کاش میتوانستم دردتان را دَوا کنم. همین دردِ دور بودنها، دیر دیدنها، دیگر ندیدنها. همین که جِسممان بهاران است و جانِمان پاییز!
به گوش پاييز برسان . . .
زُل میزنم
به این کتیبه و
روحم
پرواز میکنه،
بالِ نوجوونی در میارم
و ریههام پر میشه
از شجاعت و نترسیدنهایِ نوجوونی!
و بعد
دلم تنگ میشه
واسه اون لحظههایی
که
نوجوون بودم
و نوجوونی کردم
و نوجوونی بقیه رو دیدم اینجا!