افُقْ ...
جهان نگذاشت تا روز دهم در کربلا باشم؛ چه فرقی میکند حالا شوم تواب یا مختار...
جهان، این تیرهی خاموش، روشن میشود آری...
محرمها که میکوبم سیاهی بر در و دیوار!
افُقْ ...
جهان، این تیرهی خاموش، روشن میشود آری... محرمها که میکوبم سیاهی بر در و دیوار!
همان وقتی که اشکی میچکد در روضه از چشمم؛
همان وقتی که میگویند از گودال، از مسمار!
افُقْ ...
همان وقتی که اشکی میچکد در روضه از چشمم؛ همان وقتی که میگویند از گودال، از مسمار!
همان وقتی که در مشایه خوابم برد روی خاک!
دلم آن خواب را میخواهد! آن رویای بیتکرار...
افُقْ ...
همان وقتی که در مشایه خوابم برد روی خاک! دلم آن خواب را میخواهد! آن رویای بیتکرار...
عمود آخر است و چشمهای خیس من بستهست!
به گوشم میرسد: «اهلا و سهلا مرحبا زوار»
افُقْ ...
عمود آخر است و چشمهای خیس من بستهست! به گوشم میرسد: «اهلا و سهلا مرحبا زوار»
جهان پایان خوبی با حسینبنعلی دارد!
تو تنها گریهکن در روضه...؛ باقی را به او بسپار!
ای دل...؛
تو چه میکنی؟!
میمانی یا میروی؟!
داد از آن اختیار؛
که تو را از
حسین
جدا کند...!
#شما_فرستادید
یادم نمیرود که همه عزتم تویی،
من پای سفره تو شدم محترم؛ حسین(ع)...
#شما_فرستادید
سمتِ تو از تمامی مردم فراریام،
ای با غریبهای جهان آشنا حسین(ع)...
#شما_فرستادید
در کربلا کنار حسین غریب باش
عالم پر از یزید اگر شد؛ حبیب باش!
-سید علی حسنی
#شما_فرستادید
عینصاد: «من احساس عشق را تجربه نکردهام؛ اما گاهی حسرت آن دستی را میخورم که حسین بر صورت حُرّ و جَون کشید...»