راجع به رفتن...
راجع به رفتن آدمهای تشکل اتحادیه،
همیشه برام حس عجیبی داشته.
و خیلی عجیییب.
یه حسی شبیه وقتی که از خونه بچگیهات باید دل بکنی، یه حسی شبیه وقتی که مهمونی تموم شده و تو اما داری با بچههای فامیل بازی میکنی ولی صدات میکنن که بسه دیگه باید بریم. حس عجیبی داره.
عمر انجمنی بودنم، ۷ سال شد...
تو این سالها رفتن خیلی هارو هم دیدیم، و هربار این حس برام هست و تازگی داره. و عجیبه....
ما توی اتحادیه، تموم روزهای حضورمون رو نفس کشیدیم و زندگی کردیم. و رفتن هرکسی از اتحادیه هم یه حس عجیبی رو با خودش میاره.
تلخ؟ نمیدونم
ناراحتی؟ نمیدونم
اما یه چیزی رو میدونم، که اینجا اتحادیه است. و همه ما تا ابد انجمنیایم.
و واسه همینه که هنوز بعد از سالها، ما رفتن آدمهاشو باور نکردیم و هنوز انگاری هستن. و این راجع به همه شون صدق میکنه ((:
آقای جانباز، آقای تاریخی، خانم فروزنده، همه اون مربیهایی که دیگه نیستن تو اتحادیه، و همچنین حالا هم آقای شیخی
توی اتحادیه هرکس یه رد پا داره. و رد پاش تا سالهای سال هست.
حتی اگه خودش هم روزی تو اتحادیه نباشه.
مثلا رد پای اون چندتا نوجوونی که سال ۵۸ رفتن پیش امام و اتحادیه رو راه انداختن و حالا سالها، بچه انجمنیها اینجا بزرگ میشن و تربیت میشن. یا رد پای اون مسئول انجمن مدرسهای که مدرسه انقلاب از اونجا شکل گرفت و حالا سالها ما توی لحظات نابش نفس میکشیم. یا رد پای آقای تاریخی که همیشه بهمون یادآوری میکرد مرام بچه انجمنی بودن رو. یا ردپای خانم فروزنده عزیزم توی زندگی همه ماهایی که کنارشون نفس کشیدیم. یا رد پای خانم ملکی عزیزم که هیچ وقت ندیدمشون، اما لشکر فرشتگان و الگو تعالی دختران برکتش تا سالهای سال تو زندگی ما هست. یا ردپای همه مربیهای اتحادیه که برای تربیت کردن ما، خون دلها خوردن....
خدایا!
حُب و بغضهای ما را حق محور قرار بده و قلوبمان را اصلاح فرما.....
#شب_هفتم
#مناجات_های_اختصاصی🌱
خدایا!
به ما کمک کن تا عیوب و رفتارهای نفسانی خود را با دلایل مقدس، توجیه نکنیم....!
#شب_هشتم
#مناجات_های_اختصاصی🌱
خدایا!
نذار ما هم بشیم شبیه آدمایی که تو ازشون دلخوری.....!
#شب_نهم
#مناجات_های_اختصاصی🌱