افُقْ ...
پدرم برادر ندارد. خواست خدا بوده. از دار دنیا، دو خواهر دارد و خودش تک پسر است. پس من هیچ وقت طعم داشتن "عمو" را درک نکردهام.
پدرم برادر ندارد. اما یک رفیق خیلی خاص داشت. یادگاری از دوران دانشجوییاش. با فاصله جغرافیایی زیاد و کیلومترها آن طرفتر، اما چسبیده به دل...!
رابطهای عمیق و خاص میانشان حاکم بود که رفیقش را برای من "عمو" کرد! من فقط یک نفر را در این دنیا "عمو"ی خودم میدانستم و او بود.
من میدیدم "عمو" برای پدر یک تکیهگاه امن است. برکت است. نعمت است. با وجود مشکلات زندگی و دوری راه، همدم و همراه است.
پدرم او را دوست میداشت، بسیار...
من هم او را دوست میداشتم، بسیار...
فعلهای جملاتم ماضی است، علت دارد...!
وقتی خبر رسید "عمو" تصادف کرده و در کماست، دلم سنگین شد. ترس وجودم را گرفت. اما آرام بودن پدر آرامم کرد. امید به بازگشتش داشتیم؛ اما تدبیر خداوند در رفتنش بود.
"عمو" رفت.
خبر را که شنیدم؛ تمام وجودم یک صدا گفت: نه! امکان ندارد! ذهن و فکرم هیچ جوره قصد نداشت بپذیرد "عمو" تمام شد.
بار سفر بستیم به دیارشان، باورم نمیشد برای تشییع "عمو" باشد!
انتظار پیکرش را کشیدیم. باورم نمیشد پیکر "عمو" باشد!
نالهها و زجههای خواهران و خانوادهاش را شنیدیم. باورم نمیشد در غم از دست دادن "عمو" باشد!
تابوتش را از مقابل صورتم عبور دادند. تلقین خواندند. خاک ریختند. سر مزار تازه نشستیم و فاتحه خواندیم. حتی اینجا هم باورم نشد!
تا اینکه یک لحظه پدر را در مواجه با مادرِ "عمو" دیدم. من ۲۰ سال سن دارم. اما تا آن روز فکر میکردم پدرم اصلا چشمه اشک ندارد!
آنروز بر تمام فعل و انفعالات ذهنم خط بطلان کشیدند! پدر، مثل کودک از مادر جدا مانده گریه میکرد!
دنیا روی سرم آوار شد! دریافتم که وقتی پدر اینگونه اشک میریزد واقعا "عمو" رفته! "عمو" دیگر نیست...
حالا شب تاسوعای هزار و چهارصد و سه است.
اولین شب تاسوعایی است که من "عمو" از دست دادهام...
به اندازه ذرهی سر سوزن بیشتر از قبل، میتوانم بفهمم وقتی کودکان حرم با گریههای پدر مواجه شدند، چه بر سرشان آمد...
_شب نهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
هدایت شده از دختران تمدن ساز🌱
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|نذر عباس|
در روایت آمده:
اینها در روز قیامت؛ از روی شانههای بقیه مردم، عبور میکنند و میروند بهشت...!
من در مورد شهدای شما یک چنین تصوری دارم.
بیاید
باهم بشنویم؛
روایتی از مادر شهید
و روایتی از حاج قاسم
از شهید صدرزاده...
شهیدی که نذر عباس بود و شهید تاسوعا شد!
نسخه اصلی
@dtamadonsaz_kr 🕊
افُقْ ...
پیام گذاشتهام توی گروهمان که:
«+ چرا امشب کلمهها جاری نمیشن...؟!»
این وضعیت امشب ماست. ما امسال نذر کردیم که هرشب یک کداممان دست به قلم شویم و بنویسیم. اما امشب، کلمات جاری نمیشوند. داغِ امشب را کلمات به دوش نمیکشند. امشب دستمان به نوشتن نمیرود. امشب حتی من نمیدانم از کدام صفحه کتاب باید عکس بگیرم و منتشر کنم...؟!
از کدام لحظه؟! از کدام حرف؟! از کدام سکانسِ کربلا؟! از کدام زاویه نگاه؟!
برویم توی خیمه زینب و از دلشوره زینب بگوییم؟! یا برویم توی خیمه اصحاب و از لباس رزم پوشیدنشان بگوییم؟! یا برویم کنار رقیه و سکینه و بچهها بنشینیم و به گوشوارههایشان زل بزنیم؟! شاید باید برویم توی خیمه رباب و فقط به گهواره زل بزنیم و حواسمان به نگاههای رباب به علیاصغر باشد. از علیاکبر چه خبر؟! قاسم چه جوری دارد زره را توی تنش تنظیم میکند که به تنش زار نزند؟! توی خیمه عباس چه خبر است؟! دارد چه تمرین میکند؟! فردا قرار است چه کند علمدار؟! آب بیاورد؟! شرمنده شود؟! یا ... فوکوس کنیم روی خیمه حسین که همه جمع شدهاند و رجز میخوانند و حسین را یاری میکنند؟! یا برویم توی دل شب و کنار خیمه حسین بایستیم و قرآن خواندنش را نگاه کنیم...
چقدر امشب کربلا، سکانسهای دیدنی دارد. چقدر دیالوگهای شنیدنی دارد. فریم به فریم امشب، حرف دارد. امشب فقط باید نگاه کرد. زل زد. امشب باید همهچیز را خوب برانداز کرد. آخرین نگاههاست. آخرین لحظات است. آخرین شب است.
امشب باید یک دل سیر علیاصغر را بغل کرد. باید یک دل سیر علیاکبر را نگاه کرد که دیگر اگر کسی دلتنگ پیامبر شود؛ علیاکبر نیست که دلتنگی رفع کند. باید گوشوارهها را نگاه کرد و بعد هم از گوش دختر بچهها درشان آورد. باید خوب به دستهای علمدار نگاه کرد. امشب باید خوب، زیر گلوی حسین را نگاه کرد.
امشب شب خوب دیدن است.
امشب ماه دارد از آن بالا همه چیز را نگاه میکند. باید التماسش کرد که نرود. که بیشتر بماند. که بماند. باید التماس کرد که
مکن ای صبح طلوع...!