روزهای خوشی را میگذارنم. الحمدلله....
توی دل سختیها، حالم با احوالاتم و تجربیاتم خوب است... الحمدلله
اینقدر دورههای دانشگاه زیاد شده من نمیفهمم کِی باید چیو برم؟!😐
آخه کلاس پیشگیری آسیب اجتماعی چیه دیگه که مجبوریم شرکت کنیم؟؟؟؟؟🚶🏻♀:////
هدایت شده از جمعیت امتداد طوفان
چهل و سه/
سفر به پایان نزدیک میشود.
اما همه تجربیات این دو روز، آغاز یک ماجرا بود.
یک ماجرا که این جمع را شکل میدهد.
جمعیت امتداد طوفان!🇮🇷🇵🇸
آقای دکتر بابایی و خانم سازندگی برای ما از این راه و از این مسیر گفتند. و سفر با همه تجربیات سخت و شیرینش، به پایان میرسد.
حالا ماییم و شروع یک مسیر...
و این آغاز ماجرای ماست!
ماجرایِ تشکیلِ:
«جمعیت امتداد طوفان»🕊
#این_آغاز_ماجراست🌱
هی میایم راجع به این دو روز اینجا بنویسم. اما نمیشه؛
کلمات یاری نمیکنن....
اما تو این کانال روایتهای سفر رو گذاشتم. دوست داشتید برید پیام های بالاتر و ۴۴ تا قسمت روایت سفرمون رو بخونید ((:❤️
«از کل روایت این تیکه چهل و سوم، اصل داستان بود.»
خوشحالی؟
وقتی استادا کلاس تعطیل میکنننن (((:
کلاس اولم: (کلاس فردا سه شنبه تشکیل نمی شود.)
کلاس سومم: (سلام به دانشجویان عزیز
لطفا فردا فقط گروه دانشجویانی که هفته قبل مشهد بودند ساعت سه برای کلاس تشریف بیاورند و بقیه دانشجویان فردا تعطیلند.)
هدایت شده از جمعیت امتداد طوفان
ـــ ✉️
پس
این دعوتنامه رو به رفقاتون برسونید و اونهارو به جمع ما دعوت کنید. 🗞
رفقای دانشجویی که فرقی نمیکنه از چه دانشگاهی باشند؛ اما یک آرمان مشترک مارو دور خودش جمع میکنه و اون هم مسئله فلسطین هست!🇵🇸
ما با هویت دانشجوییمون، با آرمان مشترکمون، دورهم جمع میشیم و
شروعکننده یک مسیر پر پیچ و خم میشویم.
🔻شما
معرفیکننده،
«جمعیت امتداد طوفان»
باشید.
https://eitaa.com/emtedad_toofan
(کانال رو به دوستانتون معرفی کنید.)🌱
افُقْ ...
ـــ ✉️ پس این دعوتنامه رو به رفقاتون برسونید و اونهارو به جمع ما دعوت کنید. 🗞 رفقای دانشجویی که ف
یه کاری انشاءالله میخوایم شروع کنیم.
یه کاری که جمعیتی رو دور خودش جمع کرده که دوتا اشتراک دارند:
۱. دانشجو هستند.
۲. دغدغه فلسطین رو دارند.
خلاصه که
دعوت میکنم به جمع ما بپیوندید.😁
با لطف خدا، شروع کننده یه مسیر باشیم. (((:❤️🌱
کتابی که الان میخوانم،
عجیب حس و حالش را دوست دارم...
که یک آرمان چطور این همه آدم را دور خودش جمع کرده و کاروانی راه انداخته الی بیتالمقدس!
به قول نویسنده که میگفت:
«اسم کاروان را که شنیدم، پیش خودم گفتم این هم عملیات الی بیتالمقدس نسل ما... حالا دیگر نسبت به بچههای زمان جنگ حس جاماندگی نداشتم.»
حالا که رسیدم به صفحه ۱۲۳ام، این جمله توی سرم میچرخد.
«حس میکنم نسبت به دوران دانشجویی خیلی روزمرهتر و دنیا طلبتر و بیآرمانتر شدهام.»
و بعد یک جمله توی ذهنم شفاف میشود که انگاری باید به بقیه دعاهایم اضافه شود که: کاش بیآرمان نشویم(((:
- کتاب کاروان الی بیتالمقدس -
افُقْ ...
کتابی که الان میخوانم، عجیب حس و حالش را دوست دارم... که یک آرمان چطور این همه آدم را دور خودش جمع
پینوشت:
من اصلا اهل خط خطی توی کتاب نیستم!
این دومین کتابی است که موقع خواندنش دست به هایلایت شدم. از بس که جملاتش را دوست دارم و حس و حالش را دوست دارم تجربه کنم!
از بس که احوالات آرمان داشتن ناب است ((:❤️