eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
میگن وقتی وارد میدون شد؛ خیلی از پا به سن گذاشته‌های لشکر یزید فرار کردن. فکر کرده بودن که پیامبر اومده! علی‌اکبر شبیه‌ترین مردم بود به پیامبر! «أشبَهُ النّاس خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولِک...» علی‌اکبر به میدان رفت و پدر گفت: «خدایا گواه باش! شبیه‌ترین مردم به رسولت در خلقت و رفتار و سخن گفتن به سوی اینان رفت و هر گاه ما مشتاق پیامبرت می‌شدیم به او نگاه می کردیم.» بعد از شهادت اصحاب، حالا نوبت جوانان بنی‌هاشم است. حالا وقت رفتن علی‌اکبر است... اما...؛ دل‌کندن از "مولا" راحت نیست. دل‌کندن از "پدر" راحت نیست. اما دنیا دیگه جای موندن علی‌اکبر نبود. علی‌اکبر از سر دنیا زیادی بود. علی‌اکبر رفت... و حالا صحرا پر شده از ع ل ی ا ک ب ر ...! علی‌اکبر رفت... و بعد از علی؛ خاک بر سر دنیا! امان از دل حسین، بعد از علی‌اکبر... _شب هشتم محرم_ ؛
امشب، خیمه‌ی به پا شده، روضه می‌خواند. امشب، آبِ توی لیوان دست بچه‌ها، روضه است انگار... امشب، وقتی مردها دو دستی سینه می‌زنند؛ خودش روضه است. امشب، فواره حوض وسط مسجد که روشن است و صدای آب می‌آید؛ روضه است. امشب تکان خوردن پرچم‌ها هم روضه است. امشب، ماه وسط آسمان هم روضه است. امشب بدون اینکه روضه‌خوان بخواند «ای هل حرم، میر و علمدار نیامد...!» در و دیوار و تمام جزئیات هیئت، روضه می‌خوانند. امشب بی‌دلیل، بغض همه می‌ترکد. امشب، شب تاسوعاست. امشب شبِ عباس است... و امشب صدای روضه‌خوان وقتی می‌خواهد روضه «یا اَخا اَدرِک اَخا...» بخواند می‌لرزد. امشب صدای روضه خوان وقتی می‌خواهد روضه «أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِي...» بخواند می‌لرزد. امشب دل همه می‌لرزد که دیگر حسین تنها می‌شود. امشب همه‌مان بی‌تکیه‌گاه می‌شویم....
افُقْ ...
پدرم برادر ندارد. خواست خدا بوده. از دار دنیا، دو خواهر دارد و خودش تک پسر است. پس من هیچ وقت طعم داشتن "عمو" را درک نکرده‌ام. پدرم برادر ندارد. اما یک رفیق خیلی خاص داشت. یادگاری از دوران دانشجویی‌اش. با فاصله جغرافیایی زیاد و کیلومترها آن طرف‌تر، اما چسبیده به دل...! رابطه‌ای عمیق و خاص میان‌شان حاکم بود که رفیقش را برای من "عمو" کرد! من فقط یک نفر را در این دنیا "عمو"ی خودم‌ می‌دانستم و او بود. من می‌دیدم "عمو" برای پدر یک تکیه‌گاه امن است. برکت است. نعمت است. با وجود مشکلات زندگی و دوری راه، همدم و همراه است. پدرم او را دوست می‌داشت، بسیار... من هم او را دوست می‌داشتم، بسیار... فعل‌های جملاتم ماضی است، علت دارد...! وقتی خبر رسید "عمو" تصادف کرده و در کماست، دلم سنگین شد. ترس وجودم را گرفت. اما آرام بودن پدر آرامم کرد‌. امید به بازگشتش داشتیم‌؛ اما تدبیر خداوند در رفتنش بود. "عمو" رفت. خبر را که شنیدم؛ تمام وجودم یک صدا گفت: نه! امکان ندارد! ذهن و فکرم هیچ جوره قصد نداشت بپذیرد "عمو" تمام شد. بار سفر بستیم به دیارشان، باورم نمی‌شد برای تشییع "عمو" باشد! انتظار پیکرش را کشیدیم. باورم نمیشد پیکر "عمو" باشد! ناله‌ها و زجه‌های خواهران و خانواده‌اش را شنیدیم. باورم‌ نمیشد در غم از دست دادن "عمو" باشد! تابوتش را از مقابل صورتم عبور دادند. تلقین خواندند‌. خاک ریختند. سر مزار تازه نشستیم و فاتحه خواندیم. حتی اینجا هم باورم نشد! تا اینکه یک لحظه پدر را در مواجه با مادرِ "عمو" دیدم. من ۲۰ سال سن دارم. اما تا آن روز فکر می‌کردم پدرم اصلا چشمه اشک ندارد! آن‌روز بر تمام فعل و انفعالات ذهنم خط بطلان کشیدند! پدر، مثل کودک از مادر جدا مانده گریه می‌کرد! دنیا روی سرم آوار شد! دریافتم که وقتی پدر اینگونه اشک می‌ریزد واقعا "عمو" رفته! "عمو" دیگر نیست... حالا شب تاسوعای هزار و چهارصد و سه است. اولین شب تاسوعایی است که من "عمو" از دست داده‌ام‌... به اندازه ذره‌ی سر سوزن بیشتر از قبل، می‌توانم بفهمم وقتی کودکان حرم با گریه‌های پدر مواجه شدند، چه بر سرشان آمد... _شب نهم محرم_ ؛
ای اهل حرم؛ میر و علمدار نیامد.... نیامد....! ؛
وَ خَسَفَ الْقَمَرُ قیامة/۸