افُقْ ...
معروف است به امِ عمرو... مادر عمروبنجنادة! همه به این نام او را میشناسند. انگار تمام هویتش خلاصه میشود در مادر بودنش! حق هم دارد...؛ باید هم همین باشد! توی ذهنت کلی علامت سوال شکل گرفته و از من دلیل میخواهی؟! صبر کن... باید برایت بگویم!
اسمش بحریه بود. همراه سپاه حسین بودند. خانوادگی...! خودش، شوهرش، پسرش! پسرش عمرو، یازده سال داشت. او هم نوجوان بود. مثل قاسم! قاسم تنها نماینده نوجوانها روز عاشورا نبود. عمرو هم بود. نوجوانها توی سپاه امام نقش داشتند. نوجوانها توی سپاه امام میداندار بودند. سردار بودند.
داشتم از بحریه میگفتم. از اینکه خانوادگی آمده بودند توی سپاه امام؛ که خانوادگی، امام را یاری کنند. مثل زنهای دیگر، خودش لباس رزم شوهرش را آماده کرد بود. خودش لباس رزم جنادة را دستش داده بود. خودش راهیاش کرده بود؛ که روز دهم برود؛ بجنگد؛ جان دهد؛ خون دهد؛ سر دهد... که امام را یاری کند. که مبادا این خانواده برای یاری امام کم گذاشته باشد. خودش شوهرش را، همه زندگیاش را، راهی میدان کرده بود که امام تنها نباشد. جنادة وسط میدان سرداری بود. جنگید. مثل همه اصحاب جانانه جنگید. خون داد. جان داد. سر داد.
بحریه که حرفی نداشت. بحریه که خوشحال بود از این قربانی! اما انگار هنوز قربانیاش کم بوده.. هنوز اسماعیلش مانده بود. امام تنها باشد و پسرکش کنارش باشد؟! نه... رسم خانمهای شیعه این نیست. میخواهد روز عاشورای شصت و یک باشد؛ میخواهد هزار و چهارصد سال بعد، توی جنگ ایران و عراق باشد. فرقی نمیکند! امام که یار بخواهد و "هل من ناصر ینصرنی" بگوید؛ مادر دست پسرش را میگیرد و خودش اسماعیلش را به قربانگاه میبرد...!
بحریه همینجا بود که شد امِ عمرو...! همینجا که روز عاشورا، دست پسریازده سالهاش را میگیرد؛ هدیهاش را میبرد محضر امام...؛ که مبادا امام تنها باشد! اما امام او را خاطر جمع میکند که همین که شوهرت سر داده؛ کافیست! عمرو بماند و عصای دست مادرش شود. اما مادر، عصای دست می.خواهد چکار؛ وقتی حسین تنهاست؟!
اینجا را در گوشی میگویم. ریش سفیدهای سپاه عمر سعد، سر پسرک ۱۱ ساله را برای مادرش فرستادند. و مگر چیزی غیر از این انتظار داری که امِ عمرو سر پسرش را پس بفرستد که خودش پسرش را هدیه فرستاده... حالا بحریه دیگر امِ عمرو است. دیگر اسماعیلش را قربانی کرده... دیگر خیالش راحت است که خانوادگی عاقبت بخیر شدند. و حالا نوبت خودش است! باید کنار زینب باشد! باید کنار بقیه خانمها باشد. حالا نوبت اسارت است.
_شب پانزدهم محرم_
#مآه ؛ #معراج
بیروت، غزه، تهران؛ قاسم، هنیه، رضوان
آزادگان عالم در خیمه حسیناند...
- محمدمهدی سیار
«اِذا غابَ سَیّدٌ قامَ سَیّدٌ»
اگر بزرگی از میان ما رفت،
بزرگ دیگری جای او را خواهد گرفت.
اول/
این عکس برای پنج ساعت پیش است. یک خبرنگاری که اسمش اسماعیل است، آن را ثبت کرده. توی صفحه شخصیاش گذاشته..
عکس جزئیات دارد. بچهها روی خرابهها ایستادهاند. یک قاب عکس را دستشان گرفتهاند. قاب عکس کسی است، که از صبح خبر شهادتش همهجا پیچیده. از صبح همه ما به یک استیصال رسیدهایم و ادعای مقاومتمان را بردهایم زیر سوال! انگاری با هر اتفاق بیشتر متوجه میشویم ما اهل مقاومت نیستیم. کم هستیم. با ادعا، اهل مقاومت هستیم. فقط حرف است. هر اتفاق عجیب، ما را بهم میریزد. اما این عکس حرف دارد. رهبرشان را زدند. اما روی خرابهها ایستادهاند. عکس را دستشان گرفتهاند. عکس رهبرشان را... همان که صبح خبر شهادتش ما را به استیصال رسانده. بعد هم علامت پیروزی را بالا گرفتهاند و بعد هم خبرنگار عکس را ثبت کرده... روی لبشان یک لبخندی هم هست. اما جنسش فرق دارد. غم دارد، اما مغموم نیست. لبخند از جنس مقاومت است. که مبادا کسی چپ نگاه کند. عکس جزئیات دارد. حرف دارد. مقاومت دارد.
تکرار میکنم.
بچهها، روی خرابهها، ایستادهاند. قاب عکس دستشان است. علامت پیروزی را نشان میدهند. لبخند از جنس مقاومت روی لبشان است. این عکس خود مقاومت است....
دوم/
گفتم که... عکس قبل را اسماعیل ثبت کرده بود. یک خبرنگار... از همانها که بعد طوفان الاقصی این جلیقه را از تنشان در نیاوردهاند. عکس را پنج ساعت پیش توی صفحهاش گذاشته بود.
اما این عکس دوم چیزی حدود بیست دقیقه پیش توی صفحهاش گذاشته شده... با این تفاوت که اسماعیل شهید شده! ماشین خبرنگار را زدهاند.
این عکس هم خود مقاومت است. مقاومت حرف نیست. مقاومت با زندگی عجین شده...
حالا دیگر عکس اسماعیل را گذاشتهاند توی صفحهاش و نوشتهاند: الشهید الصحفی اسماعیل الغول
سوم/
یک روز هم میآید که این عکسها را به دستمان میگیریم؛ و میگذاریم کنار هم و یک عکس دیگر هم بهشان اضافه میکنیم که عکس پیروزی است...
عکس آن روزی است که لبخندشان از ته دل میشود و یک کدام از اینها، عکسهای مسجدالاقصی را ثبت میکنند که پیروز شدهاند!
آن وقت هر کدامشان عکس یکی از شهدایشان را به دست میگیرند و خبرنگارها ثبت میکنند شادی شان را... ثبت میکنند شریک بودن خونهای شهدایشان را در پیروزیشان... ثبت میکنند چشمهای پر از برق از خوشحالی شان را..
مقاومت ادامه دارد. خون اسماعیلها و ابراهیمها مقاومت را محکمتر میکنند.