eitaa logo
افُقْ ...
122 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
187 ویدیو
11 فایل
/کرانه/چشم‌انداز/دورنما/ افُقْ؛ راهنمایِ گمشد‌ه‌های زمین واسه پیدا کردن مسیرِ آسمون ...! - روزمرگی‌هامو میزارم اینجا - حرفی، صحبتی، نقدی: @CHERICKY313
مشاهده در ایتا
دانلود
موقعیت: گوشیم هنگه/ لپ‌تاپم هنگه/ خودمم هنگه... سرعت اینترنت هم که = سرعت نور
بعد دو هفته و نیم خونه نبودن و در اجتماع بودن؛ شارژ اجتماعی‌م، منفیه! از هرگونه تماس و دیدار حضوری غیر ضروری پرهیز کنید.😂🚶🏻‍♀
افُقْ ...
«برای زینب و فائزه و نغمه و مهلا می‌نویسم. برای آن‌ها که اولین‌ها بودند برای من...» توی اتحادیه رسالتی به گردن ما هست. وقتی فارغ‌التحصیل میشویم باید برویم کنار کوچک‌ترهایمان بنشینیم و از روزهای دانش‌آموزی‌مان بگوییم و دستشان را بگیریم و مسیرِ پرواز نوجوانی‌شان را هموار کنیم... اما من همیشه از این رسالت ترسیده‌ام. هرچند که همیشه دوستش داشتم و کلی خودم را آماده کردم و حرف‌هایم را مدام با خودم تکرار کرده‌ام و برای آن روز تمرین کرده‌ام. ۱۴ تیر هزار و چهارصد و دو آمد. کنکور دادم. ۱۸ سالم دیگر تمام شد. دیگر هویت دانش‌آموزی‌ام تمام شد. حالا من فارغ‌التحصیل اتحادیه شده‌ام. حالا رسالت همیشگی‌مان روی دوشم سنگینی می‌کند. می‌ترسم... از اینکه از پسش برنیایم؛ می‌ترسم. از همان روز اول که برگشتم به اتحادیه، خط‌کشی کرده‌ام که من فقط یک فارغ‌التحصیل‌ام. نه بیشتر و نه کمتر... من خط کشی کرده‌ام که خودم نوجوانم. پس اگر کنار باقی نوجوان‌ها هم قرار بگیرم؛ نمی‌توانم نقش بزرگتر را برایشان بازی کنم. اما یک جا، یک هو، بدون مقدمه، من شدم بزرگتر چند نوجوان... آن هم با یک مسئولیت سنگین! که باید دست‌شان را بگیرم و باهم برویم کنگره... از همان اول، بلند پروازی‌های نوجوانی‌شان یقه‌ام را گرفت و باید مثل همه مربی‌هایمان، صبور باشم و پرِ پروازشان را قوی‌تر کنم! ذهن‌شان پر از سوال است. پر از شک و تردید است. و من فقط چند ساعت برای جواب دادن به سوال‌هایشان وقت دارم. اما من کجا و سنگینی این رسالت کجا؟! من که همیشه از این لحظه می‌ترسیدیم، حالا بدون هیچ مقدمه‌ای و در لحظه توی این موقعیت قرار گرفتم. حالا زینب و فائزه و نغمه و البته مهلایی که توی این سفر با ما نیست، شدند اولین‌ها برای من که بزرگترشان شده‌ام. که باید مراقب‌شان باشم. باید حواسم به بلند پروازی‌های زینب باشد که امتحان الهی من و چند نفر دیگرست. باید مراقب شک و تردید‌های فائزه باشم که همیشه توی دو راهی تصمیم‌گیری است. باید مراقبِ نغمه‌ی کم حرف که هیچی نمی‌گوید و باید از زیر زبانش حرف بکشم باشم که بفهمم توی دلش چه خبر است. باید مراقب مهلای همیشه با ادب و لطیف و گوگولی هم باشم. من اولین روزهای رسالتم را با همین چهار نفر تجربه کردم. همین چهار نفر که شجاعم کردند و ترسم را از قدم گذاشتن توی این مسیر کم کردند. همین چهار نفر که برای ادامه این راه مصمم‌ترم کردند. همین چهار نفر که توی این یک سال روزهایی که کنارشان بودم، خودم بودم. یک نوجوان بودم که سرگرم بودم با نوجوان‌ها... حالا دیگر کنکوری شده‌اند. روزهای قرارگاه‌ملی‌شان تمام شده. کنگره را هم باز مثل پارسال، باهم گذراندیم. پروژه‌های یک ساله‌شان را تحویل بعدی‌ها دادند و روز آخر توی اختتامیه، زینبِ ما برای شورای مرکزی سال بعد سربند بست و این‌ها که بهشان میگویند قرارگاه‌ملی‌های قدیم، توی بغل هم گریه کردند و با آهنگ -یه باری از امروز رو دوشته- راهی خانه‌هایشان شدند و منم هم روز آخر، توی آیین میثاق، یک گوشه ایستادم و نگاهشان کردم و از بزرگ شدنشان لذت بردم! و باید، بعد از این یک سالِ کنکوری بودن‌شان، برگردند و من و باقی فارغ‌التحصیل‌های اتحادیه، رسالت فارغ‌التحصیلی را بگذاریم روی دوششان و بروند که دست نسل‌های بعدی را بگیرند و این راه چهل‌ساله را به بعدی‌ها منتقل کنند. رسالت سنگینی روی دوشمان است. شیرین است؛ ترس دارد؛ زیبایی دارد؛ اضطراب دارد؛ آرامش دارد؛ رسالت سنگینی است. باید آنچه که مربی‌هایمان به ما منتقل کردند را مو به مو به بعدی‌ها منتقل کنیم. باید این راه چهل ساله را حفظ کنیم. خیلی کارها داریم. خیلی کارها داریم...
هیچ چیز لذت بخش‌تر از این تجربه‌های کوتاه ما نیست! اینجا این لحظات، این چند روز که گاهی اوقات از سال، رزق‌مان میشود، بودن کنار همه‌ی آن‌ها، دویدن‌ها و نفس کشیدن‌ها و خندیدن‌ها و اشک ریختن‌هایِ کنارِ هم...
اگر از من معنی تشکیلات رو بپرسید، اینجا رو اسم میبرم.... از این لحظاتم، از این شور و اشتیاقم، از این احساساتم! - اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان - «با همه نقد‌هایی که به تشکل عزیزمون داریم؛ اما اینجا یک تشکیلات به معنای واقعیِ واقعی است....»
و همون همیشگی که: 🌱❤️
وای ....
من اصلا آدم ری‌اکت‌های این مدلی نیستم... ولی واقعا کاش اتفاقی نیفتاده! کاش ایندفعه جمعه به خیر بگذره...