوب، معشوق، یار...
تو حبیبی، رفیق چندین و چند ساله این خانواده!
تو حبیبی که حسین برایت نوشت:
«من الغریب الی الحبیب...»
تو حبیبی که حسینِ غریب برایت نوشته:
«اما بعد...ای حبیب! تو بیشتر و بهتر از دیگران ما را میشناسی! خودت را از ما دریغ نکن...»
حسین رفاقت را تمام کرده که نشود رفیق نیمه راه... و تو هم حبیب، رفاقت را تمام کردی... که دوستدار بودی، دوست بودی، رفیق بودی، محب بودی، یار بودی...
تو رفاقت را تمام کردی که شدی اول پیرغلام عالم...! که پیرغلامهای ما از تو یادگرفتند پیرغلامِ غریب شدن را...
که نه فقط تو، زهیر و بریر و عابس و باقی یاران و اصحاب رفیق بودند. رفیق شدند.
عابس لحظه آخر گفته بود: «اگر میتوانستم کشتن شدن را از تو دفع کنم؛ به چیزی عزیزتر و محبوبتر از جانِ خودم، دفع میکردم... السلام علیک یا اباعبدالله...»
و از همان روز این جمله شده باب رفاقت ما و شما...
آقای امام حسین...؛ آقایِ رفیقِ آدمهایی که رفیق ندارند!
محبت شما عجیب است. شما همه ما را دوست داری... همه ما را... به همان اندازه که برای زهیر که از شما دوری میکرد، پیک فرستادید که بگویید دوستش دارید. که مبادا عاقبتش ختم بخیر نشود... من شک ندارم که شما همه ما را به همان اندازه و به همان قاعده دوست دارید. شما آنقدر رفیقید که از بچگی دست ما را گرفتید و آوردید توی خیمه، که ما تا همین لحظه، سرمان را بالا بگیریم و بگوییم شما رفیق مایید! ما داریم زیر این خیمه، توی هیئت شما، پای روضه شما، پیر میشویم.
آقای رفیقبازها...
حرف ما ابتدا و انتها یک چیز است:
«اَتَقَرَّبُ اِلَی اللَّهِ ثُمَّ اِلَیْکُمْ بِمُوالاتِکُمْ وَ مُوالاةِ وَلِیِّکُمْ
بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِکُمْ وَ النّاصِبینَ لَکُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ
اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ وَ وَلِیُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ»
امشب شب همه آنهاست که تا آخر ماندند پای تو...
و من هم میخواهم که تا آخر پای تو و روضههایت بمانم... تا لحظهی آخر... نفس آخر... قطره خون آخر... تا آخرِ آخر!
_شب پنجم محرم_
#مآه ؛ #معراج
افُقْ ...
یک راست میروم سر اصل مطلب! امشب، شب پنجم است... شب اصحاب...! شبِ حبیب و زهیر و بریر و عابس و ... ا
Haj Meysam MotieeShab4Moharram1391[03].mp3
زمان:
حجم:
10.7M
با زهیر و بریر و مسلم؛
با حبیب و انیس و قاسم؛
با سوید و سعید و سالم...
مرد راه حسینیم، در پناه حسینیم، با سپاه حسینیم!
چون سلیمان و جون و جابر؛
چون بشیر و عبید و عامر؛
چون عُمیر و نعیم و زاهر...
بر مدار حسینیم، بی قرار حسینیم، جان نثار حسینیم!
افُقْ ...
با زهیر و بریر و مسلم؛ با حبیب و انیس و قاسم؛ با سوید و سعید و سالم... مرد راه حسینیم، در پناه حسینی
پ.ن: تو تکتک لحظاتی که داشتم متن امشب رو مینوشتم؛ این مداحی تو ذهنم پلی میشد((:
افُقْ ...
کم سنتر که بودم برام سوال بود نوجوانی که زندگیش در حوالی سن من میگذشته چگونه بعد از آن مبارزهی سنگین، زخمهای عمیق، تشنگی و گرسنگی میتواند بگوید همهی اینها برای من «اَحْلیٰ مِنْ الْعَسَل»...!؟
این سوال در ذهنم بیجواب مانده بود تا زمانی که خواندم خانم زینب کبری(س)، حضرت قاسم را بسیار دوست میداشتند و همچنین حضرت قاسم بسیار به عمهی خویش عرض ادب و عشق داشتند؛ این نوشته پاسخی شد برای سوالم...
آخر مگر میشود شاگردِ عاشقِ مکتبِ بنتِ امیرالمومنین بود و به «اَحْلیٰ مِنْ الْعَسَل» نرسید؟
مگر میشود راه عقیلهٔ بنیهاشم را بروی و
ذوب نشوی در عشق مولایت حسین(ع)؟
مگر میتوان پایِ درس امالمصائب بنشینی و فارغالتحصیل «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا» نشوی؟
اصلاً باید تحتِ تربیتِ حیدریِ عمهٔ سادات باشی که اینچنین برای امامت سپر شوی، شمشیر بزنی و برای دشمنش رجز بخوانی...
درس استادِ خود را به خوبی آموخته که میداند کمال زندگی انسان و نهایت رستگاری قرب به خداست و راه نزدیکی به خدا؛ اطاعت از امام است...
او از خون حسن(ع) است، در دامان حسین(ع) پرورش یافته و جا پای عمهاش زینب(س) گذاشتهاست که این چنین رسا میگوید «اَحْلیٰ مِنْ الْعَسَل»...
_شب ششم محرم_
#مآه ؛ #معراج
منّت را... منّت را مردان میفهمند. منّت را مردان مغرور باجبهفلک نداده میفهمند. سلیمالنفسهای ایستادهقامت. زیربار دین هیچکس نرفتگان. سر بالاگرفتگان. منّت را... منّت را مردان میفهمند. آنها که حاضراند هستیشان را بدهند اما مقابل نامردان گردن به ذلت و خواهش، کج نکنند. اصلا بار و بندیل ببندند و اهلوعیال را کاروان کنند از این شهر به آن شهر، ولی یک لحظه زیر پرچم متکبران سر خم نکنند. بنیهاشم از اینهایند راستش. از این مردهای باجنده. مغرورهای سرخمنکرده. دیدی این مردهایی که حتی کوچکترین حوائجشان را خودشان انجام میدهند و حتی از بچههای کوچکشان هم، آوردنِ چیزی و انجامِ کاری را نمیخواهند؟ بنیهاشم از اینهایند راستش. از این عزیزالنفسهایی که از تولد تا ممات حتی یک خواهش کوچک از کسی نمیکنند. از این حرص درآرها که همیشه همه کارها را خودشان میکنند. با نداری میسازند اما دهان به خواستن باز نمیکنند بنیهاشم از اینهایند راستش. و خب میدانی که پسر علی، بزرگ بنیهاشم است. تاریخ، ایستادهقامت ضد ذلتی مثل او ندیده. امّا... امّا این مرد مغرور عرب، این عزتمندترین ایستادهی تاریخ، این پسر علی، یکجایی... یکجایی ناچار میشود. یکجایی پا روی رگ بنیهاشمیاش میگذارد. این عادتِ خواهشنکردن و نخواستنِ دیرینه را کنار میاندازد. یکجایی... آه... میرود مقابل سپاه قهقههزنان و خردهپایان بیانصاف. میگوید «منّو انا ابن المصطفی» من پسر مصطفایم. منّت سر من بگذارید و کمی آب به طفلان ما دهید... آه. ادامهش به چهکارمان میآید. همین خواستن، خواهش کردن، منت از حرامزادگان کشیدن توسط مردی عزتمند. توسط بزرگ بنیهاشم... همین خودش روضهست. این شکستن غرور. نگاه خواهشمندانه یک مرد به دوردست یک سپاه. مردان طایفه ما را، قرنهاست که در شب هفتم، همین شکستن غرور بنیهاشمی یک مرد، بیچاره کرده... منّت را مردان میفهمند.
«مهدی مولایی»
«لالالالا گل پونه... بابات رفته در خونه؛
لالالالا گلم باشی... همیشه در برم باشی!»
یادمه مادرم این لالایی رو همیشه برام میخوند.
شاید چون کار بابا جوری بود که یک شب درمیون خونه نبود. شاید هم فقط همین لالایی رو بلد بود...
منم همیشه واسه عروسکهام همین لالایی رو خوندم. بچهتر که بودم؛ فکر میکردم ارتباط بین لالایی و خواب، مثل آتیش و گرماست! همین که لالایی بخونی بچه میخوابه....
بزرگتر که شدم؛ وقتی یکم معنای روضهها رو فهمیدم؛ خانومی رو شناختم که واسه گهواره خالی لالایی میخوند. آخه شیش ماهه پسرش رو تو بغل پدر شهید کردن...
از مادرم پرسیدم که:
چرا علی اصغر رو کشتن؟! مگه بچه شیش ماهه چه خطری داره؟! مگه چیکار میتونه بکنه؟!
مامان هم جواب داد:
آخه دشمنا از اسم علی میترسیدن! از پسری با خون امام علی (ع) وحشت داشتن...
حق داشتن دشمنا! بالاخره علیاصغر نوه فاتح خیبره. پسر حسینابنعلیه... برادرزاده عباسه. برادر علیاکبره. نور چشم زینبه.
وقتی تو شیش ماهگی، اینجوری در راه حق شهید میشه؛ خدا میدونه اگر یکم بزرگتر بشه؛ چه غوغایی به پا میکنه....!
تاریخ ورق میخوره... قرن بیست و یکم، عاشورا توی غزه تکرار میشه! تاریخ ورق میخوره. روضه علیاصغر و رباب، روضه رقیه، روضه خیمه دوباره تکرار میشه... تاریخ دوباره تکرار میشه و عجیب نیست که صهیونیستها به خیمههای زنا و بچه ها حمله میکنن! تاریخ دوباره تکرار میشه و علیاصغرهای غزه هر روز پر پر میشن...!
_شب هفتم محرم_
#مآه ؛ #معراج
افُقْ ...
توجه: روضه بازه.... با حال مناسب بخوانید.
رفیقی داشتم که راوی بود. وقتی میخواست روضه اربا اربا را بخواند؛ تسبیح به دست میگرفت و میگفت: میدونی اربا اربا یعنی چی؟! این تسبیح رو ببین... بعد نخ تسبیح رو پاره میکرد. دونههای تسبیح روی فرش پخش میشد. بعد با یک جمله تیر خلاص میزد که: اربا اربا یعنی همین...
حالا برو توی دل تاریخ... برو روز دهم سال شصت و یک! مقتل نوشته ٬اصحاب در پی یکدیگر میآمدند؛ وداع میکردند و میگفتند: «السلام علیک یابن رسولالله...»
روز دهم است. مقتل نوشته ٬چون یاران حسین کشته شدند و غیر اهل بیت او، کس نماند؛ گرد هم آمدند و یکدیگر را وداع کردن گرفتند و دل به مرگ نهادند.
روز دهم است مقتل نوشته ٬او اول شهید اهل بیت بود...
روز دهم است. حسین، علیاش را فرستاده میدان... حسین «أشبَهُ النّاس خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولِک» را به میدان فرستاده...
حسین سر به آسمان بلند کرده و گفته:
خدایا گواه باشی شبیهترین مردم به رسولت در خلقت و رفتار و سخن گفتن به سوی اینان رفت؛ و هر گاه ما مشتاق پیامبرت میشدیم؛ به او نگاه میکردیم.
اما حسین فقط پسرش را نفرستاده... حسین، تمام هستیاش را فرستاده.
سید مهدی شجاعی از زبان اسبِ علیاکبر نوشته:
«عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر! من گمان نمیکنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطهام. گاهی احساس میکردم که رابطه حسین با علیاکبر، فقط رابطه یک پدر و پسر نیست. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه مأموم و امام است. رابطه مرید و مراد است. رابطه محب و محبوب است. اگر کفر نبود میگفتم: رابطه عابد و معبود است...! بارها در کوچهپسکوچههای این رابطه، گیج و منگ شدم. میماندم که کدام یک مرادند و کدام یک مرید؟! مراد حسین است یا علی اکبر...؟!»
حالا حسین پسرش را فرستاده میدان و دارد از دور، علیاکبرش را تماشا میکند. حالا کدام مراد است و کدام مرید؟ کدام عاشق است و کدام معشوق؟ کدام محب است و کدام محبوب؟
حالا دیگر علیاکبر رفته و ساعتی بعد، صحرا پر شده از ع ل ی ا ک ب ر....
حالا مقتل نوشته ٬صدای حسین به گریه بلند شد. -و کسی تا آن زمان صدای گریهی او را نشنیده بود.-
حالا مقتل نوشته ٬اشک از دیدگان حسین روان شد و گفت: «بعد از تو، خاک بر سر دنیا...»
حالا حسین میخواند:
جوانان بنیهاشم....
میگن وقتی وارد میدون شد؛ خیلی از پا به سن گذاشتههای لشکر یزید فرار کردن. فکر کرده بودن که پیامبر اومده!
علیاکبر شبیهترین مردم بود به پیامبر!
«أشبَهُ النّاس خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولِک...»
علیاکبر به میدان رفت و پدر گفت:
«خدایا گواه باش! شبیهترین مردم به رسولت در خلقت و رفتار و سخن گفتن به سوی اینان رفت و هر گاه ما مشتاق پیامبرت میشدیم به او نگاه می کردیم.»
بعد از شهادت اصحاب، حالا نوبت جوانان بنیهاشم است. حالا وقت رفتن علیاکبر است...
اما...؛
دلکندن از "مولا" راحت نیست.
دلکندن از "پدر" راحت نیست.
اما دنیا دیگه جای موندن علیاکبر نبود.
علیاکبر از سر دنیا زیادی بود.
علیاکبر رفت...
و حالا صحرا پر شده از ع ل ی ا ک ب ر ...!
علیاکبر رفت...
و بعد از علی؛ خاک بر سر دنیا!
امان از دل حسین، بعد از علیاکبر...
_شب هشتم محرم_
#مآه ؛ #معراج