eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
همه داستان همین جمله است. او همسرش را راهی کرد. یک جایی از تاریخ، یک خانمی هست که اگر نبود حالا معادلات متفاوت‌تر بود. اگر نبود؛ یک نفر توی این دم و دستگاه عاقبت بخیری‌اش قطعی نبود. دلهم را می‌گویم. زهیر عاقبت بخیری‌اش را مدیون دلهم است. مدیون همسرش... اگر دلهم نبود؛ دیگر وقتی روضه خوان، شب پنجم روضه اصحاب می‌خواند؛ اسمی از زهیر نمی‌بُرد. دلهم همسرش را راهی کرد. که برود پسر پیامبر را یاری کند. که مبادا پسر پیامبر تنها باشد. تاریخ می‌گوید حرف دلهم، زهیر را راهی خیمه حسین کرد و بعد تاریخ می‌نویسد زهیر عجیب متحول شد. دلهم همسرش را راهی کرد. تاریخ می‌نویسد دلهم بود. تا لحظه آخر... او امام را یاری کرد. تا لحظه آخر... شوهرش را به میدان فرستاد و خودش هم جوری دیگر یار بود برای حسین و زینب! اما بعد، آنجا که دیگر عاشورا تمام شده و پیکرها بی‌کفن روی زمین‌اند؛ دلهم، غلام‌شان را می‌فرستد که برای زهیر کفن ببرد. اما تاریخ می‌گوید غلام برمی‌گردد و اشک‌هایش جاری می‌شود و می‌گوید: «من چگونه اربابم را کفن کنم وقتی پسر پیامبر بی کفن است...» و تاریخ می‌نویسد اگر دلهم نبود، معادلات فرق داشت. اگر دلهم نبود... و بعد تاریخ سال ها بعد از ام‌عبدالسلام می‌گوید. همسر اسماعیل هنیه... _شب بیست و هفتم محرم_ ؛
شاعر یک شعر دارد که چند بیتی از سرها می‌گوید. از سرهای اصحاب حسین... یک جایی می‌نویسد: «زهیر گفت؛ حسینا! بخواه از ما جان... حبیب گفت؛ حبیبا بخواه از ما سر!» و بعد جلو می‌آید و شاعر می‌گوید: «بنازم ام‌ِوهب را که گفت به پاره تن؛ برو به معرکه با سر ولی میا با سر....!» کربلا مادرهای زیادی را به چشم دیده... چه آن‌ها که بودند و چه آن‌ها که نبودند؛ اما فرزندانشان حقشان را ادا کردند. اما ام وهب بود. و اسمش که می آید؛ یک تصویر روشن توی ذهن ما نقش می‌بندد و آن، سکانس مختار است که پسر را راهی میدان میکند و بعد چشم انتظار، یک گوشه می‌ایستد و جنگاوری پسرش را نگاه می‌کند و مثل همه مادرها، توی دلش قند آب می‌شود از رزم آوری پسرش... اما بعد پسرش از اسب می‌افتد. پسرش روی زمین می‌افتد. ام‌ِوهب دورتر ایستاده و پسرش را می‌بیند. اما مادر کمرش خم نمی‌شود. اشکش از گوشه چشمش جاری نمی‌شود که کسی نبیند. که مبادا امام ببینید و از اشک امِ‌وهب خجالت بکشد. می‌گویند وهب نصرانی بوده... اما چه فرقی دارد. مادر، پسرش را برای یاری از حق تربیت کرده... و تاریخ او را به مادر بودنش می‌شناسد. که وقتی سر پسرش را برایش می‌فرستند، سر را پس می‌فرستد و می‌گوید: «در مرام ما نیست آنچه را که هدیه داده‌ایم؛ باز پس فرستاده‌ایم.» تاریخ او را با نام ام‌ِوهب می‌شناسد که مادر است. که شاعر گفت: «بنازم امِ‌وهب را که گفت به پاره تن؛ برو به معرکه با سر ولی میا با سر....!» _شب بیست و هشتم محرم_ ؛
تاریخ می‌نویسد که در کوچه پس کوچه‌های بصره، خانه‌ای بوده که فقط محل زندگی چند نفر نبوده... خانه‌ای بوده که رفت و آمد‌های زیادی داشته.... خانه‌ای بوده که نقطه شروع چیزهای بزرگتر بوده... خانه‌ای بوده که مسافر به سفر فرستاده و عاقبت بخیر شده... خانه برای یک خانم است. خانمی اهل بصره! برای ماریه است. خانم این خانه، ماریه، همسر و فرزندش را قبل‌تر راهی جنگ کرده.... همسر و فرزندش شهید جمل بودند و علی را یاری داده‌اند. اما حالا چند سال بعد، این خانه شده محل اجتماع یاران حسین...! تاریخ می‌نویسد شیعیان، در خانه ماریه جمع می‌شدند و از مسائل سیاسی آن زمان صحبت می‌کردند. تاریخ می‌نویسد این خانه چند نفر را برای یاری حسین راهی کرده... تاریخ می‌نویسد این خانه یک پایگاه علمی، عقیدتی، سیاسی بوده که پناهگاه شیعیان بوده و محل گسترش عشق اهل بیت! تاریخ می‌نویسد این خانه برای نهضت عاشورا چه‌ها که نکرده و چند تنی از یاران حسین از همین خانه به حسین پیوستند. همه این‌ها کار خانم این خانه بوده... کار ماریه بوده.. ماریه تمام سال‌های زندگی‌اش را وقف عشق به اهل بیت کرده بود. یک جایی برای یاری علی، همسر و فرزندش را راهی کرد. و یک جا برای یاری حسین، خانه‌اش را وقف کارهای بزرگ کرد. وقف نهضت عاشورا کرد. همه این‌ها مجاهدت‌های ماریه بوده...! _شب بیست و نهم محرم_ ؛
کربلا هزار خرده روایت دارد و اسم هر که را ببری، داستانی دارد. قصه‌ای دارد. روایتی دارد. امشب روایت کوتاه است. به اندازه کوتاهی زندگی مشترک وهب و حانیه! تازه عروس و تازه داماد کربلا! حانیه و وهب که فقط ۱۷ روز از زندگی مشترک‌شان گذشته بود. به قافله حسین می‌رسند. به کاروان حسین می‌پیوندند. و زندگی‌شان را ابدی می‌کنند. حانیه، همسرش را راهی میدان می‌کند تا از امام دفاع کند. وهب توی میدان عجیب جنگاوری می‌کند. حانیه که عقب ایستاده، هم کیفور است از شمشیر زدن همسرش و هم دلشوره دارد. حانیه، زره وهب را به تنش کرده که خودش، همسرش را برای یاری امام آماده کند. خودش همسرش را راهی میدان کرده. امِ‌وهب هم آن‌جاست. عجیب است این صحنه... دوربین‌ها اگر آن روز کربلا بودند؛ حیران می‌شدند که جهاد امِ‌وهب را به تصویر بکشند یا حانیه؟! که هرکدام به طریقی دلِ وهب را قرص می‌کنند و برایش وان‌یکاد می‌خوانند و راهی میدانش می‌کنند. اما داستان کوتاه است. وهب میانه میدان روی زمین می‌افتد. و حانیه هم کمی بعد به وهب ملحق می‌شود. و تاریخ می‌نویسد حانیه تنها شهیده کربلا بود. _شب سی‌ام محرم_ ؛
نفس‌های آخر محرمه و می‌خوام شعرخوانی راه بندازم اینجا...((: «شعرِ عاشورایی»
شما هم اگر شعری دارید؛ بفرستید برام 😁 پی‌وی: @CHERICKY313 ناشناس: https://harfeto.timefriend.net/17162343053608
عالم همه مبهوت تماشای حسین است! هرچند حسین است؛ تو را محو تماشا...
زخم‌ها با تو چه کردند؟! جوان‌تر شده‌ای... به خدا بیش‌تر از پیش، پیمبر شده‌ای!
من تو را در همه کرب‌و‌بلا می‌بینم؛ هرکجا می‌نگرم، جسم تو را می‌بینم...
مانده‌ام خیره به جسمت که چه راهی دارم؟! باید انگار تو را بین عبا بگذارم...!